۱۵ ساله فاصله، بین من و رفقای داخل ایرانم یک دره بزرگ انداخته و دیگه توی زندگی همدیگه نیستیم، اما همین که آزاد و زنده باشن، دلم قرصه. این روزها فکر اینکه رها توی زندانه و آرش دیگه نیست، وسط معمولیترین لحظههای زندگی به دلم چنگ میزنه و نفسم را بند میاره.
از زخمها
برای همین بود که چند وقت بعد از آزادیام این دوتا عکس را از من گرفت. و گفت:«برای بازداشت بعدی»
من تا وقتی که ایران بودم دیگه بازداشت نشدم، این عکسها هم کار نشدند. سال ۲۰۱۰ وقتی داشت عمس فعالان جنبش زنان را برای نمایشگاهی در دانشگاهم در ایرلند میفرستاد، آخرش این دو تا را هم برایم ایمیل کرد.
یک عکس بیحجاب هم بالای پشتبام خانه سوسن ازم گرفته بود و چند بار هم گفت تا بامداد میفرستم و هم من یادم رفت و هم خودش.
حالا توی این روزهایی که من حجاب ندارم و خیلی از زنها فریاد نه به حجاب میگن، گذاشتن این عکسها کمی عجیبه. برای من اما این عکسها یادگار آرش هستند. بهترین عکسهای خیلی از ما جنبش زنانیها و روزنامهنگارها را آرش گرفته. خیلی از مهمترین لحظههای زندگی ما را آرش ثبت کرده. در مورد همه اینها باید مفصل بنویسم. باید بنویسیم. یاد عزیزش و یادگارهای مهمش تا همیشه برامون میمونه. از دست دادنش توی این روزها خیلی سخته و جایش خیلی خالی خواهد ماند. خیلی.....
.
یک عکسی را هم باید یادم باشد که قاب کنم و بزنم به دیوار خانهام. مانلی، این دختربچه قشنگی که عکس #مهسا_امینی را به دست گرفته، از همون هشت سال پیش که به دنیا آمد، امید روشن من برای فرداها است. خیلی وقتها که از آینده جهان وحشت میکنم، نگاه به خنده قشنگش میکنم و دلم قرص میشه که دنیا با آدمهایی مثل مانلی که از همین بچگی حواسشون به محیطزیست و مهربانی با آدمهاست، حتمن جای بهتری خواهد بود. این عکسش کنار منصوره #بهکیش عزیز، و آن پلاکارد #زن_زندگی_آزادی که به دست گرفته، قلبم را تکان داد. چند ماه پیش که دیدمش، داشت داستان سافرجتهای ایرلندی را میخواند که سالها پیش برای گرفتن حق رأی مبارزه میکردند. همون موقع به خودم قول دادم که قصه زنهای شجاع ایرانی که همه این سالها برای حقشون مبارزه کردند را برای مانلی و بچههای دیگهای که مثل او، دنبال بارقههای نور هستن، بنویسم. حالا خودش یک پا سافرجت شده و کنار منصوره بهکیش عزیز که همه این سالها چراغ دادخواهی را روشن نگهداشته، وسط خیابان از آزادی میگه. کاش یک روزی ایران آزاد را کنار تو ببینم خاله جون.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...