.
دارم سنگ میشوم. همهچیز را سرکوب میکنم—با تمام توانم. دلتنگیهایم را، دوستداشتن را، عشق را… همهچیز را.
سرکوب که نه؛ دفن میکنمشان، زیر یک لایهی هزارپاره.
روانکاوم هزار بار هشدار داده؛ میگوید باید باهاشان روبهرو بشوی.
توصیههایش اما برای من کار نمیکند.
همهچیز را دفن میکنم.
همهچیز را—یکییکی—آنقدر که یک روز نوبتِ خودم برسد.