شیدایی

یک‌جوری شیدا شده بود که از خودش تعجب می‌کرد. شده بود؟؟؟ تمام نشده هنوز.
هنوز یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند که اسمش را صدا می‌کند. بی‌صدا. توی دلش. حتی حالا که آرام یک گوشه نشسته و برای شکستن آن دیواری که بین‌شان بود، دست و پا نمی‌زند. حتی حالا که دوباره دلش می‌خواهد همه چیز را بگذارد توی کمد. در  کمد را قفل کند و کلیدش را گم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...