نمیدانم کجا بودیم و کی بود؟ چند تا آدم بزرگ بودیم و ده پانزده تا بچه. بچهها که بدو بدو میرسیدند به طبقه دوم ساختمان سیمانی نیمه تاریک٬ مردها هم با تفنگهایشان میرسیدند و همه را میکشتند. ما را و بچهها را. من٬ چند دقیقه بعد از مردنم٬ زمان را برمیگرداندم عقب٬بچهها که میرسیدند آنها را توی کابینتها و کمدها و پشتدرها قایم میکردم که تیرنخورند. فایده نداشت اما. مردها میامدند و همه را یکی یکی میکشتند. مستاصل شده بودم. هرکاری میکردم بازبچهها یکی یکی جلوی چشمهایم کشته میشدند. دفعه آخر کف اشپزخانه جا انداختم بچهها را ردیف خواباندم٬ رویشان را پوشاندم و گفتم جیک نزنید. چشمهایتان را محکم ببندید که مردهای تفنگ بدست نفهمند اینجایید. تا خود صبح هی چشم هایم را با ترس باز میکردم که مطمین شوم بچهها زندهاند. که پیدایمان نکردهاند. هی میترسیدم مردها برگردند و دوباره بچهها را بکشند. چشمهایم را در بیداری صبح ۳۰ دسامبر لندن که باز کردم و دیدم همه چیزکابوس بود٬ تازه نفسم بالا آمد.
آدمهایی هستند که در زندگی واقعی یک طوری از هم دور شدهایم و این فاصله گرفتن هم کاملا آگاهانه بوده ولی من هرچند از گاهی هنوز خوابشان را میبینم.
قبلا فکر میکردم که نتوانستهام از آن ادمها دل ببرم، دلم هنوز پیششان است و هزار جور تعبیر و تفسیر از خوابهایم میکردم، همه هم در این راستا که یک جای تصمیممان ایراد داشته شاید و حالا توی خواب هی دارم به خودم تلنگر میزنم و خب آنجا که نمیتوانم جلوی دلم را بگیرم.
تازگیها اما فهمیدهام که این خوابها یک جوری ادامه آن پروسهای است که در بیداری ناقص مانده. من آدم بگو و مگو و جدل و دعوا و ثابت کردن خودم و دوستداشتنم نیستم. نه که اگر مشکلی پیش آمد نخواهم برای دوستیام تلاش کنم و بجنگم، اما یک مرز ظریفی دارم و از آن مرز که بگذریم، رها میکنم و بی صدا میروم. بعد توی خواب این پروسه دیدن آن آدم -یک زمانی نزدیک و حالا دور- در موقعیتهای مختلف که اغلب با فاصلهگذاری و یک خندق آشکار توی رابطه است، تکرار میشود.آنقدر تکرار که کم کم عادت میکنم به این موقعیت جدید یا بهتر بگویم آن را به عنوان یک موقعیت جدید می پذیرم. گاه حتی توی بیداری خیلی خیلی کم به آن آدم و آن رابطه فکر می کنم و گمان دارم که هرچه بوده گذشته. توی خواب اما از این انکارها خبری نیست و انگار رفته باشم یک جلسه روانکاوی قدم به قدم با واقعیت روبرو می شوم تا تمام شود.






