عصیان‌شان، هنوز زنده است

 .

دیشب خواب دیدم، یک جایی در تهران بودم، روبروی یک ساختمان بزرگ سفید که با پله‌ به خیابان می‌رسید. روی پله‌ها و همه خیابان‌های اطرافش هزاران زن‌ بدون حجاب روی زمین نشسته بودند. زن‌ها در محاصره مامورهای سیاهپوش بودند و موتوری‌هایی نقاب به صورت و باتوم به دست و تفنگ به کمر،  دور زنان می‌چرخیدند. 

من، جزوی از جمعیت بودم و نبودم. یک مقنعه سیاه روی سرم بود که تنگی‌اش داشت خفه‌ام می‌کرد. اندازه آن زن‌های نشسته روی آسفالت داغ شجاع نبودم و صدای گرومپ گرومپ قلبم در کله‌ام می‌پیچید. کنار آخرین صف زنان، پشت به موتورهایی که نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدند، ایستاده بودم  و یک لحظه احساس کردم نمی‌توانم نفس بکشم. از تنگی آن مقنعه سیاه ، از ترس نعره‌های حیدر حیدر موتورسوارها و از شرم اینکه اینطور ترسیده‌ام، نفسم بند آمده بود. نه می‌توانستم فرار کنم و نه جرأت نشستن داشتم، زورم فقط به مقنعه می‌رسید. با دوتا دستم درز مقنعه، انجایی که درست زیر گلویم بود را گرفتم و از هر دو‌طرف کشیدم. می‌خواستم فقط آنقدر پاره‌اش کنم که کمی عقب برود. انقدر تنگ بود که حتی یک تار مویم هم پیدا نبود و فکر می‌کردم اگر کمی موهایم بیرون باشد، بیشتر شبیه این زن‌های مشت‌گره کرده می‌شوم. درز که پاره شد، دستهایم از دو طرف تا امتداد شانه‌هایم رفتند و به خودم که آمدم مقنعه‌ روی دوشم بود. مثل همان دختر دبیرستانی‌هایی عاصی که ظهرها در راه برگشت به خانه خودشان را از دست مقنعه‌ خلاص می‌کردند.

مقنعه که از سرم افتاد، جرأت کردم من هم روی زمین بنشینم. خوب یادم است که چند بار مقنعه را کمی بالا کشیدم که مثلا کمی سرم را بپوشاند. بعد، از خودم خجالت کشیدم و رهایش کردم. موهایم کوتاه کوتاه بود و صاف. اصلا شبیه اینی که هستم نبودم. یک زن خیلی جوانتر بودم. شاید شبیه همانی که ۲۲ خرداد ۱۳۸۴ روی آسفالت داغ جلوی دانشگاه تهران نشسته بود. آن روز هم مقنعه سرم بود. مقنعه مشکی. اما حتی خیال برداشتنش را هم نمی‌توانستم تصور کنم. شبیه‌اش بودم و نبودم.

من، منی که همین زن ۴۳ ساله الان هستم، بالای سر زن جوانی که حالا مقنعه‌اش را از روی دوشش هم برداشته بود ایستاده‌ بودم. مقنعه‌اش را مچاله کرده بود توی دست چپش و هی انگشت‌هایش را دور مقنعه شل‌تر و شل‌تر می‌کرد. می‌ترسید اگر مامورها بگیرندش، مجبورش کنند که مقنعه‌اش را دوباره سر کند. «اگه نداشته باشم چی؟ می‌گم ندارم. می‌گم هیچی ندارم که سرم کنم. و هیچی هم سرم نمی‌کنم.» قلبش از شادی فشرده شد و مقنعه را رها کرد روی زمین. من، بالای سرش داشتم از ترس می‌مردم. نمی‌ترسیدم بازداشتش/ بازداشتم کنند. می‌ترسیدم که نگذارند برگردیم خانه. بعد همان جا وسط خواب، وسط ناخودآگاه‌ترین لحظه‌های بودن، اول یادم می‌افتاد که وسط «خانه‌» هستم و همزمان می‌دانستم که «خانه‌ام» در آن «خانه» نیست. بودم و نبودم. مثل همه این سال‌ها. مثل ادمی که نیست و نظاره می‌‌کند و اینقدر در چشم‌های خودش غرق می‌شود که یادش می‌رود نمی‌تواند وسط چیزی که فقط دارد تماشایش می‌کند، زندگی کند. 

بیدار شدنم، یکباره نبود. انگار که یک نفر نگاتیو را بکشد و تصویرها کش بیایند، ارام ارام از انجایی که بودم دور شدم. من، این زن ۴۳ ساله‌‌ای که موهایش دارد جوگندمی می‌شود، ‌ دور می‌شدم و آن دخترک جوانی که مقنعه‌اش را رها کرده بود، هنوز کف آسفالت داغ وسط تهران نشسته بود. 

بیدار که شدم انقدر وصل به رویا/کابوسم بودم که هنوز هاله‌ی پیکر زنان نشسته بر کف خیابان را در امتداد نگاهم می‌دیدم.

دیشب قبل از  خواب، به زنانی فکر می‌کردم  که ۱۰۵ سال پیش در سال ۱۲۹۷ خورشیدی، در مسجدی در تهران تحصن کرده بودند و گفته بودند: «تا زمانی که نتوانند بی‌حجاب از این مسجد خارج شوند، در هما‌نجا می‌مانند.» آن زن‌ها مجبور شدند که «با حجاب» از مسجد بیرون بروند، عصیان‌شان اما هنوز زنده است. 

دیوارهای لعنتی

 .

«وقتی آدم یک عزیزی را از دست می‌ده، تا مدت‌ها هر روز صبح وقتی چشم‌هاش را باز می‌کنه یادش می‌افته که اون مرده و وحشت آوار می‌شه روی سرش. وسط زندگی، توی اون تک لحظه‌هایی که فراموشی یا اصلا خود زندگی غالب می‌شه به سوگش، یک دفعه یادش می‌افته که عزیزش نیست، مرده و برای هزارمین بار قلبش فشرده می‌شه، بازداشت هم همینه. حتی بدتر، خیلی بدتر. وقتی کسی می‌میره دیگه دست‌کم نگران نیستی که الان، همین لحظه دارن چی به سرش میارن، خودت وسط یک حفره بزرگ توخالی و تاریک هستی که تو رو می‌کشه توی خودش اما عزیزت توی رنج نیست، نگران نیستی که شاید همین الان داره شکنجه می‌شه.» 

این‌ها را چند ماه پیش یک گوشه نوشته بودم، یادم نیست برای کدوم یک از رفقای زندانی‌ام. 

الان دوباره چند هفته است که حالم همینه، هر روز صبح چشم‌هام را که باز می‌کنم، هروقت که به آسمان بی‌حصار نگاه می‌کنم، هر لحظه‌ای که ادم‌ها را و خودم را می‌بینم که توی یک خیابان بدون دیوار راه می‌ریم، یادم می‌افته که زندانه و غم و خشم هوار می‌شه روی قلبم.

می‌دونم که مثل همیشه قوی و استواره. من اما طاقتش را ندارم. آزاد و امن بودن، وقتی که ادم‌های عزیز زندگیت در بند اشقیا هستند، بار سنگینی‌ایه که تحملش آسان نیست.

این چند سال اخیر اصلا در ارتباط نبودیم، اینقدر دور که وقتی خواهرش را از دست داد، حتی نتونستم بهش زنگ بزنم. نمی‌دونستم بعد از این هم فاصله‌ای که جبر جغرافیایی بین ما انداخته چی باید بهش بگم. فقط دلم خوش بود که ازاد است و مثل همه این سال‌های نبودنم بهش غبطه می‌خوردم که شجاعانه، ماندن را انتخاب کرد و  داره آجر به آجر همان «جهان بهتری از برابری» را که رویاش را داشتیم، می‌سازه. 

این زن، برای من از اون ادم‌هاییه که مهم نیست چقدر در تماسیم، قلبم یک جایی در روزهای دور بهش گره خورده، یک جایی در خیابان‌های شهر وسط سرخوش‌ترین زندگیم و یک جایی وسط بی‌پناه‌ترین روزهای زندگیم، نگاه کردن بهش دلمم را گرم کرده و به پاهام قوت داده. حساب‌ اینکه چند بار در این سال‌های نبودنم زندانی‌اش کرده‌اند از دستم در رفته، اما هر بار حالم این بوده، مثل اسفند روی آتشم تا ازاد بشه.



تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...