از دلخوشی‌های کوچک و بزرگ

سرشبی وسط تمام کردن یک گزارش بلند شدم، همه وسایل کارم، همان دفتر کار سیارم را چیدم در چمدان کوچکه وقتی خیالم راحت شد که همه‌چیزم جا می‌شه، نفس راحت کشیدم، لپ‌تاپم را کشیدم بیرون و شروع کردم به ادامه کار. یک صدایی در  درونم می‌گه که من دیگه به یک جا نشینی برنمی‌گردم. بارم اما هنوز برای همیشه در راه بودن سنگین است. این دو سالی که برگشتم لندن اینقدر خودم را سنگین کردم که با همه چیزهایی که دادم بیرون همچنان سنگینم. باید دوباره برگردم به همان سیستم دو تا شلوار، دوتا پیرهن، دوتا تیشرت، یک دست لباس‌خواب. برمی‌گردم. اینقدر شوق در حرکت بودن دارم که فکر کنم بخاطرش هرکاری بکنم و از هرچیزی دل بکنم. یک تمرین خوب برایم این است که ببینم در این مدت برلین بودن چه لباس‌هایی را می‌پوشم و هرچه را که نپوشیدم و کم‌ پوشیدم بگذارم و بروم. فعلا ذوق این را دارم که دفتر کارم که اتفاقا خیلی هم مجهز است و جز یک صندلی همه چیز دارد، توی چمدان کوچکه جا شده، انگار یک کمد جادویی باشد که هر جا برسم درش را باز کنم و یک دفتر کار مجهز با میز و کیبرد و دستگاه‌های ضبط صدا و تصویر و میکروفون و همه چی ردیف شود روی میز.  

برلین

 کم‌کم دارد یک ماه می‌شود که لندن را با همه شادی و آرامشی و امنیتی که همیشه به من هدیه داده، گذاشتم و آمدم برلین. برای سفر نیامدم. آمده‌ام که جای «خانه» را عوض کنم. دو سال پیش وقتی از یک سفر سه ساله به لندن برگشتم، فکر کردم که «خانه» را همین‌جا می‌سازم. خانه را در گیومه می‌گذارم برای اینکه معنایش مدام برایم عوض می‌شود و اگر الان بخواهم تعریفش کنم، نه شبیه تعریف پارسالم است و نه احتمالا شبیه تعریف چند ماه دیگرم.  همین الان اگر کسی از من بپرسد کجایی هستی خودم را با تهران و لندن معرفی می‌کنم. اما یک دفعه به سرم زد که بیایم برلین، آلمانی یاد بگیرم و اینجا را بکنم جایی که هروقت خسته شدم به آن برگردم. راستش هنوز نمی‌دانم که می‌شود یا نه؟ اما خب چیزی را از دست نمی‌دهم. تهران را که ندارم و نمی‌توانم داشته باشم. درهای لندن هم  که همیشه به رویم باز است و این درهای همیشه بازش یکی از مهمترین نقطه‌های ثقل زندگی‌ام است. 

خلاصه که سه ماه مانده به آخرین مهلت برگزیت  و جدا شدن انگلیس از اتحادیه اروپا، بساطم را جمع کردم آمدم برلین و حالا حداقل روی کاغذ، برلینی محسوب می‌شوم. می‌خواستم  هم از مرزها و دیوارهایی که این جدایی دور بریتانیایی‌ها می‌کشد رها شوم و هم سبک زندگی آلمانی‌ها و امنیتی که حمایت‌های اجتماعی در این کشور بخصوص به افرادی با شغل‌های آزاد می‌دهند به سبک زندگی من نزدیک‌تر است.

حالا، یک طرف هیجان شناخت این جای جدید و یاد گرفتن زبان آلمانی است و یک طرف دیگر هراس این دوباره ساختن و از صفر شروع کردن.


 

ریشه‌هایی که به خاک نمی‌رسن

 

دارم از لندن می‌رم و بیشتر از هرچیزی معنایش برای من اینه که بالاخره پذیرفتم، همه‌ی دست و پا زدن‌هایم برای ریشه کردن در گوشه‌ای از خاک این جهان، فقط تقلا بوده. ریشه‌هایم کف دستم هستند. خیلی وقته که ماجرا همینه. مثل خیلی تجربه‌های دیگه‌ام، یکی از زن‌ها هنوز به این شهر و آدمهاش و خیابان‌هاش و حتی هوای ابری مه‌آلود بارانی‌اش وصله و تا همیشه هم وصل می‌مونه. یکی از زن‌ها اما کوله‌بارش را بسته و از الان جلوی در منتظره تا «من» بهش برسم.

 هزار تا دلیل محکم برای رفتن دارم، می‌دونم که چرا دارم می‌رم و احتمالا تصمیم درستی هم است. اما حتی اگه این دلیل‌ها هم نبودن، حتمن اون زنی که سال‌هاست می‌دونم یهودی سرگردانه، یک بهانه‌ای برای رفتن جور می‌کرد. چیزی که حالا دیگه می‌‌دونم اینه که وقتی موقتا یک جا قرار می‌گیره، فریب سکونش را نخورم و مطمئن باشم که به زودی، دوباره راه می‌افته.

ایستگاه بعدی، برلینه. چقدر می‌مونم؟ جواب درستش اینه که هیچ‌کس نمی‌دونه. اما دارم به این فکر می‌کنم که اون چیزی که اسمش خونه است را یک جورایی در برلین بسازم. 

دست‌های لیز


دوباره کابوس می‌بینم. از آن کابوس‌هایی که نصفه شب نفسم را بند می‌آورد و جرات بستن چشم‌ها را ازم می‌گیرد. دارم دوباره همه چیز زندگی‌ام را کن فیکون می‌کنم. برای این است یعنی؟ نمی‌دانم. زندگی را سر و ته کردن که ترس ندارد. مگر بار اولم است؟ 

نمی‌دانم. دارم از گوشه‌ی دنج و امنی که برای خودم ساخته بودم دست می‌کشم. چون همه‌چیز خوب است اما کافی نیست. همچنان بی‌قرارم. خوبی رفتن این است که حواسم را از دنیا پرت می‌کند. انگار این وصل نبودن به دنیا خیلی واقعی و جلوی چشم می‌شود. طوری که ازش نترسم دیگر. ترس شاید کلمه‌ی مناسبی نباشد. بیشتر یک دلگیری است که غصه هم نیست حتی. هرچه هست اما ترجیح می‌دهم جلوی چشمم باشد تا پنهان و انکارش کنم. 

ماه پیش به سرم زده بود که مادر شوم. می‌خواستم خیلی جدی بروم دنبال اینکه یک بچه را به فرزندی قبول کنم. تصمیم نگرفته بودم. اما خیلی جدی بهش فکر می‌کردم. حتی رفتم قوانینش را خواندم. بعد، بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم دیدم که نمی‌شود. یعنی هم نمی‌شود و هم نمی‌خواهم. بچه من را بند می‌زند به دنیایی که خودم وسط زمین و آسمانش معلقم. از آن معلق‌ها که خیلی وقت‌ها سرخوشانه است اما طناب نازکی که با آن تاب می‌خورم طاقت خودم را هم به زور می‌آورد. شاید چند سال دیگر، یک زمانی که یک طوری آرام گرفتم و اینقدر بی‌قرار نبودم.... برای شاید اولین بار، فکر داشتن یک بچه دلم را گرم کرد و هیجان‌زده شده بودم. بعد دیدم که اصلا با فعل «داشتن» مشکل دارم. نمی‌توانم چیزی داشته باشم. از آن آدم‌هایی شده‌ام که دست‌هایشان لیز است و همه چیز از لابلای انگشت‌هاشان سر می‌خورد.

حالا، به جای بچه دار شدن، دارم به رفتن فکر می‌کنم. به اینکه دوباره همان حلزونی شوم که لاکش را هم جا می‌گذارد و می‌رود. به رفتن فکر می کنم و درست مثل بار اول، اضطراب و هیجان توأمان دارم. این بار می‌خواهم یک قدم فیلی بردارم و با چند قدم از جای امن خودم دور شوم. 

فرار

فراموشکار شده‌ام. اول‌ها فکر می‌کردم که دارم ادای فراموش‌کاری را درمیاورم. مسخره‌بازی درمی‌آوردم که: فراموشی اختیاری گرفته‌ام. یا مثلا می‌گفتم خواستم یک چیزهایی را یادم برود و نمی‌دانستم که انتخابی نیست و کلا همه چیز را به باد دادم. اینها را می‌گفتم و راست هم می‌گفتم. اما طرفم بیشتر خودم بودم تا آن مخاطبی که جلوی رویم یا پشت‌خط نشسته بود. دلم می‌خواست که فراموش کنم. واقعا دلم می‌خواست.
حالا نه که زندگی خیلی طاقت‌فرسایی داشته‌ام، اما همان‌هایی که از سر گذراندم را نمی‌خواستم دیگر. نه خودشان را و نه خاطره‌شان را. برای همین بود که هی فرار می‌کردم و می‌خواستم توی هر فرار تا جایی که می‌شود ازشان دور شوم. 

هیچ

هیچ‌جا، هیچ نشانه‌ای از من نیست. هیچ‌ جا نیستم و انگار هیچ‌وقت نبودم. انگار نه، حتما نبودم.   
از دست خودم عصبانی هستم و هیچ‌چیزی بدتر از این نیست. می‌فهمم که چرا اینطور شد و یک جاهایی به خودم حق می‌دهم اما همچنان دلخورم و خشم دارم.

یادت مرا فراموش

چه عجیبه که ردپای اون هم شور و دیوانگی اینجا اینقدر کم‌رنگه. همه چیز را توی نامه‌هایی نوشتم که دو هفته پیش فرستادمشون به اعماق بایگانی. همه چیز را هم نه. خیلی چیزها را ننوشتم و حالا می‌دونم که ممکنه حتی فراموش‌شون کنم. مثل اون روزهای دیگه‌ای که مال هزار سال پیش بودن انگار و اگه ننوشته بودم‌شان شاید به یادشون نمی‌آوردم.
 خوبی نانوایی‌های پاریس اینه که چند تا میز و صندلی هم یک گوشه‌ای گذاشتند و می‌شه نشست به قهوه و نان‌شیرین خوردن، تماشای تنورهای داغ، نان‌های تازه از تنور بیرون آمده و مردمی که میان برای خرید نان.  و البته این وسط‌ها می‌شه لپ‌تاپ را هم باز کرد و نشست به کار کردن.
یک ماه و پنج روز از سال جدید می‌گذره و باید زودتر قول‌هایی که به خودم دادم را شروع کنم. آسان‌ترینش نوشتن یک مقدمه برای چاپ دوم «زنان فراموش‌شده» است و بعد یکی یکی برم سراغ سه تا بچه‌ای که منتظرم هستند. 

یادم نره

افتادم به مرور نوشته‌های قدیمی این وبلاگ و نتیجه‌اش اینکه هروقت عاشق بودم، به تمامی زندگی رو زندگی کردم و از اون عاشق‌های خل و چل و سرخوش و خجسته بودم. یادم باشه که وقت تلخی، برای خودم دل نسوزونم و اون لحظه‌های طولانی  و عمیقی که سرشار از عشق و زندگی بودم را فراموش نکنم.  

مثل یک فنجان گل‌گاو زبان

حالا ۲۰ روزه که اینجام. تصمیم سختی که خیلی درست بود. از خونه‌ی قبلی‌ام اینجا چیزی ننوشتم. مثل خیلی چیزهای دیگه‌ای که ازشون عبور کردم. حالا اما انگار که همه قصه‌های این چند سال را تعریف کردم، از اونجایی شروع می‌کنم که از آپارتمان نقلی قشنگم که یک سال تمام مثل یک غار امن پناهم داد، دل کندم و قرار شد که دوباره همخونه داشته باشم. تصمیم سختی که خب گریزی ازش نبود. کی اما می‌دونست که این خونه جدید و همخونه‌های تازه مثل یک فنجان گل‌گاو زبان باشه که با گل سرخ و بهار نارنج دم شده و یک شاخه نبات شیرینش کرده. به همین آرامی. به همین شیرینی.
هنوز جرات دل بستن بهش را ندارم.اما حتی ترسم هم مانع از این نمی‌شه که خودم رو، خود خسته‌ی بغض‌دارم را رها نکنم روی ننوی زرد توی آشپزخانه، بچه را که نشسته روی پاهایم محکم بغل نکنم و دوتایی هی شعر نخونیم، مسخره‌بازی درنیاریم و غش غش نخندیم. حتی اگه یک لحظه مه‌آلودی باشه که دوام نداره هم، هیچی مانع از این نمی‌شه که از همین یک لحظه. همین یک لحظه‌ای که در همون آن وجود داشت و بود، لذت نبرم و مثل یک فنجان گل‌گاوزبان داغ سر نکشمش.
 به هیچ چیز این جهان اعتباری نیست. می‌دونم. از خوشی لحظه‌ها سرخوش می‌شم. بهش دل نمی‌بندم و می‌گذرم ازشون به سوی یک لحظه‌ی دیگه که نمی‌دونم چی در انتظارمه.

خشم و استیصال این روزها، حبابی مجازی یا جرقه‌ای برای تغییر؟

*قبل از سقوط هواپیما نوشته بودمش. بمونه اینجا که یادم باشه از خشم و استیصالی که حتی بلد نبودم با کلمه‌های درست ازش بنویسم و اینقدر خوب نشد که منتشرش کنیم. 

«صدای ترکیدن بغض میاد... داد می‌زنه، کی این جنایتو از یاد می بره؟ داره جونِ به لب رسیده رو فریاد میزنه.»
سروش لشکری (معروف به هیچ‌کس) در ترانه‌ی «دستاشو مشت کرده»، این روزهای ایران را با این جملات بریده بریده توصیف کرده است. وضعیتی آمیخته با غم، خشم و استیصال که پس از اعتراض‌های آبان ۹۸ و سرکوب‌ خشونت بار معترضان، انکار و نادیده‌گرفتنش سخت‌تر از قبل شده است.
نشانه‌های آشکار این وضعیت را بیشتر از هرچیز می‌توان در معترضانی دید که در بیش از ۲۰۰ شهر ایران به خیابان آمدند وعلیه طردشدگی و نادیده‌گرفتن‌شان فریاد ‌زدند. این بار اما موج اعتراض‌ها همچون دی ماه ۹۶محدود به حاشیه‌نشینانِ فقیرشده نماند.
طبقه‌ی متوسط شهری در تظاهرات دو سال پیش، ابتدا با دیده‌ی تردید به جمعیت به خیابان آمده، نگاه می‌کرد و پس از آن نیز کمترین همدلی و همراهی را با معترضان داشت. این بار، اگرچه همچنان عمده‌ی معترضان از حاشیه‌نشینان کم‌درآمد و بیکار بودند اما با رصد کردن آمار بازداشت‌شده‌ها و کشته‌شدگان و نگاهی به نقشه‌ی پراکندگی تجمع‌ها می‌توان نشانه‌هایی از همراهی طبقه‌ی متوسط شهری را نیز مشاهده کرد. از حضور افرادی همچون پویا بختیاری که با انگیزه‌هایی فراتر از مشکلات معیشیتی خودشان به خیابان رفتند و کشته شدند، تا کشیده شدن تظاهرات به مناطق متوسط‌‌ نشینی همچون نارمک، تهران‌پارس و صادقیه در تهران.
همراهی عمده‌تر و عیان‌تر را اما، می‌توان در نوشته‌های منتشر شده از سوی طبقه متوسطی دانست که دسترسی بیشتری به رسانه‌های اجتماعی، مطبوعات و نهادهای اجتماعی و صنفی دارد. مروری بر بیانیه‌های صادر شده از سوی هنرمندان، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان، آنچه در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی منتشر شد و همچنین برخی گزارش‌ها در مطبوعات داخل ایران - با در نظرگرفتن تمام محدودیت‌ها و سانسورهای موجود ـ نشان از تلاش برای به رسمیت شناختن این اعتراض‌ها و دیدن و بازنمایی دلایل و ریشه‌های آن داشت. ریشه‌هایی همچون فقر، بیکاری،  فساد اقتصادی – سیاسی، نبود اراده‌ای برای حل مشکلات، نبود چشم‌‌اندازی برای بهبود وضعیت و سیاست‌های ناپایدار و ناگهانی، گستردگی مشکلات و لاینحل ماندن آنها، نگرانی از شکنندگی زندگی و ناتوانی از تأمین هزینه‌های اولیه زندگی[1] که منجر به ایجاد موجی از خشم، سرخوردگی و یأس در جامعه شده و شهروندان عاصی را به خیابان‌ها کشانده است.
با این همه، فقط پس از انتشار اخبار سرکوب خشونت‌بار اعتراض‌ها و کشته شدن صدها تن از معترضان بود که صدای خشمگین و مستأصل طبقه‌ متوسط، بلندتر و رساتر به گوش رسید و در امتداد وضعیت خیابان‌ها قرار گرفت.
این اولین بار نیست که مردم معترض در ایران به خیابان می‌آیند، کتک می‌خورند، بازداشت می‌شوند، کشته می‌شوند، کشته‌شدنشان انکار می‌شود، قصه کشته‌شدنشان وارونه می‌شود و خودشان مقصر و مجرم و خرابکار قلمداد می‌شوند. اما شاید اولین باری باشد که مواجهه‌ با چنین سرکوب خشونت‌باری تبدیل به تجربه‌ی جمعی بخش بزرگی از جامعه شده است. 
مواجهه‌ای چنان سنگین که مردم از همدیگر بپرسند، آیا دوباره می‌شود مثل قبل خندید؟ جشن گرفت و زندگی کرد؟
شبیه‌ترین وضعیت به این روزها، شاید پاییز ۱۳۶۷ باشد که خبر اعدام دسته‌جمعی نزدیک به پنج‌هزار زندانی سیاسی  به خانواده‌هایشان داده شد. این آوار خشم و غم اما در آن زمان از دایره‌ی محدود خانواده‌ها و نزدیکان اعدام‌شدگان و فعالان سیاسی مخالف حکومت فراتر نرفت. بسیاری از مردم تا سال‌ها از این اعدام‌ها با خبر نشدند، برخی از کسانی که خبر به گوش‌شان رسید، آنقدر ترسیدند که حتی از هرگونه ارتباط با خانواده‌ها و نزدیکان اعدام‌شدگان پرهیز کردند و گروهی هم تحت تاثیر تبلیغات حکومتی در زمره‌ی مدافعان این کشتار بودند.
این بار اما در آبان ۹۸، از یک سو دامنه‌ی شرکت‌کنندگان در این اعتراض‌ها گسترده و از طبقات اجتماعی متنوع‌تری بود و توانست توجه و همدلی گروه‌های بیشتری از مردم را جلب کند و از سوی دیگر، هرآنچه اتفاق افتاد در مقابل چشم مردم بود. مردمی که یا با چشمان خودشان در خیابان و یا به مدد شبکه‌های اجتماعی اینترنتی و تلوزیون‌های ماهواره‌ای خارج از کشور، از پشت صفحه تلفن و کامپیوتر و تلوزیون‌شان همه چیز را دیدند. از شروع مسالمت‌آمیز اعتراض‌ها با بندآوردن خیابان گرفته تا شلیک مستقیم گلوله‌ به مردم و جان باختن معترضان در مقابل چشم همگان.
با خبر شدن از تعداد بالای کشته‌شدگان، تیراندازی مستقیم به مردم غیرمسلح، سن پایین بسیاری از کشته‌شدگان و بازداشت‌شدگان، بازداشت گسترده مجروحانی که تیر خورده بودند، شکنجه‌های شدید بازداشت شدگان و آزار و اذیت خانواده‌های کشته‌شدگان و بازداشت‌شدگان، همه و همه بسان هیزم‌هایی بودند که آتش این خشم را در جامعه تیزتر می‌کرد.
قطع اینترنت، شوکی همگانی دیگری برای جامعه بود و دامنه‌ی این خشم و وحشت جمعی را به بخش‌هایی از مردم که همدلی و همراهی کمتری با معترضان داشتند نیز گسترش داد. بسیاری می‌گفتند که با قطع کامل اینترنتی که زندگی، کار، تفریح، روابط شخصی و همه‌چیز‌مان به آن وصل است، احساس کردیم تحقیر شده‌ایم، به گروگان گرفته‌ شده‌ایم، هروقت بخواهند می‌توانند به راحتی تمام زندگی‌مان را مختل می‌کنند، دست‌مان به هیچ‌جا بند نیست و این بار حتی اگر نمی‌خواستیم هم نمی‌شد آنچه را که اتفاق افتاده بود نادیده بگیریم.
برای بخشی از مردم، برگشتن به زندگی، چنان که پیش از این جریان داشت، دشوار شده است، به گونه‌ای که گروه‌هایی همچون میدان و دیده‌بان آزار، لازم دیدند توضیح بدهند که چرا در چنین شرایطی باید همچنان به نوشتن و فعالیت ادامه دهند. فعالان زنی که در دیده‌بان آزار درباره‌ی آزارهای جنسی خیابانی فعالیت می‌کنند، نوشتند: «‌بهت‌زده‌ایم، داغ‌داریم، مستاصلیم، خشمگینیم... . جان‌های عزیز از دست رفته جلوی چشم است و در عین حال باید بنویسیم که ادامه می‌‌دهیم، باید این ادامه معنایی داشته باشد وقتی تا چشم کار می‌کند ناامیدی است و رنج.»
این وضعیت توأم با عصیان، خشم و استیصال اگرچه شرح حالی واقعیِ بخش بزرگی از جامعه‌ی ایران است، اما همه‌ی واقعیت نیست.  گفت‌وگو با جامعه‌شناسان و روزنامه‌نگارانی که این روزها در بطن جامعه‌ی ایران هستند و برپایه‌ی مشاهدات دست‌اول‌شان قضاوت می‌کنند، نشان می‌دهد که اگر چه بسیاری از مردم هم به‌خاطر مشکلات روزمره‌ی بی‌پایان و هم به دلیل خبرهایی که از سرکوب و کشتار معترضان می‌شنوند، خشمگین هستند اما این خشم به آن شدت و امتدادی که در شبکه‌های مجازی تصویر می‌شود، نیست.
بخشی از مردم به این خشم هم در کنار بی‌پولی، بی‌کاری، نبود چشم‌انداز آینده و گرانی عادت کرده‌اند. برخی به دلیل نبود امنیت برای اعتراض از آن گذر می‌کنند، برخی دیگر هم اگرچه ناراضی‌تر و عصبانی‌تر از دی ماه ۹۶ و خرداد ۸۸ هستند اما چون هیچ چشم‌اندازی برای ثمر دادن اعتراض‌ها نمی‌بینند، خشم‌شان را مهار می‌کنند و به خیابان نمی‌آیند.
در این میان هستند کسانی هم که در اوج همان روز‌های ناآرامی‌ها و بازداشت و تیراندازی به معترضان، مشغول خرید از حراج‌های «بلک فرایدی» در تهران بودند، یا آنهایی که خبرهایشان را از تلوزیون ایران می‌گیرند و واقعا فکر می‌کنند که این شلوغی‌ها کار سلطنت‌طلب‌ها و خارجی‌ها بوده است، و بیشتر از این‌ها، کسانی که خودشان آسیب جدی از این اعتراض‌ها ندیدند و با وجود همدلی که با معترضان دارند، پس از چند هفته کم و بیش به زندگی روزمره خودشان برگشته‌اند.
 از سوی دیگر تفاوت ریشه‌های این خشم در طبقات مختلف اجتماعی نیز نباید فراموش بشود. به عنوان مثال، اگر طبقه فقیر و محروم از بیکاری و گرانی خشمگین است، خشم طبقه‌ی متوسط بیشتر ریشه‌ در مطالبات سیاسی و حقوق شهروندی دارد و آنچه طبقه مرفه را خشمگین کرده، نبود امنیت سرمایه‌گذاری است و طبیعتا شیوه‌های عصیان و اعتراض هرکدام از این‌ها نیز متفاوت است.
در واقع، ناآرامی‌ها و اعتراض‌های سراسری آبان ۹۸ اگرچه تکانی شدید بر پیکر جامعه‌ی ایران بود و خشم پنهان شده در لایه‌های اجتماعی را آشکارتر از پیش کرد، اما همچنان باید به یاد داشت که برای اینکه این خشم و استیصال متصل شده به آن، بتواند جرقه‌ای برای یک تغییر باشند، باید در کنار به رسمیت شناختن آن و واکاوی ریشه‌هایش، نگاهی واقع‌بینانه به آن داشت. نه انکارش کرد و نه آن را آینه‌ای تمام‌نما از وضعیت جامعه دانست.



[1] نگاه کنید به: محسن گودرزی، شهروند عاصی و احتمالات آینده، ماهنامه اندیشه‌ پویا، آذر ۱۳۹۸، تهران، صص ۴۷-۵۰.

از زخم‌ها

 آخرین باری که گزارش زنده از نمازجمعه‌ی خامنه‌ای نوشتم، سال ۲۰۱۰ بود. استانبول بودیم. دو تا لپ‌تاپ باز کرده بودم جلویم. از یکی سخنرانی‌ زنده را گوش می‌کردم و از آن دیگری می‌نوشتم و منتشر می‌کردم. بعد، یهو وسط همه اون خشم و غمی که از حرفهای خامنه‌ای داشتم، روی اون لپ‌تاپ دوم چشمم به چیزی خورد که فقط دلم می‌خواست بعد از تموم کردن خبر، لپ‌تاپ را ببندم، بلیط بخرم و برگردم به خانه کوچکم در گالوی.
 دلم می‌خواست همه چی، همون جا تموم بشه. تصمیم درست برای «خودم» همون بود. اون موقع می‌دونستم و الان هم می‌دونم. اما همه انرژی و توانی که داشتم را جمع کردم تا فقط به خودم فکر نکنم. اگر اون روز برمی‌گشتم ایرلند خیلی چیزها امروز  این شکلی نبود و برای همین بود که نتونستم برگردم.  هنوز هم نمی‌دونم چطور ازپسش براومدم. جای زخم اون روز  هیچ وقت خوب نشد. تقصیر خودمه که خوب نشد. هیچ وقت نتونستم درباره‌اش حرف بزنم. سنگینی بارش روی شانه‌هایم بیشتر از اون حدی بود که بتونم تحملش کنم. انگار با حرف نزدن ازش می‌شد که انکارش کنم. یکی از بزرگترین دلخوری‌هام از خودم اینه که اون روز بلد نبودم مراقب خودم باشم. 


تعلیق

باید پناه ببرم به چیزی.
 به چی؟ نمی‌دونم. 
نه که مثل اون روز، توی اتاق تراپی، بدونم و نخوام بگم.
 نمی‌‌دونم.
معلقم. بار اولم هم نیست.
 تا به خودم میام، وسط زمین و آسمان دارم تاب می‌خورم. نه محکمی زمین را زیر پایم دارم و نه رهایی آسمان را در دستام.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...