سرشبی وسط تمام کردن یک گزارش بلند شدم، همه وسایل کارم، همان دفتر کار سیارم را چیدم در چمدان کوچکه وقتی خیالم راحت شد که همهچیزم جا میشه، نفس راحت کشیدم، لپتاپم را کشیدم بیرون و شروع کردم به ادامه کار. یک صدایی در درونم میگه که من دیگه به یک جا نشینی برنمیگردم. بارم اما هنوز برای همیشه در راه بودن سنگین است. این دو سالی که برگشتم لندن اینقدر خودم را سنگین کردم که با همه چیزهایی که دادم بیرون همچنان سنگینم. باید دوباره برگردم به همان سیستم دو تا شلوار، دوتا پیرهن، دوتا تیشرت، یک دست لباسخواب. برمیگردم. اینقدر شوق در حرکت بودن دارم که فکر کنم بخاطرش هرکاری بکنم و از هرچیزی دل بکنم. یک تمرین خوب برایم این است که ببینم در این مدت برلین بودن چه لباسهایی را میپوشم و هرچه را که نپوشیدم و کم پوشیدم بگذارم و بروم. فعلا ذوق این را دارم که دفتر کارم که اتفاقا خیلی هم مجهز است و جز یک صندلی همه چیز دارد، توی چمدان کوچکه جا شده، انگار یک کمد جادویی باشد که هر جا برسم درش را باز کنم و یک دفتر کار مجهز با میز و کیبرد و دستگاههای ضبط صدا و تصویر و میکروفون و همه چی ردیف شود روی میز.
برلین
کمکم دارد یک ماه میشود که لندن را با همه شادی و آرامشی و امنیتی که همیشه به من هدیه داده، گذاشتم و آمدم برلین. برای سفر نیامدم. آمدهام که جای «خانه» را عوض کنم. دو سال پیش وقتی از یک سفر سه ساله به لندن برگشتم، فکر کردم که «خانه» را همینجا میسازم. خانه را در گیومه میگذارم برای اینکه معنایش مدام برایم عوض میشود و اگر الان بخواهم تعریفش کنم، نه شبیه تعریف پارسالم است و نه احتمالا شبیه تعریف چند ماه دیگرم. همین الان اگر کسی از من بپرسد کجایی هستی خودم را با تهران و لندن معرفی میکنم. اما یک دفعه به سرم زد که بیایم برلین، آلمانی یاد بگیرم و اینجا را بکنم جایی که هروقت خسته شدم به آن برگردم. راستش هنوز نمیدانم که میشود یا نه؟ اما خب چیزی را از دست نمیدهم. تهران را که ندارم و نمیتوانم داشته باشم. درهای لندن هم که همیشه به رویم باز است و این درهای همیشه بازش یکی از مهمترین نقطههای ثقل زندگیام است.
خلاصه که سه ماه مانده به آخرین مهلت برگزیت و جدا شدن انگلیس از اتحادیه اروپا، بساطم را جمع کردم آمدم برلین و حالا حداقل روی کاغذ، برلینی محسوب میشوم. میخواستم هم از مرزها و دیوارهایی که این جدایی دور بریتانیاییها میکشد رها شوم و هم سبک زندگی آلمانیها و امنیتی که حمایتهای اجتماعی در این کشور بخصوص به افرادی با شغلهای آزاد میدهند به سبک زندگی من نزدیکتر است.
حالا، یک طرف هیجان شناخت این جای جدید و یاد گرفتن زبان آلمانی است و یک طرف دیگر هراس این دوباره ساختن و از صفر شروع کردن.
ریشههایی که به خاک نمیرسن
دارم از لندن میرم و بیشتر از هرچیزی معنایش برای من اینه که بالاخره پذیرفتم، همهی دست و پا زدنهایم برای ریشه کردن در گوشهای از خاک این جهان، فقط تقلا بوده. ریشههایم کف دستم هستند. خیلی وقته که ماجرا همینه. مثل خیلی تجربههای دیگهام، یکی از زنها هنوز به این شهر و آدمهاش و خیابانهاش و حتی هوای ابری مهآلود بارانیاش وصله و تا همیشه هم وصل میمونه. یکی از زنها اما کولهبارش را بسته و از الان جلوی در منتظره تا «من» بهش برسم.
هزار تا دلیل محکم برای رفتن دارم، میدونم که چرا دارم میرم و احتمالا تصمیم درستی هم است. اما حتی اگه این دلیلها هم نبودن، حتمن اون زنی که سالهاست میدونم یهودی سرگردانه، یک بهانهای برای رفتن جور میکرد. چیزی که حالا دیگه میدونم اینه که وقتی موقتا یک جا قرار میگیره، فریب سکونش را نخورم و مطمئن باشم که به زودی، دوباره راه میافته.
ایستگاه بعدی، برلینه. چقدر میمونم؟ جواب درستش اینه که هیچکس نمیدونه. اما دارم به این فکر میکنم که اون چیزی که اسمش خونه است را یک جورایی در برلین بسازم.
دستهای لیز
دوباره کابوس میبینم. از آن کابوسهایی که نصفه شب نفسم را بند میآورد و جرات بستن چشمها را ازم میگیرد. دارم دوباره همه چیز زندگیام را کن فیکون میکنم. برای این است یعنی؟ نمیدانم. زندگی را سر و ته کردن که ترس ندارد. مگر بار اولم است؟
نمیدانم. دارم از گوشهی دنج و امنی که برای خودم ساخته بودم دست میکشم. چون همهچیز خوب است اما کافی نیست. همچنان بیقرارم. خوبی رفتن این است که حواسم را از دنیا پرت میکند. انگار این وصل نبودن به دنیا خیلی واقعی و جلوی چشم میشود. طوری که ازش نترسم دیگر. ترس شاید کلمهی مناسبی نباشد. بیشتر یک دلگیری است که غصه هم نیست حتی. هرچه هست اما ترجیح میدهم جلوی چشمم باشد تا پنهان و انکارش کنم.
ماه پیش به سرم زده بود که مادر شوم. میخواستم خیلی جدی بروم دنبال اینکه یک بچه را به فرزندی قبول کنم. تصمیم نگرفته بودم. اما خیلی جدی بهش فکر میکردم. حتی رفتم قوانینش را خواندم. بعد، بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم دیدم که نمیشود. یعنی هم نمیشود و هم نمیخواهم. بچه من را بند میزند به دنیایی که خودم وسط زمین و آسمانش معلقم. از آن معلقها که خیلی وقتها سرخوشانه است اما طناب نازکی که با آن تاب میخورم طاقت خودم را هم به زور میآورد. شاید چند سال دیگر، یک زمانی که یک طوری آرام گرفتم و اینقدر بیقرار نبودم.... برای شاید اولین بار، فکر داشتن یک بچه دلم را گرم کرد و هیجانزده شده بودم. بعد دیدم که اصلا با فعل «داشتن» مشکل دارم. نمیتوانم چیزی داشته باشم. از آن آدمهایی شدهام که دستهایشان لیز است و همه چیز از لابلای انگشتهاشان سر میخورد.
حالا، به جای بچه دار شدن، دارم به رفتن فکر میکنم. به اینکه دوباره همان حلزونی شوم که لاکش را هم جا میگذارد و میرود. به رفتن فکر می کنم و درست مثل بار اول، اضطراب و هیجان توأمان دارم. این بار میخواهم یک قدم فیلی بردارم و با چند قدم از جای امن خودم دور شوم.
فرار
یادت مرا فراموش
یادم نره
مثل یک فنجان گلگاو زبان
خشم و استیصال این روزها، حبابی مجازی یا جرقهای برای تغییر؟
«صدای ترکیدن بغض میاد... داد میزنه، کی این جنایتو از یاد می بره؟ داره جونِ به لب رسیده رو فریاد میزنه.»
از زخمها
تعلیق
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...