‏نمایش پست‌ها با برچسب از خواندن‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از خواندن‌ها. نمایش همه پست‌ها
روز اول سالی، رفتم سراغ گودریدر تارعنکبوت گرفته، کمی آب و جارویش کردم و آرزوهایم برای خواندنی‌های سال جدید را توی قفسه هایش چیدم. برایم یک چیزی بین یک شبکه اجتماعی جمع و جور و تخصصی و یک اپ برای کتاب خواندن است.
اینقدر که برای هر کاری یک اپ دارم احتمالا تا چند وقت دیگر نفس کشیدن بدون اپ هم برایم سخت می شود.
فعلا همچنان کتاب «سافرجت» املینه پانکهرست را دستم دارم. ولی این کتاب و یکی دوتای دیگر که  خریده ام و مدت هاست منتظرم هستند، تمام شوند، پروژه دوست داشتنی خودم را شروع خواهم کرد.

اتحاد ملی زنان

 كتاب "بازبيني تجربه اتحاد ملي زنان" را كه به همت مهناز متين گردآوري و ويراستاري شده بالاخره تمام كردم، ايران كه بودم يك نسخه كپي شده كتاب را در كتابخانه صديقه دولت آبادي داشتيم، اما فقط بخش كوتاهي از آن را خوانده بودم. در اين سال‌ها هم هرچه گشتم پيدايش نكردم و گويا در بازار هم نيست،تا اينكه در كتابخانه شادي ديدمش و امانت گرفتم.
 فارغ از اينكه بازخواني چنين تجربه اي چقدر لازم و ضروري است و چقدر مقايسه شرايط آن روزها و وضعيت كنوني برايم مفيد بود، فهميدم كه درباره فعاليت هاي جنبش زنان در چند سال نخست پس از انقلاب كم مي دانم. در سال هاي اخير نوشته هاي پژوهشي و ژورناليستي زيادي درباره جنبش زنان در دوران مشروطه و پس از آن نوشته شده اما دوران انقلاب خيلي كم مورد توجه قرار گرفته است.
 يك بخشش شايد به دليل مهاجرت بسياري از فعالان زن آن دوران باشد و اينكه اسم بعضي هاشان جزو خط قرمزهاي رسانه هاي داخل ايران بود. اما در رسانه هاي انلاين هم كه اين محدوديت ها را نداشتيم چيز زيادي در اين رابطه منتشر نشده است. مجموعه مقالات بنياد پژوهش هاي زنان و مجله نيمه ديگر كه هردو در خارج از ايران منتشر مي شدند از معدود منابع قابل مراجعه است كه البته نسخه هاي ان لاين شان در دسترس نيست و بايد دنبال نسخه هاي چاپي باشم. يك نسخه كامل از  ارشيو هردو نشريه را در يكي از قفسه هاي اتاق كوچك كتابخانه صديقه دولت آبادي كه كامپيوترها و كتاب هاي انگليسي هم همانجا بود، داشتيم. ارشيو نيمه ديگر اهدايي پروين پايدار بود و مجموعه مقالات بنياد هم حاصل رفت و امدهاي دوستان. كتابخانه اما پلمپ است و تهران هم كه بودم دستم به اين آرشيو نمي رسيد. حالا بايد ببينم اينجا چطور مي توانم بخرم يا امانت بگيرمشان.



بادام تلخ

«سال‌های آتش و برف» را که دست گرفتم، اصلا یادم رفت چقدر کلافه بودم و بی حوصله. خودم را پتو پیچ کردم و خزیدم گوشه تخت و پرت شدم در روایت هایی که آیدین آغداشلو آرام، آرام با آن کلمات جادویی اش جلو می برد. اول سهراب شهید ثالث، دوم علی حاتمی، سوم سینماهای زندگی اش، چهارم شرح سرگشتگی هایش، پنجم گزارش این طرفی ها به آن طرفی ها، ششم.....



با هم که بودیم هر وقت کلافه می شدم و می شد، کتابهای آغداشلو را می آورد، با دقت ورق می زد و یکی را که برای آن روز مناسب تر بود، برایم می خواند. طوری که انگار خودش نوشته باشد. امروز که برای اولین بار خودم کتاب را دست گرفتم و چند تا از همان نوشته هایی که بارها برایم خوانده بود را خواندم، جای بغض ها و خنده ها و اشک هایش  هنوز یادم بود. از یک جایی به بعد انگار چشم هایم نبود که با کلمات جلو می رفت. صدای او بود و منی که فقط می شنیدم.
«گزارشی برای آن طرفی‌ها» را اینجا هم که بودیم برای خواند وشرح حالی است که آغداشلو از ایران برای یک مجله در لس آنجلس نوشته وشرح حال نقاشی است که مانده وکار می کند و می نویسد و می خواهد که بماند. «این طرفی» که بودیم حق به جانبانه خواندیم وحالا که  «آن طرفی» هستیم تلخی اش کمی بیشتر شده بود و یا ما بیشتر به خود می گرفتیم. راوی یکی بود ومخاطب بود که جابجا شده بود اما انگار حالا کل ماجرا یک جور دیگر شنیده می شد.
دیشب یادنامه سهراب شهید ثالث را هم که خواندم. این جابجایی مخاطب را چه خوب می فهمیدم. حالا اگر برایم بخواند هم حتما جاهای دیگری بغض می کند و می خندد.
آنجایی که آغداشلو نوشته که شهید ثالث هر وقت زنگ می زد سراغ همه دوستان و آشنایان دور و نزدیک را می گرفت، حتی آنهایی که ما خبرشان را نداشتیم، یاد خودش افتادم که هروقت زنگ می زند حال همه را می پرسد و خبر ادمهای آنجا را بیشتر از خود آنجاهایی دارد. یاد خودش می افتم که گاه برای کسانی هدیه می فرستد که آدمهای همان جا باید ماه ها دنبالشان بگردند تا نشانی شان را پیدا کنند و به قول آغداشلو انگار هیچ کس و هیچ گفته واشاره و قصه ای را فراموش نکرده. و باز هم به قول آغداشلو انگار بر عکس آنچه می گوید از آنجا دل نکنده و دورترین وپرت ترین آدمها، مثل نزدیکترین ها، هنوز همان شکل و شمایل قدیمی شان را در ذهنش حفظ کرده اند وحضور دارند.
آغداشلو در اخر یادنامه اش نوشته که به همان «بادام تلخ» می ساخت اگر می ماند. «بادام تلخ» چه تعریف به جایی است از آدمهایی مثل سهراب شهید ثالث ....

ادامه دادن را ادامه بده


تجربه مدرنیته مارشال برمن را شروع کرده ام.
می گوید که مدرن بودن یعنی زیستن در یک زندگی سرشار از معما و تناقض، اسیر شدن در چنگ سازمان های بوروکراتیک عظیمی که قادر به کنترل و تخریب ارزش ها و جان ها هستند و با این همه دست بسته نبودن در برای مقابله با این نیروها.
امروز موقع دویدن  کنار دریا،قبل از اینکه کتاب را شروع کنم درست به همین چیزها فکر می کردم و نمی دانستم اسمش «مدرن بودن» است.
مارشال برمن از اعماق نهیلیستی که فرجام بسیاری از ماجراجویی های مدرن است  نوشته و من  حداقل خیالم راحت می شود که کسی قبل از ما برای این درگیرهایی که دچارش هستیم اسم گذاشته و  توصیه کرده که «به ادامه دادن، ادامه دهیم.»
خوبی اش به این است که حتی اگر درد بی درمان داشته باشیم، تنها کسانی نیستیم که به این درد دچاریم. همینش جای خوشبختی است. اگر همه با هم درمان نشویم لااقل همه با هم می میریم.
خود برمن هم گفته است که مردمانی که به این گرداب گرفتار می شوند فکر می کنند نخستین . شاید تنها کسانی اند که اسیر این مهلکه شده اند، اما خب حقیقت این است که ما بی شماریم.
برمن می گوید جامعه مدرن یعنی جایی که می توان شریک آرزوها و امیدهای دیگران شد.

آنا کارنینا


کتاب می خوانم دوباره. مرتب و هر شب. چند وقت بود که عادت کتاب خوانی ام آنطور که همیشه بودم، از دست رفته بود؟ عمرش بیشتر از این آوارگی ها است. نه که کتاب نخوانده باشم اما آن آدمی که همیشه  بالای تختش و داخل کیفش کتاب بود و عمر هیچ کتابی به هفته و ماه نمی رسید هم نبودم دیگر. گرفتار کرده بودم  خودمم را و حالا این تنهایی فرصت دوباره ای است برای  پناه بردن به زندگی و تجربیات و مشاهدات آدمهایی که شجاعت بیرون ریختن  و به اشتراک گذاشتن فکرها و گاه تخیلاتشان را دارند.
آنا کارنینا را یک هفته ای طول کشید که تمام کنم.تولستوی همیشه شاهکار است. به همان اندازه که 12 سال پیش از خواندن جنگ و صلح سرشار شدم، از آناکارنینا هم لذت بردم. حتی بیشتر از آن یکی. این بار در کنار لذت بردن از کتاب و غرق شدن در روسیه آن سالها، حواسم هم بود که کلمات چطور کنار هم می نشینند.
چقدر سرگشتگی های آنا را می فهمیدم. مدام با مادام بوآری  مقایسه اش می کردم. آنا شجاعتر بود. آنقدر که حتی از مرگش هم متاسف نشدم.  

چاه بابل یا شاید هم وردی که بره های می خواندند

چرا این رضا قاسمی طوری می نیوسد که انگار جلدت را کنار زده و تو را نوشته است؟؟


انسان شهرش را عوض می‌کند، کشورش را عوض می‌کند و کابوس‌ها را نه. فرقی هم نمی‌کند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاه‌های جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامه‌دانی‌ست که وقتی باز می‌کنی هميشه لبالب است از همان کابوس‌.

  
در همان منطق‌الطير هم، وقتی پرندگان به شوق ديدن سيمرغ سفری را آغاز می‌کنند، بالاخره در هر مرحله از راه مرغانی هستند که می‌افتند از پا. میگفتم: انگار کُن تو هم يکی از همين مرغان؛ وقتی توانش نيست، وقتی توانش نبوده از اول...



سخت است دست کشيدن از رؤيا؛ مخصوصاْ اگر صدايی را از اعماق جانت شنيده باشی. آنوقت، هی می‌پيچد توی کاسه‌ی سرت، و خارخار تمنايی پنهان دائم چنگ می‌زند به جگرت

    نمی‌شد. چقدر بايد از اين شهر می‌رفتم به آن شهر، از اين کشور به آن کشور؟ همه‌ی زندگی‌ام شده بود يک فرار بی‌پايان. می‌خواستم برای يک بار هم که شده بند شوم روی يک تکه زمين. خسته شده بودم از اين هستی که شبيه شده بود به شال نيم متریِ هلنا. از اين طرف شکافته می‌شد تا دوباره به همان شيوه بافته شود. با همان نخ‌ها؛ با همان رنگ‌ها.

  خفه‌ام می‌کند هر سقف و هر ديوار. خفه‌ام می‌کند ازدحام جمعيت. نه فقط هُرم نفس‌ها، که هُرم حضور هم

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...