حالا پنج روزه که پورتو هستم و وسط همان آرامشی که دنبالش بودم. از برلین که زدم بیرون، ۱۰ روز دوبلین بودم و دو هفته لندن و سه روز هانوفر و بعدش هم پریدم اومدم پورتو.برای من و مدلی که زندگی میکنم اون تقریبا یک ماه دوبلین و لندن مثل سفر بود و روتین زندگیام را بهم زد و حالا انگار دوباره برگشتم خونه. دوباره ساعت کارم منظم شده، کتاب میخونم، رادیو گوش میدم، فیلم و سریال میبینم و میرم پیادهروی
شب اول را چون دیروقت میرسیدم، نزدیک فرودگاه هتل گرفته بودم و فردا صبح که با قطار شهری راه افتادم طرف اتاقی که از ایربیانبی پیدا کرده بودم، همه چیز همونی بود که منتظرش بودم، شهر قشنگ و رنگارنگ، خونه فلیپا، تمیز و با سلیقه و خود فلیپا و بقیه همخونهها خونگرم و بگو و بخند
فیلیپا خودش پرتغالیه و طبقه پایین خونه زندگی میکنه. طبقه دوم که من هستم، یک دختر فرانسوی به اسم الزا است که داره پستدکترا میگذرونه و قراره یک سالی اینجا بمونه و ژا، یک مرد ۶۵ ساله فرانسوی بود که بازنشست شده و داره و برای خودش دنیا گردی میکنه و دیروز رفت طرف مراکش. اتاق دیگه هم فعلا خالیه و برای مهمانهای گذری و البته دو تا گربه هم داریم که هنوز از راه نرسیده باهام رفیق شدن و موقع کار کردن میشینن کنار دستم.
خونه، خیلی خونهاست. از این پنج شب، دوشبش را همه با هم شام خوردیم و یک شبش را با الزا.انگار نه انگار که فقط چند روزه اومدم و چند روز دیگه هم میرم کاملا احساس میکنم توی خونه هستم. حرف زدنهای موقع ظرف شدن با فلیپا و موقع آشپزی با الزا هم بیشتر بهم حس توی خونه بودن را میده. خوبیاش اینه که دیگه از خواستن خونه ثابت عبور کردم و بلد شدم که چطور وسط راه برای خودم خونه بسازم و همخونه پیدا کنم و خوش بگذرونم. پریشب براشون زرشک پلو با مرغ پختم و گفتن نداره که انگشتاشون را هم خوردن.قبل از من یک پسر ایرانی هم شش ماه اینجا زندگی میکرده و حتی یک نیمرو براشون نپخته بود به اسم غذای ایرانی بگذاره جلوشون، اینه که حسابی قدر منو میدونن و از الان پیشنهاد برای راه انداختن رستوران ایرانی توی پورتو دارم. البته پسره هرچند براشون غذا نپخته اما اطلاعاتشون درباره ایران را بالا برده و دیشب کلی درباره دختران خیابان انقلاب و حجاب و این جور چیزها حرف زدیم. هم با فلیپا و الزا و هم با خویی،دوست فلیپا که در واقع اکسش بوده و چهار سال با هم بودن، بعدش شش سال کاملا کات و هیچ تماسی نداشتن و حالا دو هفته است دوباره همدیگه را میبینن و البته حالا فقط دوستن.
توی خونه، زندگی همینطوری با همین اتفاقهای معمولیِ قشنگ میگذره و بیرون هم که شهر پر از دیدنیه. از پنج روز، دو روزش را کاملا خونه بودم و کار کردم، دو روزش لپتاپم را گذاشتم کولم و وسط شهر کار کردم و امروز هم با اینکه لپتاپ برده بودم که یک جایی نزدیک خونه بشینم به کار کردن، یک دفعه سر از اون طرف شهر و ساحل دریا دراوردم و تا برسم خونه شب شده بود. عوضش فردا و پسفردا که هواافتابیه را از خونه تکون نمیخورم و قراره توی حیاط خونه کار کنم
اینجا را تا ۲۸ فوریه گرفتم و هنوز نمیدونم بعدش کجا میرم، احتمال زیاد لیزبون و شاید هم یک شهری وسط پورتو و لیزبون. الان اونجای زندگیم هستم که برای یک هفته جلوترم نمیتونم برنامه بریزم و واقعا دارم به روز زندگی میکنم. از شهر هم گفتنی زیاد دارم اما بهتره عکسهاش را بگذارم که خودش گویای حال من و حال شهره
