از کابوس‌ها

نمی‌دانم کجا بودیم و کی بود؟ چند تا آدم بزرگ بودیم و ده پانزده تا بچه. بچه‌ها که بدو بدو می‌رسیدند به طبقه دوم ساختمان سیمانی نیمه تاریک٬ مردها هم با تفنگ‌هایشان می‌رسیدند و همه را می‌کشتند. ما را و بچه‌ها را. من٬ چند دقیقه بعد از مردنم٬ زمان را برمی‌گرداندم عقب٬‌بچه‌ها که می‌رسیدند آنها را توی کابینت‌ها و کمدها و پشت‌درها قایم می‌کردم که تیرنخورند. فایده نداشت اما. مردها می‌امدند و همه را یکی یکی می‌کشتند. مستاصل شده‌ بودم. هرکاری می‌کردم بازبچه‌ها یکی یکی جلوی چشم‌هایم کشته می‌شدند. دفعه آخر کف اشپزخانه جا انداختم بچه‌ها را ردیف خواباندم٬ رویشان را پوشاندم و گفتم جیک‌ نزنید. چشم‌هایتان را محکم ببندید که مردهای تفنگ بدست نفهمند اینجایید. تا خود صبح هی چشم هایم را با ترس باز می‌کردم که مطمین شوم بچه‌ها زنده‌اند. که پیدایمان نکرده‌اند. هی می‌ترسیدم مردها برگردند و دوباره بچه‌ها را بکشند. چشم‌هایم را در بیداری صبح ۳۰ دسامبر لندن که باز کردم و دیدم همه چیزکابوس بود٬ تازه نفسم بالا آمد.
ادم چطور دلتنگي را طاقت مياره؟ چند سال پيش حتي تصورش را هم نمي تونستم بكنم زماني مي رسه كه پنج سال تمام پدرم را نديده باشم، نبوسيده باشمش، در آغوش نگرفته باشمش. حتي تصورش هم برايم سخت بود. حالا، روز به روز با اين دلتنگي كه هي بزرگتر و پرزورتر مي شود زندگي مي كنم و قدم به قدم با هم جلو مي رويم.

زندگی با آهنگ آرامی جلو می‌رود. بیشتر صبح‌ها  با هم از خانه بیرون می‌زنیم. ایستگاه مترویی که در دو دقیقه‌ای خانه‌مان است شبیه ایستگاه‌های قطار شهرهای کوچک است. پل چوبی٬ کوچه باغی که از پشت ایستگاه می‌گذرد٬ نیمکت‌های سفید٬ کافه قاهره دم ایستگاه که صبح‌ها قهوه داغ و ساندویج خانگی و موز می‌فروشد. قطاری که در ایستگاه ما از روی زمین می‌گذرد و قبل از سه ایستگاهی که داخل تونل‌های تودرتوی زیرزمین شهر بزرگ برود٬ می‌شود چشم دوخت به منظره‌های رنگارنگ شهر.
من ایستگاه پنجم پیاده می‌شوم. قبل از پیاده شدن٬ ایمیلم را چک کرده‌ام٬ سری به فیس بوک زده‌ام٬ سیبم را خورده‌ام٬ خواب‌های دیشبم را تعریف کرده‌ام٬ بوسه‌ام را گرفته‌ام  و حواسم هم بوده که موقع خداحافظی خوب نگاهش کنم. آدمی که بارها و بارها از دیدن محبوبش محروم مانده٬ اولین چیزی که یاد می‌گیرد از دست ندادن هیچ فرصتی برای نگاه کردنش است.
 زود که برسم٬ به جای چای کیسه‌ای پشت میز کار٬ سر راه چند دقیقه‌ای در کافه کوچک و دنجی که تازه پیدا کرده‌ام می‌نشینم قهوه و کروسانت داغم را می‌خورم و با چشم‌هایی که حالا خوب باز شده‌اند کار را شروع می‌کنم. 
تا عصر٬ کار می کنم٬ گاهی وسطش با خواهرم چت می‌کنم و با مرد حرف می‌زنم. وسط قهوه‌ گرفتن ساعت ۱۱ یا بعد از ناهار او. یا وقتی که در راه باشگاه است.
ظهرها اگر ناهار از خانه نبرده باشم٬ معمولا می روم مغازه ترکی که پنج دقیقه تا دفتر فاصله دارد و گوزلمه تازه می‌خرم. خانمی که گوزلمه می‌پزد همان جلوی مغازه بساطش را پهن کرده. خمیر را باز می کند٬ رویش پنیر و اسفناج می ریزد و با بقیه خمیر می‌پوشاند و می‌گذارد روی سینی بزرگی داغی که  روی تنور آجری‌اش است.
کار چطور است؟ خوب. بعد از پنج سالی که آنلاین و از خانه کار می‌کردم. زدم بیرون و راضی‌ام. آسان نبود. کارم را دوست  نداشتم دیگر و اذیت می‌شدم از شرایطی که به من تحمیل می‌کرد. اما می‌ترسیدم بیکار بمانم. بالاخره زدم زیر و میز  و خودم را برای چند ماه بیکاری آماده کردم. اما خب ۱۰ روز نشده کار پیدا کردم. در حوزه ای که دوست دارم و با آدم‌های مشارکتی و جدی و حرفه‌ای. 
عصرها٬ اگر خیلی دیر نباشد٬ یک ساعتی می‌روم یکی از کافه‌های روبروی ایستگاه قطار. می‌نویسم. می‌خوانم. قهوه می‌خورم. فکر می‌کنم. گاهی اگر تنبلی نکنم  می‌روم ورزش. گاهی که گرسنه باشم از مغازه‌های جلوی ایستگاه بساط یک شام سبک و خوشمزه را می خرم و می‌دوم به طرف خانه بساط شام و شراب و شمع را به‌پا می‌کنم. تا من شام بپزم و او ظرف‌های دیشب را بشورد و سالاد درست کند. حرف می زنیم. زیاد. درباره کار. درباره آدم‌ها. درباره سیاست. درباره همه‌چیزهای خنده‌دار یا اعصاب‌خرد‌کن روزمان.
بیشتر شب‌ها بعد از شام٬ موقع فیلم است. به لطف لاو فیلم  همیشه یکی دوتا فیلم خوب در بساط‌مان است. ماهی ۱۰ پوند می‌دهیم و می‌توانیم از مجموعه واقعا خوب فیلم و سریالی که دارد روزی دو تا فیلم سفارش دهیم . فیلم‌ها را می‌اندازیم در صندوق پست و فیلم‌های جدید را پست می‌کنند در خانه.
آخر شب. با کیسه آب گرم می‌رویم توی تخت. چراغ خواب را روشن می‌کنیم٬ پتو را تا زیر گلو بالا می‌کشیم٬ کتابهای‌مان را باز می‌کنیم و می‌خوانیم. گاهی توی دلمان برای خودمان. گاهی بلند بلند برای همدیگر.
سینما و نمایشگاه و خیابان گردی٬ مهمانی رفتن و مهمانی دادن و کافه نشینی‌های دو نفره هم بیشتر وقتها می‌ماند برای آخر هفته. حداقل در زمستان‌ها.تابستان‌ها خیلی وقتها بعد از کار می‌رویم گردش و آخر شب برمی‌گردیم. زمستان‌ها اما از همان ساعت ۴ که هوا تاریک می‌شود آدم دلش می‌خواهد برگردد خانه. چراغ را روشن کند. پرده‌ها را کنار بزند که سایه آدم‌های رهگذر بیافتد روی دیوارش و بنشیند به چای دارچینی خوردن.
هنوز در این شهر٬ دوست صمیمی جان‌جانی نداریم٬ از آنهایی که می‌شود بعد از کار٬ بی‌دعوت به خانه‌ات بیایند و تو هم هر وقت دلت خواست٬ روی کاناپه خانه‌شان در حال چای خوردن باشی٬ اما دوست‌هایی داریم که کنارشان به ما خوش می‌گذرد و وقتی بعد از رفتن‌شان در خانه را می‌بندیم و می‌نشینم به نوشیدن چای آخر شب٬ لبخند می‌زنیم و می‌گوییم چه خوش گذشت.
همه چیز خیلی معمولی است. یک زندگی روزمره پر از لحظه‌های معمولی اما سرشار از خوشی و آرامش. نه که غم نباشد٬ دلتنگی نباشد٬ نگرانی نباشد٬ ناامیدی و خشم و ناتوانی و هزار چیز دیگر نباشد. همه اینها گاه از گوشه کنار همین زندگی آرام٬ سرک می‌کشند و حتی طوفان به پا می‌کنند٬ اما خب٬ می‌شود با یک فنجان از همان چای دارچینی‌ها و حرف زدن‌های گاه تند تند و گاه بریده بریده٬ قورت‌شان داد که بغض نشوند بیخ گلو. چای دارچینی هم که افاقه نکند٬ بوسه همیشه درمان است. 




اعتراف


نشانده بودندم جلوي دوربين هايشان. مجبور بودم حرف بزنم. ادرس خانه ميم را گذاشته بودند جلوي چشمم و گفته بودند حرف نزنم مستقيم مي روند سراغ او. براي چند ثانيه هرچه درباره بازجويي و اعتراف جلوي دوربين مي دانستم مرور كردم و هي سعي مي كردم به دوربين نگاه نكنم. مبهم حرف بزنم. كلمه ها را طوري انتخاب كنم كه اگر كات كردند و چسباندند جاي ديگر هم چيزي كه آنها مي خواهند نشود و معلوم شود مجبورم كرده اند، اما آنها هم درسشان را خوب بلد بودند، هرجا نگاه مي كردم يك دوربين بود كه چشمانم را بگيرد، حتي روي دسته صندلي اي كه شبيه همان صندلي چوبي هاي دسته دار بازجويي بود. مي خواستند چيزي درباره عاشوراي ٨٨ بگويم. چيزي با كلماتي كه انها مي خواستند. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. فكر اينكه اينها را از تلوزيون نشان دهند داشت ديوانه ام مي كرد. سرم دورگردنم مي چرخيد و همه جا پر از دوربين بود و مردهايي كه دور من ايستاده بودند و مهلت يك لحظه فكر كردن نمي دادند. كلمه ها را به سختي بالا و پايين مي كردم كه مبهم ترينشان را انتخاب كنم و هنوز تصميم نگرفته داد مي زدند كه حرف بزن حرف بزن حرف بزن...
كابوس بود به گمانم .....
مامان ديروز مي گفت هر روز كه مي امده خانه كارش اين بوده كه بره سراغ عكسهاي من كه در لپ تاپ خواهرم بوده و هر ٤٠٠ عكس را يكي يكي تماشا كند. پوشه عكسها در دراپ باكس بوده، بعد از تعمير لپ تاپ دراپ باكس پريده و عكس ها هم نيستند ديگر. حرف چيز ديگري بود كه اينها را گفت، عادت ندارد از دلتنگي حرف بزند، من هم مثل او. قربان صدقه هم زياد مي رويم اما اسم دلتنگي را نمي اوريم. انگار رازي باشد كه فقط خودمان دو تا مي دانيم. رازي كه اگر درباره اش حرف بزنيم اشك پرده در شود و تحملش... چطور تحمل مي كنم راستي؟
از ديروز هي مامان را تصور مي كنم كه هر روز مي نشيند به تماشاي عكس هاي سه سال پيش كه با هم در استانبول گرفتيم و هربار قلبم تكان مي خورد. 
بچه كه بودم، بابا من مي نشاند روي زانويش و مي گفت زود بگو ببينم من تو رو بيشتر دوست دارم يا تو، من رو بيشتر دوست داري؟ هميشه من خيلي تند و بلند مي گفتم، من من من.
مامان هيچ وقت از اين چيزها نمي پرسيد، حتما مطمئن بوده، اوني كه بيشتر عاشق است خودش است.

.
دارم سنگ می‌شوم. همه‌چیز را سرکوب می‌کنم—با تمام توانم. دلتنگی‌هایم را، دوست‌داشتن را، عشق را… همه‌چیز را.
سرکوب که نه؛ دفن می‌کنم‌شان، زیر یک لایه‌ی هزار‌پاره.
روانکاوم هزار بار هشدار داده؛ می‌گوید باید باهاشان روبه‌رو بشوی.
توصیه‌هایش اما برای من کار نمی‌کند.
همه‌چیز را دفن می‌کنم.
همه‌چیز را—یکی‌یکی—آن‌قدر که یک روز نوبتِ خودم برسد.
زهر سرماخوردگي داره از تنم بيرون مي رن و اگه با همين فرمون جلو برم، فردا ميشه كه برم سر كار. اينطور كه مي گم زهر، زهر هلاهل نبود طبعا. سرماخوردگي بود، اما كم طاقت شدم. كلا كم طاقت شدم و اون ادم كرگدن واري كه هميشه پوست كلفت بود و خم به ابرو نمي اورد نيستم. ديشب از زور درد اشكهايم همينطوري روان بود. ان دفعه هم سر  زخم پایم كه البته خيلي درد داشت هم همينطوري اشك مي ريختم. نه كه ايراد داشته باشد  ، فقط كمي دور است از مني كه قبلا بودم. هميشه موقع بيماري و درد كم طاقت بوده ام و لوس شده ام. اما گريه نمي كردم.  

سفر به سرزمين هاي شمالي/ روز اول. ادينبورو


از همان لحظه كه پايم را به ايستگاه قطار ادينبورو مي گذارم، زيبايي و شكوه شهر مشهود است. همه جا ( همه جايي كه تا الان ديدم) در عين زيبايي و تميزي، باشكوه هم است. 

جا به جاي شهر پر است از ساختمان هاي قديمي و حتي ساختمان هاي مدرن و جديد شهر هم يك همخواني نسبي با بافت قديمي اش دارد. علاوه بر تميزي و فراخ بودن خود شهر، وضعيت رفاهي هم به نظر بالا مي ايد و از طرز لباس پوشيدن ادمها و دكور رستوران ها و حتي سگهاي شهر مشخص است كه وضعيت اقتصادي خوبي دارند. شهر ارزاني هم نيست طبعا و مثلا هتل و هاستل و حتي مهمانخانه (bed and breakfast) به نسبت جاهاي ديگر اروپا گران است. اما  غذا در همين نصف روزي كه تا الان بودم از لندن ارزانتر است و حتي قيمت لباس هم به نظرم ارزانتر امد. خوبي يا بدي زندگي در لندن اين است كه هرجا سفر بروي برايت ارزانتر از لندن است و الكي ذوق مي كني. 
هاستلي كه گرفتيم ٢٠ دقيقه اي پياده تا ايستگاه قطار فاصله دارد. تمام راه پر از ساختمان ها و كوچه هاي زيبا بود. شهر روي پستي و بلندي ساخته شده و گاه مي شود كه مثلا از بالاي يك كوچه خيابان هاي پايين را تماشا كرد و يا با يك راه پله اي كه ١٠٠ تا پله دارد به خيابان بعدي رسيد. يك طرف شهر به دريا مي رسد و يك طرفش به تپه هاي بلند. از بالاي تپه اي كه عمارتي شبيه انچه در آتن است را ساخته اند مي شود نمايي از دو پاره متفاوت شهر داشت. بخشي كه به دريا مي رسد نيمه مدرن و جديد شهر است  و بخشي كه در احاطه تپه هاي بلند است، پر از قلعه ها و قصرها و كليساهاي قديمي. عظيم ترين و معروفترين ساختمان هم همان قلعه شهر است كه فعلا فقط از دور تماشايش كرده ايم.
ديروز از ظهر تا شب آنقدر راه رفتيم  شب انگشت شصت پايم تقريبا تكان نمي خورد و براي جبران مافات صبح تا ساعت ١٠ خوابيديم. در راستاي تلاش براي حركت به سوي سفرهاي ارزان، در يك اتاق شش تخته جا گرفتيم و با يك دختر فرانسوي، يك پسر چيني و دو مرد الماني هم اتاق هستيم.كه البته همين هم به نسبت مثلا پرتغال يا ايرلند خيلي ارزان نيست و نفري ١٤ پوند براي هر شب شد. محله اش اينقدر آرام و پر از كافه و مغازه هاي محلي است كه ادم دلش مي خواهد اصلا همين جا زندگي كند. از مركز كه شهر كه به طرف هاستل بياييم بايد يك پارك بزرگ را كه وسطش يك جاده فراخ دارد رد كنيم، جاده پر از درخت هاي تنومند است و جا به جاي مسير نوازنده هاي دوره گرد مي نوازند.

خود هاستل هم تميز و مرتب است پر از رفت و آمد آدم هاي كوله به پشتي كه آسان سفر مي كنند.

سفر به سرزمين هاي شمالي- در راه ادينبورو

هر دو طرف جاده اينقدر زيبا است كه مي شود تمام راه دماغم را بچسبانم به پنجره و خيره شوم به تپه هاي رنگارنگ و درخت هايي كه كم كم گرد پاييزي رويشان نشسته و گوسفندها و گاوهاي چاق و چله اي كه قدم به قدم زير افتاب كم جان اول پاييز، ولو شده اند. مه ملايمي كه گه گاه روي زمين پخش مي شود، تصوير پشت پنجره قطار را مثل كارت پستال كرده است.


مقصد اين قطارسواري چهار و نيم ساعته ادينبورو در جنوب اسكاتلند است و شهرهاي وسط راه هم هركدام در حد همين چند دقيقه اي كه قطار با سرعت از كناره شان رد مي شود، حكايتي دارند. كليساي سقف چوبي پتربورگ، پل هاي نيوكاسل و شيرواني هاي رنگارنگ برويك در همين نيم نگاه هم انقدر وسوسه كننده بود كه حتما بايد سفر بعدي را فقط به عبور بسنده نكنم. 

قرار است كه يك هفته اي در اسكاتلند و ايرلند شمالي بچرخيم. ١٠ ماهي بود كه سفر نرفته بوديم (سفرهاي يكي دو روزه و تنهايي و كاري و درسي را حساب نمي كنم) و مثل ادم تشنه اي كه آب را يك نفس بالا مي كشد، تشنه جاده و تماشايم. 
بخصوص كه بعد از پنج سال، اين اولين باري است كه بي لپ تاپ سفر مي كنم و قرار نيست وسط سفر هم كار كنم.
روز اول را با قطار شروع كرديم. از ايستگاه كينزكراس لندن مي شود با ٣٠ پوند براي ادينبورگ بليط خريد به شرطي كه دو ماه قبل بليط رزرو شود ما دو هفته قبل سفر خريديم و شد نفري ٦٠ تا. 
من هرجايي كه بيشتر از يك ساعت بمانم را به محض ورود براي داشتن پريز برق و اينترنت چك مي كنم، قطار ما هردو را داشت و خوش به حالم است.
نيم ساعت ديگر مي رسيم به ادينبورو و هرچه بالا مي رويم جاده پيچ در پيچي كه در امتداد دريا كشيده شده، مه آلودتر مي شود.

اسكاتلند

نشستم روي صندلي هميشگي ام در كافه سر خيابان مان، آخرين جرعه قهوه ام را سرمي كشم و به قول  ر تنبلي مي كنم براي خودم. 
صبح شال و كلاه كردم كه بروم ورزش، طبيعتا همان سر خيابان مان و كمي بالاتر از همين كافه اي كه الان نشسته ام، اما بوي قهوه كه يه دماغم خورد ر كردم اينقدر گرسنه ام كه محال است صبحانه نخورده ناي ورزش داشته باشم. حالا هم كه قهوه و نان و كره و مربايم را خورده ام و تا دلم خواسته ادمهايي را كه صبح روز تعطيلي، تنهايي يا چند نفري توي كافه نشسته اند تماشا كرده ام دلم كتاب خواندن مي خواهد، شاه عباس ميلاني روي ميز برايم چشمك مي زند و خب وقتي نويسنده اي توانسته باشد تاريخي را كه ادم فكر مي كند خوب حفظش است، اينطور جذاب و با جزئيات تازه و فارسي دلنشين روايت كند، مقاومت كردن براي نخواندش اصلن اسان نيست.

آخرين باري كه صبح شنبه امدم اينجا، بساطم را پهن كرده بودم و تند و تند كار مي كردم و همان روز هم بود كه تصميم گرفتم كارم را رها كنم. نه كه قبلا فكرش را نكرده باشم اما خب اسان نبود و راست ترش هم اين بود كه از بيكار ماندن مي ترسيدم. ( بيكار به معناي نداشتن كار درامدزا، وگرنه من از همين الان تا سه سال اينده پروژه و كار نيمه تمام و شروع نشده دارم) ترسم اما بيخود بود، يك هفته نشده پيشنهاد كار گرفتم و حتي نشد كه خيلي سر صبر تنبلي كنم براي خودم. ناراضي هم نيستم، همين ٢٠ روز خيلي هم خوب بود، بهتر از همه چيز اينكه ارامش داشتم و خوشحال بودم كه بالاخره يك كاري براي خودم كردم و چيزي را كه ديگر دوست نداشتم تمام كردم. اكتبر هم كه ماه خوبي است. هنوز نيامده دارم برايش خيال مي بافم و به اين فكر مي كنم كه براي اولين بار بعد از ٥ سال بدون لپ تاپ سفر مي كنم و قرار نيست وسط سفر هم چند روزي كار كنم و نگران پيدا كردن اينترنت خوب باشم. بعدش هم كه جشنواره فيلم لندن است و ما كه امسال برنامه مان را كاملا خالي كرده ايم كه ان دو هفته را اصلا توي سينما زندگي كنيم. خوب است ديگر، ادم از زندگي چه مي خواهد جز همين دلخوشي هاي كوچك. حالا اگر اين وسطها بشود كه   شروع به نوشتن كارهاي نيمه تمامم كنم و دوباره برگردم به كار كردن روي اعدام هم كه چه بهتر. يك زناني فكر مي كردم ديگر توانش را ندارم كه يك كلمه ديگر درباره اعدام بنويسم، اما حالا كه تزم تمام شده، دلم مي خواهد دوباره برگردم سراغ فايل ها و نوشته هايم و ببينم چه كاري از من برمي ايد؟ 
مي خواهم به سراغ  زخم هاي قديمي ام بروم و آن پوسته بسته شده روي زخم را كه فعلا جلوي درد  مدام و هرروزه را گرفته كنار بزنم. مي دانم كه دست به زخم هايم بزنم، دوباره به خونريزي و درد مي افتند. اما اين را هم مي دانم كه يك روزي يك جايي بايد تكليفم را با اين زخمها روشن كنم و نمي شود كه هميشه همينطور دمل بسته، جلوي چشمم باشند. تكليفم با آنها روشن مي شود؟ نه. اين هم از آن خوش خيالي هاي از سر بي صبري است. همين كه بتوانم با آنها روبرو شوم كه كار را به انجا برسانم كه مثل همين ميخچه پايم بروم زير تيغ و بگذارم بتراشندش و خون بيايد و پانسمان شود، خوب است. زخم پايم دارد كم كم خوب مي شود و يك هفته اي است كه دوباره كفش مي پوشم. شايد آن زخمهاي ديگر هم خوب شوند. 
مي دانم دارم ماجرا را خيلي دراماتيزه مي كنم شايد جدي و محكم كه سراغشان روم كم كم اين نگاه احساسي كه گاه زخم مي شود توي قلبم هم كم رنگ شود و بقول خودم حرفه اي نگاهشان كنم. 


در دلم اتش دارم، هم گرم است و هم سوزانده.
بايد بگيرمش توي دستم كه چراغ شود و نمي توانم.

تا چند ساعت بعد هنوز وقتی نفسم بالا و پایین می‌رفت، جای درد را توی سینه‌ام، درست همان‌جایی که لاک‌پشت نقره‌ای خواهرم جاخوش کرده، حس می‌کردم. درد دور و بر سینه‌ام نبود، خیلی پایین‌تر یک زگیل  سمج روی انگشت کوچک پای راستم اینطور نفسم را بند آورده بود. بعد از چهار ماه که فکر می کردم میخچه است  و هزار جور دوا و درمان بی فایده بالاخره رفتم کلینیک مخصوص پا و تراشیدش و پانسمان کرد و دارو داد و گفت خوب می شود.

اما من هنوز دارم به دردش فکر می کنم. به اینکه چطور ناتوان شده بودم و چهار تا قرص مسکن قوی پشت سر هم فایده نداشت و فقط زار زار گریه می‌کردم. وسط همان اشک ریزانم مدام یادم دوست جانم  هم بودم که این چند وقت چقدر درد کشیده و هی دلم فشرده‌تر می‌شد. 

بیشتر از درد انگشت پایم، از این آسیب‌پذیری‌ آدمیزاد ترسیده بودم. از اینکه آدم چطور از درد یک زگیل کوچک در خودش فشرده می‌شود و هق‌هق می‌زند و همان درد بی‌اهمیت چطور تا بالای سینه‌اش کشیده می‌شود. 

نمی دانم شاید هم همه اش مال درد نبود، یک بخشی‌اش هم شاید مال شیوه‌های درمانی باشد که دیگر به آنها دسترسی ندارم. مال آن بوسه‌های شفابخشی که اینجا در هیچ داروخانه‌ای نمی‌شود پیداشان کرد.

بابا اعتقاد دارد که هر دردی با بوسیدن خوب می‌شود. از بچگی تا همین چند وقت پیش که زن 27 ساله‌ای بودم، هر دردی که داشتم، خیلی جدی اولش دو تا  پیشانی‎ام را می‌بوسید و می گفت صبر کن تا چند دقیقه دیگر خوب می‌شوی. خوب که نمی شدم بوسه ها می شد پنج تا، کمی بعدتر هفت تا و اگر آن هم جواب نمی‌داد، هی تعداد بوسه‌ها بیشتر می‌شد  و خوب می‌شدم همیشه.

مامان از روش دست درمانی و جوشانده گیاهی به صورت همزمان استفاده می کند. هر دردی که داشتم یک چیزی توی کابینت‌های همیشه شلوغش پیدا می‌شد که دم کند برایم. از نعنا و نبات گرفته تا گل گاو زبان و بهار نارنج و توکلوجه و عناب و هزار چیز دیگر که اسمشان را نمی‌دانم. جوشانده را با نبات می‌گذاشت کنار دستم و خودش هم  آن یکی دستم را می‌گرفت توی دستش و خوب می‌شدم همیشه.

خیلی وقت بود که دلم برایشان تنگ نشده بود. با یک روش عجیب و غریبی که توضیحش طولانی و سخت است، دلتنگی را واقعا گم و گور کرده بودم، امروز که وسط گریه هایم مامان را صدا ‌می‌کردم، هرچه ریسیده بودم به باد رفت، آن هم سر همین زگیل فسقلی.  

از خواب و بیداری‌ها

آدم‌هایی هستند که در زندگی واقعی یک طوری از هم دور شده‌ایم و این فاصله گرفتن هم کاملا آگاهانه بوده ولی من هرچند از گاهی هنوز خواب‌شان را می‌بینم.
قبلا فکر می‌کردم که نتوانسته‌ام از آن ادم‌ها دل ببرم، دلم هنوز پیش‌شان است و هزار جور تعبیر و تفسیر از خواب‌هایم می‌کردم، همه هم در این راستا که یک جای تصمیم‌مان ایراد داشته شاید و حالا توی خواب هی دارم به خودم تلنگر می‌زنم و خب آنجا که نمی‌توانم جلوی دلم را بگیرم.
تازگی‌ها اما فهمیده‌ام که این خواب‌‌ها یک جوری ادامه آن پروسه‌ای است که در بیداری ناقص مانده. من آدم بگو و مگو و جدل و دعوا و ثابت کردن خودم و دوست‌داشتنم نیستم. نه که اگر مشکلی پیش آمد نخواهم برای دوستی‌ام تلاش کنم و بجنگم، اما یک مرز ظریفی دارم و از آن مرز که بگذریم، رها می‌کنم و بی صدا می‌روم. بعد توی خواب این پروسه دیدن آن آدم -یک زمانی نزدیک و حالا دور- در موقعیت‌های مختلف که اغلب با فاصله‌گذاری و یک خندق آشکار توی رابطه است، تکرار می‌شود.آنقدر تکرار که کم کم عادت می‌کنم به این موقعیت جدید یا بهتر بگویم آن را به عنوان یک موقعیت جدید می پذیرم. گاه حتی توی بیداری خیلی خیلی کم به آن آدم و آن رابطه فکر می کنم و گمان دارم که هرچه بوده گذشته. توی خواب اما از این انکارها خبری نیست و انگار رفته باشم یک جلسه روانکاوی قدم به قدم با واقعیت روبرو می شوم تا تمام شود.

دنياي وحشي

همينطوري كه داشتم چيزي را توضيح مي دادم گفتم يكي از خط قرمزهام اينه كه نذارم چيزي و كسي آزارم بده و حالا دلخورم كه خودم مسبب رنج خودم شدم. حرفم را قطع كرد و گفت فكر مي كني چيزي كه مي خواهي امكان پذيره؟ براش از رفتن هايم گفتم. از اينكه هرجا نتونستم تغيير بدم و زورم نرسيده كوله ام را جمع كرده ام و رفته ام جاي ديگر كه آزاري نباشد و يادم رفت از فراموشي هايم بگويم.از اينكه گاهي به عمد و گاهي به سهو يك چيزهايي را فراموش كرده ام و حتي گاهي كه نتوانسته ام كلش را از ياد ببرم يك چيزهايي را از وسط ماجرا، از ان دردناك ترين و فلج كننده ترين بخشش  بريده ام. حالا كه فكر مي كنم اما چيزي كه ميشه جلوش را گرفت در واقع تكرار ازار ديدن است. خيلي وقتها ضربه بدون انكه انتظارش را داشته باشي فرود مياد و اسون نيست كه هميشه جايي باشي كه مصونت كنه. مثل اون اولين و اخرين سيلي عمرم كه وقتي ١٠ سالم بود و مامان بيمارستان بود از دخترخاله ١٥ ساله ام خوردم و هاج و واج موندم وسط اتاق. تجربه كتك خوردن نداشتم و حتي نمي دونستم كه بايد مراقب باشم كسي به من سيلي نزند. 
اما اينكه تكرار نشن كافيه؟ اگه كافي بود ديشب بعد از ديدن اون صحنه چند دقيقه اي  زندان زنان و اون شوق و ذوق شون براي شكلات، وسط يك فيلم كمدي كه نبايد به كابوس ديدن مي افتادم. اين وسواس رنج نبردن هم مثل همون وسواس كابوس نديدن، بيخوده. حالا من هي چرتكه بندازم كه از دوم جون تا حالا كابوس نديدم، آخرش كه چي؟ هرقدر هم مراقب خودم باشم باز دستبند مي بينم. طناب دار مي بينم. چهارپايه زير چوبه دار مي بينم و ياد هزار تا چيز مي افتم و برمي گردم سر خونه اول. اصلا گيرم  كه من فراموشي مطلق گرفتم و گذشته تمام شد،
توي جهان وحشي و بي رحمي كه ما زندگي مي كنيم مگه ميشه رنج نبرد؟ حالا من هي همه عكس ها و خبرهاي بچه هاي سوري را رج بزنم و هايد كنم، بالاخره كه چشمم بهشون افتاد و ميخكوب شدم و مجبور شدم ببينمشون. 

دلم هنوز از داشتنش غنج مي رود. از اينكه مي شود روي كاناپه دراز بكشد  و چيز بخواند و من تماشايش كنم و نگران نباشم كه چه وقت است و كجا هستيم
اب چه جوش و خروشي داره. به خاطر باران ديشب و نسيم امروز صبحه يا كشتي كه وسط رودخونه موتورش را روشن كرده؟ نمي دانم. كاش مي شد بشينم رويش و همينطور نم نم با هم جلو بريم بدون شنا بدون قايق مثلا با يك تويوپ پلاستيكي كه كمكم كند دراز بكشم روي اب و نترسم كه غرق شوم.٠

این همه درفت منتشر کردم و هنوز چهل تا درفت دیگه دارم که وقتی ناخوشی و سرخوشی نوشتم و گذاشته بودم که اینجا بمونن. یک کاری را باید شروع کنم و برای اینکه شروعش نکنم دارم تن به هرکاری می دم، از خونه تکونی  و باغبانی و خرید تا هوا کردن چیزهایی که برای منتشر نشدن نوشته شده بودن :)
من آدم صفر و یکی هستم. یا باید راضی باشم و  ته دلم قرص، یا یک قیچی می گیرم دستم و شروع می کنم به کندن هرچی که آزارم می ده. گاهی اوقات هیچ نخ باریکی هم برایم باقی نمانده و الان که دارم به گذشته نگاه می کنم نمی دونم کارم را چطور ارزیابی کنم اما این را می دونم که اگه ته دلم قرص نباشه؛ اگه قرار به رنج بردنم باشه، بلد نیستم که بسوزم و بسازم و تحمل کنم. دمم را می گذارم روی کولم و  فرار می کنم.
نه که سختی کشیدن را طاقت نیارم، سختی کشیدن با رنج بردن فرق داره. من وقتی رنج می برم که ته دلم بلرزه، که زیر پاهام محکم نباشه. رنج که ببرم نه صبوری بلدم نه حتی عقلی توی کله ام می مونه، فقط می رم و می دونم که هرچی توی این دنیا کم باشه، جاده فراوانه.
فرقی نمی کنه که این موقعیت یک رابطه عاشقانه باشه، کارم باشه، یا یک رفاقت چند ساله، اصلا هرباری که همه چی را گذاشتم  و رفتم ماجرا همین بوده.


می پرسه تو کی برمی گردی؟ اصلا برمی گردی یا نه؟ 
اولش شوکه می شم. اولین باره که اینطوری می پرسه. 
چی دارم بگم من؟ چی می تونم بگم من؟ 
توی زندگی روزمره ام بهش فکر نمی کنم دیگه. قرار شده در "حال" زندگی کنم. 
جوابی براش ندارم.   نمی گم که همین دیشب دوباره به سرم زده بود و خل شده بودم . پلکهای پف کرده ام را که نمی تونه از پشت چت ببینه.
چه جوابی دارم وقتی دیگه توی زندگیش، توی زندگیشون نیستم و هیچ چیز بدتر از این نیست.
امروز هوا آفتابیه.
برام نوشته که تو شب‌ها خواب می‌دیدی دارن اعدامت می‌کنن و چهارپایه را از زیر پات می‌کشن.
هیچ جمله اضافه دیگه ای لازم نیست. پیامش را ده بار خونده‌ام تا حالا. هیچ غلطی هم نمی‌تونم بکنم. زور کی به اون طناب‌هایی می‌رسه که کابوس تو شدن؟  
طاقت رنج کشیدن آدم‌ها را ندارم. می‌دونم که من نمی‌تونم همه آدم‌های دنیا را خوشبخت کنم. همه آدمها که نه٬ حتی گاهی توان خوشحال کردن  آدم‌های زندگی‌خودم را هم ندارم. این علمم به واقعیتی که وجود داره و توان محدود من اما٬ چیزی از اون رنج کم نمی‌کنه. آدم‌ها رنج می‌کشن. رنج‌های واقعی و من فقط نظاره‌گرم.  

خودم را هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. به خوبی یا بدی حالم برنمی‌گردد. یک چیزی دارد تغییر می‌کند٬ پوست می‌اندازد.خیلی عمیق و خیلی جدی. نشانه واقعی‌‌اش برای من پوست کف دستم است که اول تاول زد و دانه‌های ریز و بهم پیوسته تاولش تا روی انگشتانم هم رفت  تاول‌های آب دار و شفاف بی‌شمارشی که حالا یکی یکی خشک می‌شوند و با خشک شدنشان پوست دستم کم کم کنده می‌شود و پوست جدید نرم نرمک جایش را می‌گیرد. با درد. هر چند ساعت یکبار باید دستانم را چرب کنم که در کشاکش پوست‌اندازی‌اش کمتر درد بکشد. 
خودم٬ انجایی که مرکز فرماندهی زن‌های درونم است هم با همین پروسه درگیر است. فقط با چشم غیر مسلح  چیزی دیده نمی‌شود. مراقبش هستم هیچ چیز اما دردش را تمام نمی‌کند. انگار این بار را (مثل خیلی وقت‌های دیگر) باید درد بکشد تا رد شود. بقول روانکاوم باید تحمل کردن را یاد بگیرم. بدون انکه دنبال فراموشی باشم یا حتی دنبال حل کردنش.
دستهای ادم هرقدر که پر زور باشند یک روزهایی به هیچ جا نمی‌رسند. به هیچ که نمی‌رسند هیچ٬ بند بند انگشتانش تیر می‌کشد از درد. راهش هم فقط تیمار است. باید یاد بگیرم بیشتر از همیشه خودم را دوست داشته باشم. بیشتر از همیشه با خودم مهربان باشم. بیشتر از همیشه حواسم به خودم باشد. تلاش کنم که بخندم. بیشتر از همیشه. 

 من هنوز گیر این هستم که چی "واقعی" است و چه چیزی را خیال می کنم که "واقعی" است.  با همه تلاشی که "م" کرد تا بتونم تعریفی از چیزی که به نظرم واقعی میاد داشته باشم، هنوز بی تعریفم و در عین بی تعریف بودن، وحشت می کنم از این فاصله ای که بین واقعی های من و واقعی های دنیای واقعی وجود داره. 
دلم براش تنگ شده بود. براي همين كارهاي روزمره اش. براي نگاه كردنش وقتي كه مي خندد. چطور ماه به ماه دوري اش را طاقت مي اوردم؟
وسط فروشگاه سرگردانم و دنبال يك چيز سبك مي گردم كه رها باشد و موقع پوشيدنش روي تنم سنگيني نكند. احساس خفگي دارم و دلم مي خواد هرچه هست  از تن بكنم
دلم براي مامانم تنگ شده اما نمي تونم تلفن كنم ، مي ترسم صداش را كه بشنوم  نتونم جلوي گريه ام را بگيرم. عوضش آهنگ تركي گوش مي دهم و قلپ قلپ براي خودم توي تاريكي  اشك مي ريزم.
دو هفته زودتر پريود شدم و همه حس هايي كه همه اش تلاش مي كنم تحت كنترل باشن زدن بيرون. مثل ادمي كه فرمون از دستش در رفته و داره ريپ مي زنه. بالا و پایین می رم و البته بیشتر پایین. الان اگه روانكاوم اينو  مي خوند هي سوال پيچم مي كرد كه چرا مي ترسم فرمون دستم نباشه و چه عيبي داره پشت تلفن براي مامانم گريه كنم. بدي اش به اينه كه جوابي هم براي سوالش ندارم تمام اين پنج سال پشت تلفن فقط خنديدم براش و خنديده برام و گريه هایم هميشه توي تنهايي و بعد از گذاشتن گوشي بوده. شايد او هم همينطوره، نمي دونم. چرا مي ترسيم از شنيدن صداي  اشكهاي همديگه؟ چون بعدش نيستيم كه همديگه را بغل كنيم؟



.
با هيچ كس حرف نمي زنم. نه درباره ترس هام نه درباره ارزوهام نه اون اتشي كه درون دلم هست. اگر هم چيزي بگم فقط از همون لايه اولش مي گم. لايه اول از ده لايه اي كه شايد عمقش بيشتر هم باشه. نه كسي خيلي حوصله شنيدنش را داره و نه من حتي شوق تعريف كردن را. با ادمها، با بيشتر و حتي همه ادمها، حتي همه چند نفر محدود نزديكم فقط درباره روزمره ها حرف مي زنم و بيشتر گوش مي كنم. چيزي براي تعريف كردن ندارم. اتشي كه هي هرمش كم و زياد مي شود گفتن ندارد، نوشتن هم ندارد حتي.


بيخود دست و پا مي زنم. خودم هم مي دانم. اين دنيا اصلا جاي من نيست. از اولش هم نبوده. اينجا و انجا هم ندارد. هميشه همين سرگرداني بودم كه هستم. همين قدر تنها. همينطور پريشان و در ارزوي كولي شدن. كولي سرگردان شدن. شايد هم يك روز واقعن رفتم. شايد كوله سبز رنگم را پر كردم با چند دست لباس و چندتا كتاب و يك پتو و كيسه اب گرم و ... هه نمي شود خودم هم مي دانم نمي شود يا مي شود و من نمي توانم. مثل همان خيالات ديگري كه نمي شود كه نمي شود چون همين الانش هم پر از احساس گناهم و اين زندگي واقعيتش اين است كه مال من نيست.كه اگر مال من بود براي تمام كردنش و اتش زدنش اين همه دستم بسته نبود. اين همه مجبور نبودم به ادمهاي ديگر فكر كنم به جاي خودم. به ادمهايي كه دلشان مي خواهد فقط باشم گيرم كه هزار تا نقاب سوار كرده باشم روي صورتم كه انها هيچ نبينند

گیر کرده‌ام. بدجوری هم گیر کرده‌امم. می دونم چه جوری میشه که بلند شم اما نمی تونم. همه چی که به دونستن نیست .
شبها توی خواب داد نمی زنم دیگه اما می دوم مدام. جا می مانم. گم می شوم. می ترسم.  گم می کنم.

عکس‌های "خونه" را دیدم و هوایی شدم. اسمش دلتنگی نیست. نوستالژی هم نیست. دیدن عکس‌های جاییه که یک زمانی یک احساس تعلق شدید بهش داشتی و چهاردیواری امنت، توی همه دنیا بوده و حالا هیچ کدوم اینها نیست.
  توی عکس اما، همه چیز مثل قبله. همون دیوارهای گل‌بهی، که کلی با نقاش سر و کله زدم این رنگی دربیاد. همون کاناپه‌های قرمز با نقش‌و‌نگارهای طلایی که بعد از گشتن کل تهران از جلوی پارک ساعی خریدیم، همون پرده‌های توری هم‌رنگ دیوار که یک ماه قبل اومدنم مامان زیرش را پس‌دوزی کرد برام، همون چراغ گوشه دیوار سفید که  هما و هانی برامون کادو آوردن. همون لوسترهایی که روزهای آخر خریدیم،همون آبی‌رنگ  ماسوله‌ایه پنجره آشپزخونه که خرابکاری خودم بود. خوبی‌اش به اینه که جای هیچی عوض نشده. فنجون‌های رنگارنگم که حسن آقا آورده بود، همون هنوز همون گوشه اپن آشپزخونه هستن که خودم گذاشته بودمشون و قوری که توش چای دم میشه، هنوز همون قوری چاق سبزیه که بود. حتی گلیم سبز و قرمزم هم همون جایی پهن شده که آخرین بار پهن کردم. اگه من اونجا بودم حتما جای همه چی تا حالا هزار بار عوض شده بود، اگه از اون دو تا قاب عکس سرخ و سفیدی که سفارشش را داده بودم و بعد از من رسیدن فاکتور بگیرم، انگار فقط چند روزی از آخرین باری که توی آبان ماه 87 .برای صدمین بار تغییر دکور دادم، گذشته است
  هوایی شده‌ام، اما دلتنگش نیستم. یعنی قرار است که نباشم. قرار خود دلتنگم با خود واقع بین و معقولم است. این خونه نبش خیابونی که از دو سال پیش خونه‌ام شده،بیشتر از همه خونه‌هایی که توی هشت سال گذشته
داشتم بهم حس‌ آرامش و امنیت داده. اون دلتنگی دیوانه وار برای خونه خیابان بهار تهران هم بعد یک کابوس چند ساله‌ی رفتن و نرسیدن و گم کردن راه، بالاخره تموم شد. از اون روزی که وسط یکی از کابوس‌هام لوله‌های تفنگ‌هاشون را دیدم که شهاب را نشونه گرفته بودن و من  تنها چیزی که می‌خواستم این بود که حتی شده به قیمت جونم، از اونجا دورش کنم، تمام شد و بعد از اون هیچ وقت توی کابوس‌هام  بهش برنگشتم و توی بیداری، نگفتم که دلتنگش شدم.
شاید از فردای همون شب بود که به جای "خونه" گفتم "خونه‌ها" و اسم هرجایی که حتی شده چند ماه سقف بالای سرم شد و عکسهام را زدم به دیوارش گذاشتم خونه. خونه دن هاخ، خونه سردانگ، خونه کوالالامپور، خونه گالوی، خونه استانبول، خونه دابلین، خونه لندن.
شاید هم می‌خواستم  یادم بره چه آدم دل به خونه ببندی هستم و چه سخت‌گیرم که اسم جایی را خونه بگذارم. دلم را خوش کردم به همه این خونه ها و خاطراتشون، ککم هم نمی‌گزید وقتی که جایی می‌نویسم خونه و منظورم یکی از همین خونه‌های همه جا به غیر تهران و فومن است، هی علامت سوال  و تعجب کامنت می‌گیرم که اینا "خونه" نیستن.


 حالا اما بعد مدتها دوباره دلتنگش شدم. یک دلتنگی نرم و سبک. اینجور وقتها خیلی بی دلیل  یاد آن ساعت دو نصفه شبی می افتم که بعد از45 روز، برگشتم خونه و هی همه‌جایش می چرخیدم و نگاه می کردم و نگاه. جای همه شب‌هایی که خیالش کرده بودم.

خوشبختي

خوشبختي مي تونه لقمه نان و املتي باشه كه توي قطارهاي زيرزميني مي خوري وقتي كنار ادمي نشستي كه عاشقشي

جزيره

شادي و نگراني تواماني كه توي دلم دارم بيشتر از اونه كه بتونم تنهايي تحملش كنم. توي فرودگاه جلوي پنجره اي نشستم پريدن طياره ها را تماشا مي كنم و منتظرم يكي شون منو ببره دوبلين. 
اونجا كه باشم همه چي اسون تره
 ديروز يك كوله سبز جادار خريدم و خوشحالم كه با چمدون سفر نمي كنم. اصلا اون سبكباري كوله است كه سفر رو سفر مي كنه. 
خوبه كه ادم جايي و كسايي را داشته باشه كه وقت بي قراري بهشون سفر كنه. هرچند با تموم شدن درسم و به تبعش ويزاي دانشجويي ام، از دفعه بعد ديگه بايد براي همين جزيره ارامش هم ويزا بگيرم ديگه و اين اخرين باره كه هر وقت هوسش كنم ميشه با تو كليك بليط بخرم و بپرم برم اونجا. 

شروع کردن همیشه سخته. خودت تنهایی که بخواهی شروع کنی سخت تر هم میشه. 
همه چیز بیشتر از اینکه واقعی باشه، انتزاعیه.  من دارم واقعی زندگی می کنم اما همه چیز انگار روی کاغذ یا حتی مانیتور جلوی منه و من از کلیت ماجرا فاصله دارم.  دلم می خواست این فاصله کمکم کنه که مهره ها را، خط ها را،  راه ها را اونطوری که خودم می خواهم بچینم و جلو ببرم، اما نمیشه. خودم هم توی اون کاغذ یا مانیتوره هستم. درست مثل خواب چند شب پیش که بین نقشه‌ ای که یه جاهاییش کوچه های تهران بود و یه جاهایی کوچه های استانبول گیر افتاده بودم و خودم، خودم را  با فاصله و وسط اون کوچه ها می دیدم.
هنوز نمي توانم  به اين فكر كنم كه مثلن تا ده  سال ديگر همين شهري باشم كه الان  هستم. اينجا را خيلي زياد دوست دارم، هيچ برنامه مشخصي هم براي رفتن ندارم. اما وقتي كه مثلن از يك كاناپه خوشگل يا كتابخانه بزرگ خوشم مي ايد و دلم مي خواهد داشته باشمش ناخودآگاه  فكر مي كنم شايد بند و بساطم را گذاشتم و رفتم و بهتره كه دلم گير چيزي نباشه. زندگي بلند مدت در يك شهر كه زماني برايم بديهي بود حالا يك چيز عجيب و غريب است و  عجيب تر از ان دل بستن است. خوش مي گذرانم ، لذت مي برم اما حواسم هست كه دل نبندم يا حداقل جوري دل نبندم كه بعدها پدر دلم دربيايد از دلتنگي
يه چيز خوبي توي دوستي ما سه تا هست كه بلديم كنار هم باشيم اما زندگي خودمون رو هم بكنيم مثل همه وقتهايي كه من و ر روي كاناپه مي نشينيم و هركس كار خودش را مي كنه و از همان در كنار هم ساكت بودن لذت مي بريم يا مثل همين الان كه بعد از يك روز خيلي خوب كه حسابي هم خسته شديم س داره فيلمش را مي بينه و من كتابم را مي خونم
دلم برای آقاجون تنگ شده. پیرمردی که با عینک ته استکانی اش روی صندلی روبروی من نشسته هیچ شبیه آقاجون نیست اما من را یاد آقاجون انداخته. مثل آن ماه‌های اول بعد از مرگش که هر پیرمردی را توی خیابان می دیدم آرام بغض می کردم و لب ور می چیدم و اشکها گلوله گلوله می ریختند پایین.

شهریور امسال که بیاید می شود 12 سال که از دستش داده ام. فقط از دست دادنش نبود اولین مواجه جدی ام با مرگ هم بود. اینجا قبلا نوشته ام که چه ترسیده بودم و چه باور نمی کردم و حتی تا داخل مرده شور خانه هم رفتم که ببینم همه چیز دروغ است  که خب.... نبود. 

اگر زنده بود الان 85 سالش بود و حتما به شیرینی همین پیرمردی که روبروی من نشسته. فقط پیرمرد نیست که هوایی ام کرده، بیرون باران می بارد مثل سیل و باران برای من هنوز معنای شمال را می دهد. معنای خانه همیشه زیبای آقاجون و مادرجون و صدای شرشر بارون روی ناودون و منی که می نشستم توی ایوان به تماشای مرغ و خروس های کز کرده گوشه دیوار تا باران تمام شود و من و آنها دوباره بدویم توی باغ و صدای مان همه خانه را بردارد. 

از کودکی هایم دلم فقط برای آن خانه تنگ می شود و روزهایی که آنجا پادشاهی می کردم برای خودم. همیشه دلم می خواست آن خانه را بخرم و برش گردانم به روزهای اوج. به روزهایی که خانه مثل نگین می درخشید و درختها همه پرمیوه بودند و خانه پر از عطر غذاهای مادرجون. آن تصویر درب و داغان سالهای بعد از مرگ آقاجون و مریضی مادرجون را حتی دلم نمی خواهد به یاد بیاورم. دلم می خواست آن اتاقک کنار خیابان را که سالهای اخر شده بود مغازه آقاجون بکنم اتاق کارم. عصرها بنشینیم آنجا و همانطور که زل زده ام به کوچه‌های روبرو برای خودم بنویسم. ایوان ها را پر از گل کنم دوباره و توی چاه وسط حیاط بنفشه بکارم. حالا که خانه را فروخته اند و شنیده ام که صاحبش آنجا را خراب کرده و جایش آپارتمان ساخته هم از رو نرفته ام. هی فکر می کنم شاید یک روز برگشتم و آنقدر پول داشتم که آن آپارتمان را خراب کنم و بدهم جایش خانه را همانطور که قبلن بود بسازند. فقط خدا کند درخت‌ها را از جا نکنده باشند و آن درختچه انار ترش گوشه حیاط هنوز سرجایش باشد....

وسط همه خوشی‌ها و دردهای این دنیا عشق مثل یک ستون می‌مونه که آدم را سرپا نگه می‌داره. 

دنیا پر از درده بچه جان. دست و پا می زنی که رنج نبری و فایده نداره. خوشی های روزمره زندگی شخصی مثل همون داروی بیهوشی می مونه که خاطره درد را کم می کنه یا ازبین می بره اما خود درد همچنان هست. همانقدر قوی که از اول بوده. کافیه یک نشونه کوچک از وسط همه دیوارهایی که بهشون رنگ شادی پاشیدی رد شه تا یک دفعه بدون اراده بایستی و اشکات وسط خیابون بریزه پایین.
از درد نمیشه فرار کرد. هرقدر که تند بری مثل سایه پشت سرت میاد و اگه یه لحظه سرت را برگردونی عقب می بینی که مثل همیشه دنبالته
كم كم بعد از نزديك به يك سال تراپي رفتن داره از پروسه اش خوشم مياد. از اينكه مي شيني روبروي تراپيستت و جاهايي را مي بيني كه قبلن نمي ديدي. يك دليل حس خوب الانم هم حتمن براي اينكه روزهاي سخت را به سختي پشت سر گذاشتم، كه ديگه كابوس نمي بينم، توي خواب جيغ نمي زنم. اشك هام هي كمتر و سبكتر مي شن و خودم الان ادم خوشحال تري هستم. همه اينها را خيلي سخت به دست اوردم و يه روز بايد بنويسم كه چطور تراپي كمكم كرد قدم به قدم جلو بيام و كلاف هاي هزارتا گره خورده را يكي يكي باز كنم.
کسی از من ایمیلش را خواسته بود. وسوسه می شوم دگمه سرچ را فشار دهم. آخرین ایمیل‌ها..... حتی نمی خواهم دیگر بخوانم شان. نمی توانم. روز گار سپری شده. منی که باور کرده ام زمان می گذرد. زمانی که واقعن می گذرد. آدمهایی که دیگر شبیه روزگار سپری شده شان نیستند و دلتنگی هایی که کم کم در روزمره زندگی  گم می شوند.
 کلمه ها سرریز شده اند . همینطوری تا بیکار می شوم می روم وسط ادمهای قصه. چرا نمی نویسم؟ فقط تنبلی و سرشلوغی نیست. می ترسم. از اینکه بیافتم وسط گرداب می ترسم. از اینکه کابوس ها دوباره شروع شوند. شاید هم بیخود می ترسم. شاید اصلن باید بنویسمشان که از من رها شوند.
هفته پیش با شرم به تراپیستم گفتم که آن شب کذایی 12 دی ماه فراموش کرده ام. که از ساعت 10 شب تا ظهر روز بعدش هیچ یادم نمی اید و هرچه خاطرم هست بازسازی نوشته های خودم است، نه خاطره ای که جان دارد هنوز. 
چرا شرم؟ نمی دانم. طبیعتن باید خوشحال باشم. نیستم اما. بیشتر نگرانم. می ترسم تمامش یادم برود کم کم. آن هم قبل از اینکه چیزی نوشته باشم. قبل از اینکه همه چیز را آنطور که بود، نوشته باشم. نمی دانم شاید باید از  همان جایی شروع کنم که یادم مانده. از آنجایی که دخترک چسبیده بود به آن لوله آب داغ گوشه راهرو. از آنجایی که هرچه لباس داشت تنش کرده بود و باز می لرزید. از انجایی که آدمهای می آمدند و می رفتند و او نمی فهمید چطور زندگی هنوز ادامه دارد. شاید اصلن باید دوربین را وارونه کنم و از نسیان بنویسم.


کند شده ام. خیلی کند و کمی وسواسی. مدام نشسته ام پای این لپ تاپ و نتیجه ای که می گیرم اندازه وقتی که می گذارم نیست. همیشه خدا یک عالمه کار نکرده دارم و عقبم و هرقدر هم که می دومم نمی رسم. بدی اش این است که هیچ چیزی هم راضی ام نمی کند. اینقدر توقعم از خودم بالا است و حق هم دارم که بالا باشد، کمتر به آن مرحله ای می رسم که با دل خوش بتوانم برای خودم جایزه بخرم. حالا بماند که راه را میان بر می زنم و خیلی وقتها بازی را نبرده و تمام نکرده جایزه اش را می خرم که خوش باشم بریا خودم. ولی آن مزه خط پایانی که بشود بعدش چند ساعتی را روی چمنها دراز کشید و نگران هیچ چیز نبود، خیلی سال است از من دور شده. 

١.داشتم براش تعريف مي كردم كه من هر كاري بكنم كه بدونم هزار فرسنگ با ارزش هاي "ر" فاصله داره باز مي تونم براش تعريف كنم . حتي اگه خاطر جمع باشم كه اون كارم را تاييد نمي كنه. بعدش يه دفعه براي بار هزارم يادم افتاد كه دوستي مون چه چيز كمياب و باارزشي است و چقدر خ خوبه كه دارمش

٢. اين ميز چهارگوش چوبي كه فقط جاي دوتا صندلي داره و هر چند ماه يك جاي خونه نقلي آفتاب گيرمون هست حتما بعدهاي چندين سال ديگه يه بخش شيرين خاطراتمون ميشه و هربار كه ياد صبحانه ها و عصرانه هاي دونفره چند ساعته مون دور اين ميز مي افتم حتما يك لبخند شيرين بزرگ مي شينه روي لبم
٣. ياسمن فردا مياد و من سرشار از شوق ديدارم هيچ كلمه ديگه اي هم براي بيان حسم ندارم. فقط سرشار از شوق ديدارم
٤. داره توي حمام مستانه اواز مي خونه و من؟ فقط كيف مي كنم از بودنش
تزم تمام شد بالاخره. امروز نسخه اي كه اخرين كامنت ها را داشت برايم فرستادند و احتمالا يك روز كامل رويش كار كنم تمام است و مي شود كه پرينت بگيرم و بفرستم دانشگاه و خلاص. خودم هيچ ارزيابي از كارم ندارم. نه از اينكه چقدر خوب نوشته ام و نه از اينكه چقدر به درد مي خورد. كلن اين روزها شاغول هاي ارزيابي ام را كنار گذاشته ام و شايد از دست داده ام. هر كاري را كه دست مي گيرم همه تلاشم را مي كنم بهترين باشد ( در حد زماني كه براي انجامش دارم) و بعد كه تمام شد رهايش مي كنم برود و هيچ دلم نمي خواهد برگردم بهش. از آنهايي شده ام كه تند تند مي روند و پشت سرشان را نگاه نمي كنند.
من یه روزی یه جایی تصمیم گرفتم فرار کنم. کجاش و چه جوریش را نه می دونستم ونه بلد بودم. فقط پاهام دیکه بند نمی شدن اونجا.
هفته اول بهار هیچ خوب نبود.  همه زورم را زدم که به زور بنفشه و بیدمشک و سفره هفت سین روی سفره ترمه خوب باشم و نشد. تلاش بیهوده بود. 
احساس تنهایی می کردم و درگیر این بودم که چه چیز واقعیه و چه چیز ساخته ذهن خوش خیال ما.  از امروز سبک تر هستم و دلم می خواد که وسط این زمهریری که اتفاقا واقعی هست، نشونه های بهار را ببنیم. گیرم نشونه بهار همون زنبق های زردی باشن که خودشون را توی سایه شاخه های بلند رز قایم کردند که سرما نزندنشون و بمونن تا یکی دو هفته دیگه گل کنن.

اینکه زنبقها را می بینیم یعنی بهارم داره میاد کم کم. همه چی که به تقویم نیست. به مکان هم نیست گاهی. مثلن دیشب چی بیشتر از گپ زدن با خواهرک و یارش می تونست دلم را خوش کنه؟ 

زندگی لامصب یه تلاش مدامه و به امان خدا که ولش کنی، جا می مونی. امروز صبح اگه قانع می شدم به اینکه پشت میز همیشگی صبحانه همیشگی مون را بخوریم و نمی گفتم که بریم کافه فرانسوی سر خیابان،  شاید نمی تونستم حرف بزنیم با هم و نمی شد که الان بنویسم: سبکم و بهار را بو می کشم.

از دو روز پیش تازه تازه دارم تموم شدن درس و مشق و رهایی از کابوس تز را تجربه می کنم. دوشنبه بریتیش لایبرری بودم و همه اش به برنامه ریزی و  راست و ریس کردن ملات یک  مقاله جدید گذشت و امروز، روی تک صندلی رو به خیابان کافه سرکوچه نشستم و می خوام  اون داستان/گزارش  نیمه کاره را بالاخره بنویسمش.

 سر ظهری کافه تقریبا خالیه و منم و کافه دارها و زنی با کت بنفش که روی ویلچرش نشسته و قهوه اش را سر می کشه.
 






نمی خوام با کسی حرف بزنم. با خودم لج کردم. هربار که صدای مامان از توی پیغام گیر می پیچه توی خونه اول بغضه. بعد اشک. بعد هق هق. اما گوشی را برنمی دارم. مثل همون روزهای سیاهی که خودم را مچاله می کردم توی تخت طبقه دوم آهنی ام و برخلاف همه قانونهای هزار بار ابلاغ شده پرده ها را می کشیدم.

تولد نحس

بدترین روز تولدم  بود. فکر نکنم هیچ وقت بتونم دوستش داشته باشم دوباره و هر سال منتظر باشم که  بوسه روز تولدم را تحویل بگیرم.
دلم خوش بود به بهانه های کوچک زندگی  که خودم برای خودم می ساختم و الان فقط دلم می خواد از همه شون فرار کنم.  
 تیکه تیکه کردن فروغی که همه این سالها همراهم بود  بهترین نشونه اینه که بهانه بی بهانه.
آخرین روز زمستان را هم که سر کنیم بهار می رسه. عطر سنبل همه خونه را برداشته و هی یادم می اندازه که هنوز هفت سینم را نچیدم. گفتن اینکه دلم برای هفت سین های مامان تنگ شده حتمن حرف خیلی کلیشه ای هست.  کلیشه ها اما گاهی طوری قلب ادم را مچاله می کنن که جا برای هیچ حرف دیگه ای نمی مونه. 

پریشب خواب دیدم عزیز حالش خوب نیست. شعر می خونده وسط خیابان بلند بلند. فکر کرده بودن دیونه شده، می خواستن ببرنش. مامان نبود. یعنی بود اما توی خونه ای بود که نمی شد بیاد بیرون. درش بسته بود. خونه توی همون کوچه بود که عزیز کنار پیاده رویش دراز کشیده بود. یک خونه با در چوبی قرمز. شبیه خونه های کنار رودخونه گالوی. 

من، همه زورم را می زدم که عزیز را بلند کنم و با خودم ببرم. که نذارم اون مردها بذارنش توی آمبولانس. حالش خوب بود، همه را گذاشته بود سر کار فقط. باید جای مامان را می گرفتم و مراقب عزیز می بودم و تا وقتی که از خواب پریدم فقط در حال تلاش بودم. در حال تلاش بودم و مدام فکر می کردم جای مامان را پر کردن چه سخته. صبحش، برای اولین بار توی این چهار سال فکر کردم که احتمالا دیگه هیچ وقت عزیز را نمی بینم. هیچ وقت حتی بهش فکر هم نکرده بودم. جراتش را نداشتم حتما.

 از یه جایی به بعد همه راه ها بسته است.

خوبیه بهار برای من به اینه که اصلن به راه کاری نداره. هرجا که باشم نرم نرمک میاد. با همون اولین شکوفه ای که همه زورش را زده تا وسط سرمای اخرین روزهای مونده به بهار باز بشه. با بوی سنبلی که اینطور پیچیده توی خونه ام. با سبزه و سمنویی که توی سوپری آقای اصفهانی منتظرمه. با بیدمشک هایی که آقای نویسنده هدیه آورده و بیشتر از هرچیزی من را یاد مامان می اندازه . یاد مامان و بیدمشک هایی که هر سال اخرین هفته اسفند از بازار تجریش می خرید.

بهار داره میاد.

فراموشي

شب اعدام راحله را فراموش كرده ام. هيچ تصويري ازش ندارم. من اتاق شماره ٣ پيش ليلا نشسته بودم كه همه پچ پچ ميكردند. خانم وكيل بند ارام كنارم نشست و گفت مي گن راحله را بردن انفرادي. جلوه كه كنار من زانو به بغل نشسته بودسرش راگذاشت روي زانوش و من فقط لرزش پاهاش را مي ديدم. من؟؟؟؟ از اينجا به بعد را هيچ يادم نمياد. يادم هست كه قبلا نوشته بودم چقدر التماس زندانبان كردم كه اجازه بده براي اخرين بار راحله را بيينم اما خودم هيچ تصويري از هيچ كدام اينا ندارم فقط مي تونم نوشته هام را بازسازي كنم توي ذهنم. تمام اون شب را فراموش كردم. تمامش را. اولين تصويرم برمي گرده به ١٠ صبح روز بعدش. همان روزي كه شبش ازاد شدم. چسبيده بودم به لوله اب گرمي كه گوشه راهرو بود. همه چي تمام شده بود و من دستهام را بالا برده بودم. گريه نمي كردم اشك مي ريختم. شلوار گرمكن زيتوني تنم بود و هرچه بلوز داشتم زير كاپشنم پوشيده بودم . سرما اما تمام نمي شد. نه اشك . نه داغي لوله. نه نگاه مهربان زنهايي كه حتما به اعدام عادت مرده بودند و نمي شد كه براي هركه بالاي دار مي رود از زندگي مرخصي بگيرند

هیجان انگیزترین اتفاق اوین برای من دیدن کبری بود. کبری رحمان پور، یکی از اولین آدمهایی بود که من را به اعدام حساس کرد. همیشه همه خبرهای مربوط به او را با دقت پیگیری می کردم و بارها با وکیلش درباره او حرف زده بودم. کبری اما  با همه آنچه درباره اش خوانده بودم متفاوت بود.
من روزنامه نگار جوانی بودم که از وقتی تازه قلم دستم گرفته بودم، داستانش را شنیده و نوشته بودم. پا به پای هرباری که گفته بودند اعدامش می کنیم اشک ریخته بودم، هربار که حکمش متوقف شده بود از شادی فریاد زده بودم و با هر امضایی که رهایی اش را می خواست، لبخند زده بودم. حالا جایی بودم که او هم بود. دلم می خواست همه این اتفاقاتی که آن بیرون درباره او در جریان است را برایش تعریف کنم. فکر می کردم شاید دانستن که این همه ادم به یادش هستند و برای ازادی اش تلاش می کنند خوشحالش کند و بارقه امیدی باشد برایش که دوام بیاورد.
اولین بار که ذوق زده توی صف خرید سوپری اوین دیدمش، تند و تند مثل همه وقت هایی که هیجان زده می شوم برایش تعریف کردم که بیرون چقدر آدم آرزوی آزادی اش را دارند و می خواهند که عدالت برایش اجرا شود. آرام و با غمی که همیشه ته نشین چشم هایش بود نگاهم کرد و گفت: "ای کاش عدالت برای همه زن ها اجرا شود."
شعار نمی داد. زیر چوبه دار بود. دیده بود که ادم ها چطور از چند قدمی اش می روند بالای چوبه دار و هیچ وقت برنمی گردند. بیشتر از آنکه از زندانی بودن خودش و سایه لعنتی آن چوبه داری که چهارشنبه ها علم می شد کلافه باشد، از این قطار اعدامی که سر ایستادن نداشت کلافه بود.
هیچ وقت نشد بیشتر از این چند کلام با او حرف بزنم. راستش آن نگاهش و همان چند کلمه کوتاهش خلع سلاحم کرد. بماند که من هیچ وقت بلد نبودم با آدم هایی که به واقعیت چوبه دار آگاهی داشتند حرف بزنم. با راحله که آنهمه سر و کله زدم برای این بود که طفلکم معنای اعدام را بلد نبود. کبری اما خوب می دانست چه در انتظارش هست، برای این بود که آنهمه با فاصله به سایه پهن شده اعدام روی زندگی اش نگاه می کرد؟ نمی دانم؟
فقط می دانم که زیر سایه سنگین مرگ که آنهمه به او نزدیک بود، درس می خواند، کتاب می خواند و برای زنهایی مثل خودش دادنامه برای دادگاه و قاضی و خانواده شاکی ها می نوشت. فقط می دانم که هنوز امید داشت، هنوز به فردای بعد از زندان فکر می کرد. هنوز آن بند زنان لعنتی اوین برایش آخر دنیا نبود.  
کبری توی کابوس های بیداری من زن جوانی بود که هیچ وقت از مه آن راهروهای تو در توی اوین بیرون نخواهد آمد. همیشه می ترسیدم وسط آن مه غلیظ سیگار زن ها گم شود. ترس گم شدنش  برای من کمتر از  حیرانی هیچ وقت برنگشتن راحله نبود.  
حالا این کابوس دارد تمام می شود.  نوشته اند که خانواده مقتول رضایت داده اند و کبری در چند قدمی آزادی است. تصور اینکه آزاد شود تپش قلبم را به هزار می رساند. 
با بهانه های کوچک زندگی می توان شاد بود  و زندگی کرد و خندید.اما یک چیزهایی هست که فقط باید قورت شان داد و راه دیگری هم برایشان نیست. نگرانی هایی که حتی نمی شود درباره شان ح

خانه کجاست؟

1.م داره برمی گرده ایران. نوشته هاش را که می خونم پر از حسهای متناقضم. گاهی حسودی می کنم و لجم می گیره از اینکه جای او نیستم، گاهی فکر می کنم فعلا دلم نمی خواد این خونه کنار ایستگاه قطارم را با هیچ جای دنیا عوض کنم  و گاهی فکر می کنم  مفهوم خانه چقدر برایم عوض شده توی این سالها . دیروز که داشتم از کنار کوچه  آخرین خانه ام در دابلین  رد می شدم، یک دفعه رفتم توی کوچه، جلوی در خانه ایستادم.
نه که دلتنگی کنم برایش. مثل ردپا شده اند این خانه هایی که تند و تند از آنها کوچ کرده ام.
چراغ هایش خاموش بود و پنجره ها کشیده. می دونستم که چند ماه بعد از من استیو وکاترین هم از اون خونه رفتن و حالا حتما ادمهای دیگه ای صاحب اون خونه ان. اما چه فرقی می کنه که کی پشت اون پنجره ها است، مهم اون لحظه های خوب  و بدی هست که من توی اون خونه داشتم.مهم اون زندگی ایه که اونجا کردم. اون جمعه شب های خوبی که با شهاب از فرودگاه برمی گشتیم خونه و دوشنبه صبح های لعنتی که از دم در براش دست تکون می دادم و می رفت.

2. برای کار اداری رفته بودم سفارت. خیلی مریض گونه و الکی استرس داشتم. واقعا هیچ دلیلی برای هیچ نگرانی بود. اما همه چیز که دلیلی که جلوی چشم باشد نمی خواهد. می شود که دلیلش برگردد به خیلی وقت پیش. به یک ترس قدیمی.
آنجا که رسیدم یک پلیس غول پیکر ایرلندی توی سفارت بود. چشم تو چشم که شدیم لبخند زد و من چه راحت همه نگرانی های (الکی ام) دود هوا شد. هیچ وقت فکر نمی کردم حضور پلیس که اینهمه ارام بخش باشد.


تعليق

كافه پر و خالي ميشه زن همانطور نشسته
ليوان ابجويش دست نخورده مانده و پنير و بادام زميني اش همان است كه بود
اون صداي پر از شادي و خنده اش حالا جايش را به سكوت داده دوباره و چشمهايي كه حتي از توي اون عكس تار و تاريك هم ميشه غمش را خوند و اشكهاش را ديد.
صدای مهربانش را شنیدم بالاخره و هنوز چیزی از جنس شادی و آرامش توی قلبم هست.  همانی است که همیشه بوده. همانی است که تمام این سه سال توی خوابهایم می‌دیدم. قبل از هرچیز می‌خواست بداند جای من خوب است و چه می‌کنم. دلم برایش تنگ شده و بارها و بارها عکس‌های تازه ‌اش را دیدم
تغييركرده ام. اون ادم صبوري كه ملاحظه همهچيزو همه كس را مي كردو به همه حق مي داد رفته يك جاي دور و از اين همه فاصله اش خشنودم. خودم و همه ادم هاي دور وبرم عادت كرده بوديم كه من بخشاينده و فراموش كننده هر چيزي باشم كه خلاف ميلم هست. حالا مدتها است صبوري نمي كنم نه كه تصميم گرفته باشم طاقتم تمام شده
شب‌ها کابوس می‌بینم دوباره. زیاد و پر و سر و صدا. خوبی‌اش به این است که صبح‌ها هیچ یادم نمی‌آید. نه کابوس را  و نه فریادهایم را. اگر مرد صبح‌ها همانطور که دارد شیر صبحانه‌اش را می‌خورد نگوید که دیشب دوباره داد می‌زدی توی خواب. من می‌توانستم اینجا بنویسم که کابوس‌هایم بالاخره تمام شدند.

یک چیزهایی هست مثل از دست دادن تماشای بزرگ شدن بچه‌هایی که عاشقشون هستی. امروز که اون سه تا پسربچه شیطون جلوی  دوربین مانیتور خواهرم یه هو بهم سلام کردن و من  توی لحظه اول نشناختمشون٬ یک چیزی توی قلبم تکون خورد. از چند ماه پیش که از پشت همین مانیتور دیده بودمشون خیلی  تغییر کردن و با اخرین باری که اون طرف مانیتور بغلشون کردم اصلا قابل مقایسه نیستند.  اولش خجالت می‌کشیدن  و برای حرف زدن با من خواهرم را واسطه می کردن و هی می‌گفتن به خاله اینو بگو. به خاله اونو بگو.  انگار بلد نباشن با منی که صدام هی قطع و وصل میشه و تصویرم شطرنجی میشه و خودم فقط دارم قربون صدقه قد و بالاشون می شم چی کار کنن. خیلی وقته ندیدمشون و به قول یکی شون ده ساله که رفتم. کلاس پنجمه و می دونم که حساب و کتابش خیلی خوبه. اما حتما توی این چهار سال اندازه ده سال ازش دور شدم که اینجوری سال ها را می شمره.
هنوز نمی تونم اون سه تا پسربچه شیطونی که توی صفحه تلفنم را دیدم با آخرین تصویری که ازشون داشتم یکی کنم. اون پسربچه های ۷ ساله و ۱۱ ساله حالا شدن دو تا نوجوان ۱۱ ساله و یک تازه جوان ۱۵ ساله و من هیچی ندیدم از این همه سال. 

 مامان دوباره خیلی جدی گیر داده که چرا بچه‌دار نمی‌شی؟  من مدام با شوخی و خنده ماجرا را رد می‌کنم و سعی می‌کنم بحث را جایی ببرم که بی‌خیال من بشن. طبیعتا فایده نداره و سعی بیهوده است. نوه می‌خواد.
 شاید باید برایش نامه بنویسم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...