حداقل برای این یک نفر می تونم دلگشادی کنم فعلا.
دلگشادی
دلم براش تنگ شد یه دفعهای و خواستم دلتنگی را گلوله کنم و به دورترین جای ممکن شوتش کنم، به سبک همه این سه سالی که گذشت. یادم نبود که تا چند ساعت دیگه میاد و اون جنگ تن به تن با دلتنگی تموم شده فعلا.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...