‏نمایش پست‌ها با برچسب از آدم‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از آدم‌ها. نمایش همه پست‌ها
.

پسرها، دو ساله شدند. برای منی که هیچ‌وقت تجربه‌ی زندگی طولانی با حیوان خانگی را نداشتم، این دو سال، پر از لحظه‌های ناب شادی و مهر و امنیت بود. عجیب‌ترینش هم همین امنیت. هنوز هم نمی‌تونم بفهمم این دو تا گربه‌ی فسقلی چطور می‌تونن وسط لحظه‌های سخت، تو را مطمئن کنن که جهان قرار نیست کله‌پا بشه یا دست‌کم حواست را از خطر کله‌پا شدن جهانت پرت کنن.

شیرین‌ترین لحظه‌هام با این دو‌تا فسقلی، آن لحظه‌های قشنگی است که نشان می‌دهند من را می‌شناسند و کنار من امن و آرام و خوشحال هستند.

از رفاقت‌ها

.  
سه ماه اخیر را بیشتر از هر سه ماه دیگه‌ای توی  سه چهار سال اخیر حرف زدم. خونه میم بودم و انگار یک دوره خصوصی تراپی داشته باشیم، هر روز هرچی که توی کله و قلبم بود را می‌ریختم بیرون و می‌گذاشتم که کمکم کنه تا خودم را زیر و رو کنم و بهتر بشناسم .
 هشت سال پیش که توی گالوی دیدمش، به روز دوم نرسیده خیلی از درهای بسته‌ام را به روش باز کردم. بعد از اون هم، تموم این هشت سال هرچندماه یک‌بار که دیدمش نشستم روبروش و از سخت‌ترین چیزهایی که برای خودم هم نمی‌تونستم بگم،  براش گفتم و به قول خودم «فیکسم» کرده. 
خوبی میم به اینه که دیونگی‌ها و پریشانی‌هایم را می‌شناسه و می‌دونه که این سردرگمی‌ها هم یک بخشی از من هستن که نمی‌خوام به خاطر آرامش داشتن ازشون فرار کنم .سه ماهی که کنارش بودم حتمن یکی از دوره‌های خاص زندگیمه و از همین الان دلم براش تنگ شده. دلتنگ اینکه صبح‌ها برام از اون صبحانه‌های خوشمزه‌اش درست کنه و قهوه به دست بشینم براش وراجی کنم تا برسم به اون گره‌های کوری که خودم هم نمی‌دونم چه کار می‌شه باهاشون کرد. دلتنگ وقت‌هایی که تا نیمه شب با هم فیلم می‌دیدیم.دلتنگ اشک‌هایی که می‌خواستم مثل همیشه قورت‌شون بدم و مجبورم کرد به جای فرار کردن ازشون حرف بزنم. دلتنگ مهربونی و دوستی خالصی که بزرگترین سرمایه‌ی هر ادمیه.
داشتن کسی که این‌طور عمیق آدم را بشناسه و ادم اینقدر بهش اعتماد داشته باشه که از نشان دادن گوشه‌های ضعیف و نخواستنی خودش نترسه و حتی بتونه احساس‌هایی که هنوز براشون اسم نداره را جلوش بریزه روی دایره، خوش‌شانسی بزرگیه که قدرش را می‌دونم. 

از آدم‌ها: میشل

یکی از خوبی‌های بی‌شمار این به جاده زدن، آشنا شدن با آدم‌های تازه و ساختن دوستی‌های جدید است. من اگر همچنان سرخانه و زندگی‌ام در لندن نشسته بودم، چطور می‌توانستم  آدمی مثل میشل را بشناسم؟ همسایه جدیدم است که از همان روز اول آغوشش را برای دوستی باز کرد و به دو روز نرسیده فهمیدیم چقدر رگ و ریشه مشترک داریم. برای منی که قدم اول دوستی را سخت و دیر برمی‌دارم، آدمی مثل میشل که همان روز اول می‌گوید بیا شب‌نشینی از آن نعمت‌های بی‌بدیل است. هنوز دو هفته نشده، حسابی با هم جور شده‌ایم. اینقدر که من برایش قرمه‌سبزی پخته‌ام و او گوشه‌های شهر را نشانم داده و موقع خرید می‌آید دنبالم. هردومان خون کولی‌ها را داریم و یک‌جا بند نمی‌شویم. من نمی‌توانم بگویم  خانه‌ام کجاست و او بدتر از من حتی نمی‌داند اهل کجاست، اینقدر که خودش و چند نسل پیشش در رفت و آمد مدام بوده‌اند
مفصل باید بنویسم که تنها سفر کردن و تنها در جاده زندگی کردن به معنای تنها ماندن نیست و چطور می‌شود در هر توقف‌گاه آدمهای محلی و ادمهای مدل خودمان را پیدا کنیم. اما خیلی‌ وقت‌ها هم شانس خودش می‌اید در را می‌زند و ادمی مثل میشل را همسایه‌ات می‌کند. کافی است یک لبخند بزرگ و واقعی  داشته باشی و به آدمها اعتماد کنی

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...