‏نمایش پست‌ها با برچسب از رفاقتها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از رفاقتها. نمایش همه پست‌ها

خنده‌هایش



.

بزرگترین شانس زندگی من، شناختن و‌ دوستی با این زن بی‌نظیره. همیشه و هرلحظه قدردان این دوستی امن هستم و حواسم هست که چقدر خوش‌شانس بودم که ۱۸ سال پیش، اتفاقی همدیگه را وسط گرمای تابستان تهران دیدیم. دارم پرواز می‌کنم طرفش و‌ مثل همیشه خیالم راحته که تا برسم بهش، خنده‌هاش آبی روی آتش همه دلنگرانی‌های دنیا است.

از رفاقت‌ها

 

میم را وسط خیابان پیدا کردم. ۱۳ سال پیش بود. تازه رفته بودم گالوی، هیچ‌ دوستی اونجا نداشتم، هیچ‌کس را حتی نمی‌شناختم و یک غریبه‌ی تمام عیار بودم. یکی از اون روزهای بارانی تمام نشدنی، توی مغازه‌ی لباس‌فروشی، صدای آشنای کلمه‌های فارسی را شنیدم. ردش را گرفتم و به میم رسیدم.  نگاهش که کردم، دونستم که می‌خوام جلو برم. نه چون اونجا تنها بودم، یک چیزی از همون نگاه اول توی چشمهاش بود که دلگرمم می‌کرد. 

 من با همون جمله‌ی تکراری «شما ایرانی هستید؟» جلو رفتم و بعدش توی همه این سال‌ها او بود که من رو و دوستی‌مون را نگهداشت. هرقدر هم که من قرارهامون را پیچوندم و چند ماه چند ماه غیبم زد، فقط به یک کم غر زدن سرم اکتفا کرد و نگذاشت که رشته‌ی دوستی‌مون به نخ برسه.

اون روزی که توی گالوی بهش سلام کردم، نمی‌دونستم که قراره اینطوری بالا و پایین‌های زندگی‌مون را کنار هم تجربه کنیم، نمی‌دونستم قرار چرخ زندگی طوری بچرخه که دوباره با هم در یک شهر زندگی کنیم و حالا چه خوشحالم که اینجاست. 

سه ماه پیش، توی اون روزهای سختی که مثل یک روح سرگردان توی تنم جا نمی‌شدم و نفسم از زور غم و اضطراب بالا نمی‌اومد، یک روز وسط اون هق‌هق‌های تمام نشدنی، همونطوری که مثل گربه کنج خونه قایم شده بودم و  نمی‌تونستم هیچ‌کس را ببینم، بهش زنگ زدم. سلام که کرد زدم زیر گریه فقط تونستم بگم که می‌شه خودت را به من برسونی؟

یک ساعت بعد وسط کاونت‌گاردن بود. من دیر کرده بودم و میم داشت ماتیک می‌خرید. بغلم کرد. یه طور یواشی که اشکهام نریزه پایین. با هم ماتیک و مداد چشم خریدیم. بادام بو داده‌ی شیرین گذاشت توی جیبم. قهوه و شیرینی بدمزه خوردیم. خیلی زیاد راه رفتیم، سر از کریسمس مارکت درآوردیم، شراب داغ نوشیدیم و آخرش وقتی که من می‌تونستم دوباره روی پاهام بایستم از هم جدا شدیم.

بودنش، اون مدل بودنی که خاص خودشه: «مهربون و لوس‌ نکن» تنها چیزی بود که لازم داشتم و کمکم کرد که بتونم خودم را جمع کنم و برم یک جایی زخم‌هام را لیس بزنم. 

عکس اون روزمون را که نگاه می‌کنم واقعا شبیه یک روح سرگردانم، با میم اما حتی همون روز هم خندیدم. خنده‌هایی که تا همیشه قدرش را می‌دونم. 

امروز تولد ۵۵ سالگی‌اش است. به من گفته بود که برای مهمونی‌اش فسنجون بپزم. وسط این روزهای شلوغی که یک ددلاین مهم دارم و‌ نمی‌فهمم چطور روز به شب می‌رسه، از جمعه بساط فسنجونم را کم‌کم راه انداختم. لپ‌تاپ را برده بودم اشپزخانه و وسط نوشتن هی هم می‌زدمش. با عشق. با به یاد داشتن که چقدر خوشبختم که رفیقی مثل او را توی زندگیم دارم که می‌تونم حتی با این وضعیت براش فسنجون بپزم. 

سرمایه‌های زندگی من، همین چندتا رفیقی هستن که با هم از آب و آتش گذشته‌ایم و خاطرجمع هستم که اگه لازم باشه بلدن تکه‌پاره‌های من را دوباره بهم بچسبونن. 



یادم باشه اغلب وقت‌هایی که می‌خوام دوباره خودم را به جایی وصل کنم و هوای موندن و گره خوردن به سرم می‌زنه، یعنی حالم خیلی خوب نیست و فکر می‌کنم اگه بیرون از خودم دنبال راه حل باشم شاید حالم بهتر بشه. بعد از یک دوره‌ای که خیلی جدی به برگشتن به لندن فکر می‌کردم، حالا دنبال اینم  که بعد از پاریس بارم را از اینی هم که هست سبک‌تر و سبک‌تر کنم و دوباره برگردم به اون چمدان ۱۰ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی. فقط بارم نیست. دلم را هم حتی.
دومی را اگه که بتونم. کار دل خیلی به اختیار من نیست و حکمرانی مستقل خودش را داره. 

بعد از یک دوره طولانی تحقیق و پادکست و ادیت هزار باره گزارش آخرم و نوشتن چندتا مقاله این وسط‌ها، برگشتم به نوشتن یک مقاله جدید  و هر کلمه‌ای که می‌نویسم به وجد میام.

اتفاق خوب این روزهایم، نامه‌نگاری‌هایمان است. کی باورش می‌شد که بعد از این همه سال پیدا کنیم همدیگه را دوباره و طوری برای هم بنویسیم که انگار آخرین دیدارمان همین دیروز بود و هنوز می‌تونیم شیدایی‌هایمان را با جزییات برای هم تعریف کنیم. هر نامه اش را چندبار خواندم و انگار یکی از زن‌های خودم برایم نامه نوشته باشه.



دلم یه رفیق دیونه می‌خواد که مثل من هیچ بندی به هیچ جا وصلش نکرده باشه 

از رفاقت‌ها

.  
سه ماه اخیر را بیشتر از هر سه ماه دیگه‌ای توی  سه چهار سال اخیر حرف زدم. خونه میم بودم و انگار یک دوره خصوصی تراپی داشته باشیم، هر روز هرچی که توی کله و قلبم بود را می‌ریختم بیرون و می‌گذاشتم که کمکم کنه تا خودم را زیر و رو کنم و بهتر بشناسم .
 هشت سال پیش که توی گالوی دیدمش، به روز دوم نرسیده خیلی از درهای بسته‌ام را به روش باز کردم. بعد از اون هم، تموم این هشت سال هرچندماه یک‌بار که دیدمش نشستم روبروش و از سخت‌ترین چیزهایی که برای خودم هم نمی‌تونستم بگم،  براش گفتم و به قول خودم «فیکسم» کرده. 
خوبی میم به اینه که دیونگی‌ها و پریشانی‌هایم را می‌شناسه و می‌دونه که این سردرگمی‌ها هم یک بخشی از من هستن که نمی‌خوام به خاطر آرامش داشتن ازشون فرار کنم .سه ماهی که کنارش بودم حتمن یکی از دوره‌های خاص زندگیمه و از همین الان دلم براش تنگ شده. دلتنگ اینکه صبح‌ها برام از اون صبحانه‌های خوشمزه‌اش درست کنه و قهوه به دست بشینم براش وراجی کنم تا برسم به اون گره‌های کوری که خودم هم نمی‌دونم چه کار می‌شه باهاشون کرد. دلتنگ وقت‌هایی که تا نیمه شب با هم فیلم می‌دیدیم.دلتنگ اشک‌هایی که می‌خواستم مثل همیشه قورت‌شون بدم و مجبورم کرد به جای فرار کردن ازشون حرف بزنم. دلتنگ مهربونی و دوستی خالصی که بزرگترین سرمایه‌ی هر ادمیه.
داشتن کسی که این‌طور عمیق آدم را بشناسه و ادم اینقدر بهش اعتماد داشته باشه که از نشان دادن گوشه‌های ضعیف و نخواستنی خودش نترسه و حتی بتونه احساس‌هایی که هنوز براشون اسم نداره را جلوش بریزه روی دایره، خوش‌شانسی بزرگیه که قدرش را می‌دونم. 

يه چيز خوبي توي دوستي ما سه تا هست كه بلديم كنار هم باشيم اما زندگي خودمون رو هم بكنيم مثل همه وقتهايي كه من و ر روي كاناپه مي نشينيم و هركس كار خودش را مي كنه و از همان در كنار هم ساكت بودن لذت مي بريم يا مثل همين الان كه بعد از يك روز خيلي خوب كه حسابي هم خسته شديم س داره فيلمش را مي بينه و من كتابم را مي خونم

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...