تکه تکه های تصویر اون اتاق مثل یک پازل میاد جلوی چشمم. لحظه لحظه های روزشون اروم اروم می لغزه روی  همون پازل. همه چی  احتمالا همون شکلی هست که دیده ام.  می تونم خیلی زنده تصورشون کنم..... می تونم چشمام را ببندم و ببینمشون حتی. نمی خوام بگم که چه حسی داره یا نه نمی تونم.... نمی تونم به این فکر کنم که این تصویر قراره سالها زنده بمونه. مثل یک زخم سرباز...نه می تونم بهش فکر کنم و نه میشه ازش فرار کرد. کاش که فراموشی بگیرم. کاش وقتی بهشون فکر می کنم همه چیز انتزاعی باشه و دور. خیلی دور... حالا می فهمم که چرا دیشب روی ویلچر نشسته بودم.....

کابوس‌های مجازی

تا یک جایی داشتم می دویدم. خیلی تند و یک نفس. فرار نمی کردم. منتظر بودم. یکی قرار بود بیاد و باید بهش می رسیدم و می بردمش یک جای امن. باید نمی ذاشتم تنها بمونه. یه جایی وسط دیوارها اما راه را گم کردم. همه چی شده بود مثل یک نمایش. زنهایی که بازار راه انداخته بودن که کسی بهشون شک نکنه. من که قاتی اونا شده بودم و منتظر خبر بودم..... بعد نمی دونم کجای قصه بود که نشستم روی ویلچر. نمی دونم نمی تونستم راه برم یا اونم یه بازی دیگه بود. اما می دیدم که فوج فوج نیروی ضد شورش میاد و مردم فرار می کنن و من نمی تونم تکون بخورم یا نمی خوام. نمی دونم..... فقط می دونم که یه جایی وقتی خواستم پام را بردارم و روی پدال ویلچر بذارم نشد. همه چیز مثل ویدئوهایی بود که توی یوتیوپ دیده بودم. کابوس روزهایی که به چشم دیدم دارن کم رنگ می شن حالا فصل فصل کابوس‌های مجازیه.... 

شهرزاد

سرنوشت من شهرزاد شدنه، ایمان دارم به سرنوشتم و می‌دونم که یک روز خیلی زود، شهر به شهر می‌رم و قصه همه آدمهایی که قلبم را تکون دادن می‌نویسم.

من یک مهاجرم


فردا، میشه سه سال و بیست روز که از ایران آمدم. اون موقع برای من اسمش مهاجرت نبود و اولین باری که یک نفر در یک ایمیل گروهی نوشت که "مریم هم گویا مهاجرت کرده" کلی بهم ریختم و حتی عصبانی و دلخور شدم. یادم نیست که چند بار آن ایمیل را خواندم و هی به کلمه، کلمه‌اش با تردید نگاه کردم.حالا اما می‌تونم بگم که بله من مهاجرت کرده‌ام. اسمش را تبعید یا حتی تبعید خودخواسته هم نمی‌گذارم. می‌شد که بمونم و زندگی کنم و حتی کار کنم، گیرم که می‌شدم یک ادم دیگه،می‌شد اما... مثل همه اونهایی که موندن و دارن زندگی می‌کنن و حتی کار. گیرم که خیلی سخت‌تر از وضعیتی بود که اینجا دارم زندگی می‌کنم و کار می‌کنم و درس می‌خونم. اما نشدنی نبود.
من اما یه روزی، یه جایی احساس کردم که دیگه خونه ندارم.هلند بودم. دو ماه و نیم بود که از ایران رفته بودم(یا آمده بودم؟؟؟ نمی دانم هنوز) شب قبلش چمدانم را بسته بودم، بلیطم را رزرو کرده بودم همه ایمیل‌ها و مطالب داخل لپ تاپم را که ممکن بود دردسر بشه پاک کرده بودم، می خواستم برم اصفهان یا بندر انزلی زندگی کنم. از روی اینترنت خونه هم پیدا کرده بودم و به صاحبخونه‌اش ایمیل زده بودم حتی.
برنگشتم اما،ماجراهایی که درست فردای همان روز، اتفاق افتاد همان یک ذره احساس امنیتی که برایم باقی مانده بود را از بین برد. گیرم که همه چیز در ذهن من بزرگتر از واقعیت موجود شده بود، اما فرقی در اصل ماجرا نمی‌کنه، اینقدر احساس ناامنی کردم که یکی از کابوس‌های دائمی من اینه که رفتم ایران و نمی‌تونم برگردم. اینکه به کجا برگردم اصلا مهم نیست، توی کابوس هام هربار به یه جایی برمی گردم.
ماندم. بدون اینکه اسم مهاجر روی خودم بگذارم. گفتم مسافرم. یک سفر طولانی که باید توش زندگی کنم. "زندگی کنم، شاد باشم و نترسم." هرجا که رفتم این سه تا جمله شد مانفیست زندگی من.
آسان نبود اما. دلم تنگ می‌شد. تنها بودم. احساس آوارگی می کردم. هربار که برای گرفتن یا تمدید ویزای جایی می رفتم تا اون مهر لعنتی بخورد توی پاسپورتم قلبم می آمد توی دهنم که اگر ویزا ندهند چه کنم؟ (هنوز هم راحت نیستم جلوی باجه‌های اداره مهاجرت هیچ کشوری)، بدتر از همه عذاب وجدان داشتم همیشه. عذاب وجدان اینکه چرا الان ایران نیستم و دامنه این نبودنم از خانه خودمان شروع می‌شد تا خیابان‌های تهران و حتی پشت دیوارهای بلند اوین. همه اینها می خواستند فلجم کنند و من فقط می دانستم که نباید به هیچ کس و هیچ چیزی اجازه بدم که دوباره فلجم کند. یک بار فلج شدن را تجربه کرده بودم و اصلا برای همین بود که راضی شدم ایران را ترک کنم. می‌ترسیدم یک فلج همیشگی شوم.
شروع کردم به زندگی کردن. از کوچه های دور و بر خانه‌هایم در ورشو و دن هاخ وسردانگ و کوالالامپور و گالوی و دابلین و لندن شروع کردم. هرجا که رفتم اول از همه ساعت‌ها در کوچه‌های اطراف خانه‌ام راه رفتم، بلند بلند آواز خواندم، فکر کردم، گریه کردم، به گریه‌های خودم خندیدم و کم کم، کوچه‌ها را اهلی خودم کردم. شاید هم خودم را اهلی آن کوچه‌ها. اینقدر که در لندن آن بخش گریه کردنش حذف شد و حداقل تا حالا که چهار ماهی می‌شود، فقط راه رفته ام و آواز خوانده‌ام و فکر کرده‌ام و تماشا.
شروع کردم به دوست پیدا کردن. به شکستن آن دیوارهای محکم همیشگی که دور خودم می‌کشم. اینقدر خوب پیش رفتم که حالا دوستم، دومین نفری است که از همه شادی‌ها و غم‌ها و نقشه‌های کوچک و بزرگم خبر دارد و گاهی حتی اولین نفر. که پیش او خود خودم هستم و نمی‌ترسم از تعریف کردن دیوانگی‌هایی که می‌دانم حتی دوستشان ندارد.
شروع کردم به شاد بودن و لذت بردن از زندگی. این یکی اصلا آسان نبود، وقتی هر روز با هجوم خبرهای بدی که کشورم، دوستام و عشقم را دوره کرده بودن،مواجه بودم و دستم به هیچ جایی بند نبود. اون هفت ماهی که "مرد" ایران بود، سخت ترین دورانش بود و سه ماه اول بعد از انتخابات که اوج خودویرانگری‌ام بود.
نگران ایران بودم. نگران مردمم. نگران دوستانم. نگران "مرد"..... او که آمد و بگیر و ببندهای ایران هم کمی فروکش کرد، من هم کم کم بهتر شدم.
فقط نگرانی نبود. دلتنگی هم بود. دلتنگی برای مادر و پدرم. برای خواهرم که جانم به نفسش بسته است. برای "مرد" که ایران نبود دیگر، اما نمی‌شد که پیش هم باشیم و هرکدام‌مان یک کشوری بودیم. این آخری سخت‌تر هم بود. خودم را برایش آماده نکرده بودم. دور بودن از او نفسم را بند می‌آورد. هنوز هم بند می‌آورد. اما باید با همه اینها شاد می‌بودم و این سخت ترین مبارزه من بود. نباید اجازه می‌‍‌دادم هجوم اینهمه غم و اندوه و نگرانی، ویرانم کند. هی به خودم می گفتم زنده‌ای و باید زندگی کنی، مثل آدمی که عزیزی را از دست داده. چیزی از یه جنس دیگه اما شبیه اون را 10 سال پیش تجربه کرده بودم. وقتی که در شش ماه سه تا از عزیزترین ادم‌های زندگی ام را از دست دادم و یکی شون، کسی بود که می‌دونستم در هر وضعیتی که باشم فقط کافیه بهش تلفن کنم تا خودش را برسونه. بعد از مرگش فکر می کردم دیگه نمی تونم بخندم. اما خندیدم دوباره، گیرم نه مثل آن وقت‌ها از ته دل. اما خندیدم. و بعدها، هر وقت زانوهایم خم شد، به خودم گفتم اگه اون روزها را از سر گذروندم، این بار هم می تونم و تونستم. به قول یاسمین لوی شدم " آدمی شاد، اما با اندوهی در دل"
اندوهم برای اینکه ایران نیستم و ایران را از دست دادم نبود، هرچند هنوز هم اسم با شنیدن کلمه‌هایی مثل"خانه" و "وطن" بغض می‌کنم و جهان وطنی نیستم هنوز. اماشوق کشف دنیای جدید بیشتر از این بود و هست که بخوام غصه خودم را و بی‌وطنی‌ام بخورم. اندوهم برای چیزی بود که به سرزمینم می رفت و می رود. اما می دونستم با شاد نبودن من چیزی عوض نمیشه.
برای این شاد بودن بیشتر از همه چیز تلاش کردم و کاملا هم آگاهانه بود. دلم می‌خواست و می‌خواهد از همه چیزهایی که الان دور و برم هست لذت ببرم. از بهار اینجا که همه جا مثل یک بهشت رنگارنگ میشه گرفته تا جشن‌ها و کارناوال‌های خیابانی و فضای عمومی امن و گسترده‌شان. همه کریسمس‌ها و هالوین‌ها و سن پاتریک‌ها را پا به پای بقیه توی خیابان بوده‌‌ام و بهانه‌های کوچک خوشبختی را هیچ وقت از دست ندادم.
حالا که بعد از سه سال "مرد" هم کنارم هست و دوباره خانه خودمان را داریم، شادتر از همیشه هستم.
شروع کردم به نترسیدن. این یکی البته تصمیم آگاهانه نبود. کم کم اتفاق افتاد. برای منی که شش ماه بعد از تولدم جنگ شروع شده بود و همه کودکی‌ام در یک ناامنی شدید و هراس از ویرانی و از دست دادن گذشته بود. برای منی که هیچ وقت به آزارهای خیابانی عادت نکرده بودم. برای منی که یونیفرم پلیس دلم را می‌لرزاند. برای منی که حتی با صدای زنگ تلفن و در خانه تپش قلب می‌گرفتم و تلفن خاموش آدمهای دور و برم قلبم را از جا می کند، اصلا آسان نبود. دو سالی طول کشید تا وقتی در خیابان راه می روم دستهایم مشت کرده نباشد. دو سال بیشتر طول کشید که از گیت‌های فرودگاه مثل آدم رد شوم. هنوز باورم نمیشه که میشه نصفه شب وسط خیابان‌های شهر راه رفت و کسی کاری به کارت نداشته باشه، هنوز هر بار تعجب می کنم وحتی ممنون هستم که اینقدر باشعورند. نمی دونم چقدر طول کشید موقع تلفنی حرف زدن و ایمیل زدن سر تک تک کلمه‌هام مکث نکنم و یا وقتی دارم حرف می زنم ناخودآگاه دستم به طرف موبایلم نره که خاموشش کنم و باطریش را دربیارم.تا خیلی وقت بعد از بیرون آمدنم همچنان هر روز همه ایمیل‎هام را پاک می‌کردم و هر شب لپ تاپم را چک می کردم که چیزی توش جا نمونده باشه که دردسر بشه. خودمم هم می دونم که خنده دار و گریه داره توامان. می دونم که بخش بزرگیش توهم ترس بوده. اما این را هم می دونم که همه اینا دست به دست هم داده بودند که مدام احساس "ناامنی" کنم. ناامنی که بعد از دیدن اون ماجراهای عجیب و غریب زندان زنان هر روز بیشتر شد، و یک کابوس دیگه را به زندگیم اضافه کرد.
برای همه اینها بود که "نترسیدن" شدن یکی از تلاش‌های بزرگ زنهای درونم. یعنی بیشتر ناخودآگاه بود تا اینکه بخوام براش برنامه بریزم و می‌تونم با اطمینان بگم که بزرگترین دستاورد مهاجرت برای من این احساس امنیتی هست که دارم. هنوز هیچ چیز زندگی ام کاملا مشخص نیست. قرارداد کارم یک ساله است.درسم چند ماه دیگه تمام میشه و ویزام دوسال دیگه و واقعا نمی دونم بعدش چه کار خواهم کرد. اما احساس ناامنی نمی‌کنم و همین حس "امنیت" ارزش همه سختی‌های مهاجرت را داره.
پی نوشت:
خیلی چیزهای دیگه هست که مهاجرت به من به عنوان یک زن، یک روزنامه‎نگار، یک فعال مدنی، و حتی یک آدمی که می‌خواد ابتدایی‌ترین حقوق انسانی‌اش محترم شمرده بشه داده، می‌نویسم همه شون را یک روز.هم اینها را و هم سختی‌هایی که هر مهاجرتی داره و برای من ایرانی شاید بیشتر از بقیه هم بوده.

یک جا نشینی

بعد از قرار داد خونه که یک ساله بود، امروز دومین قرارداد یک ساله را برای باشگاه ورزشی امضا کردم. هنوز برام یک حس عجیب و تازه است خاطر جمع بودن از اینکه تا سال دیگه همین جا هستم. می دونم عمر مارکوپولویی ام فقط سه سال بود و سه سال اصلا هیچی نیست، اما کلا یک جا نشینی را از یاد بردم انگار و همچنان با تردید بهش نگاه می کنم

همچمنان خانه

یک خواب‌هایی هستن که برام مثل سریال هستند و هرچند وقت یک ورژن جدیدش را می بینم. الان بعد از چند سال که دنبال خیابان بهار و کوچه عمرانی و پلاک 29 (فک کنم) و حتی کلید آپارتمان و حتی کلید در خونه گشتم. به اینجا رسیدم که رفتم تو و دارم دنبال وسائلم می گردم. یعنی همچین مرحله به مرحله پیش می ره که دفعه قبل که رفتم تو خونه فقط نگاه می کردم و بدون اینکه به چیزی دست بزنم بیدار شدم. این دفعه اخری اما تونستم درکشوها را باز کنم... و البته هربار یک داستان مستقل داره برای خودش در حد یک اپیزود سریال. کلا خشنودم از این زنی که درون من هست و شبها برای خودش زندگی می کنه و هیچ کاری هم به من نداره و حالیش نیست که من قراره یک گوزن بی وطن باشم
من هی می خوام یادم نیاد که امروز 16 آذره، که بهاره و خیلی های دیگه جای کلاس درس، پشت میله های زندانن. هی می خوام یادم نیاد همه 16 آذرهایی که می گفتم بهار می نویسی؟ و می نوشت. هی دارم تند و تند می خونم می نویسم که یادم نیاد هیچی از دستم برنمیاد برای آزادیش، برای آزادیشون. هی دلم می خواد این همه ناتوانی را بفرستم یه جای دور که نشینم به ناله کردن، که هی به خودم بگم داری کارت را می کنی. که باید زندگی کنی..... نمیشه اما. هر صفحه ای را که باز می کنم چشمهای بهار را می بینم که دارن می خندن. دلم می خواست بنویسم من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم..... اما نمی تونم. دورم خیلی دور.... نزدیک هم که بودم فرقی نمی کرد. به گمانم.
هی تصورشون می کنم توی اون بند لعنتی متادون و نمی تونم بشمرم که 10 سال و 6 سال و چهار سال و پنج سال و .. چند روزه؟

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...