چرا این رضا قاسمی طوری می نیوسد که انگار جلدت را کنار زده و تو را نوشته است؟؟
انسان شهرش را عوض میکند، کشورش را عوض میکند و کابوسها را نه. فرقی هم نمیکند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام يک از ايستگاههای جهان پياده شده باشی؛ اين تنها جامهدانیست که وقتی باز میکنی هميشه لبالب است از همان کابوس.
در همان منطقالطير هم، وقتی پرندگان به شوق ديدن سيمرغ سفری را آغاز میکنند، بالاخره در هر مرحله از راه مرغانی هستند که میافتند از پا. میگفتم: انگار کُن تو هم يکی از همين مرغان؛ وقتی توانش نيست، وقتی توانش نبوده از اول...
سخت است دست کشيدن از رؤيا؛ مخصوصاْ اگر صدايی را از اعماق جانت شنيده باشی. آنوقت، هی میپيچد توی کاسهی سرت، و خارخار تمنايی پنهان دائم چنگ میزند به جگرت
نمیشد. چقدر بايد از اين شهر میرفتم به آن شهر، از اين کشور به آن کشور؟ همهی زندگیام شده بود يک فرار بیپايان. میخواستم برای يک بار هم که شده بند شوم روی يک تکه زمين. خسته شده بودم از اين هستی که شبيه شده بود به شال نيم متریِ هلنا. از اين طرف شکافته میشد تا دوباره به همان شيوه بافته شود. با همان نخها؛ با همان رنگها.
خفهام میکند هر سقف و هر ديوار. خفهام میکند ازدحام جمعيت. نه فقط هُرم نفسها، که هُرم حضور هم