‏نمایش پست‌ها با برچسب از کابوس‌ها و رویاها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از کابوس‌ها و رویاها. نمایش همه پست‌ها

از خواب‌های هرشب

.

حالا بیشتر از یک ساله که هرشب خواب می‌بینم. خواب‌های طولانی و مفصل، با جزئیات دقیق و متصل به‌همدیگه. گاه کابوس‌، گاه رویا و گاه بازی‌های ذهنی که توی بیداری یک جور دیگه جلو می‌ره و گاه هم فقط ادامه زندگی، با اتفاق‌هایی به غایت عادی و معمولی. هفته‌های اول ترسیده بودم و هی می‌شمردم‌شان. حالا دیگه پذیرفتمش. چندباری خواستم برم کلینیک خواب اما نگران بودم کاری کنند که دیگه خواب نبینم یا درست‌ترش اینکه دیگه خواب‌هایم یادم نمونه.

واقعیتش اینه که توی خواب‌هام بیشتر از بیداری شبیه خودم هستم. نه صورتک، روی چهره‌ام می‌گذارم، نه سنگ پشت سنگ روی قلبم می‌گذارم، نه هی آجر دور خودم می‌چینم و نه دست‌هایم همیشه مشت است. 

توی خواب‌های حالا هرشبه، تا دلم می‌خواهد می‌ترسم، فرار می‌کنم، بیزار می‌شوم.


 

عصیان‌شان، هنوز زنده است

 .

دیشب خواب دیدم، یک جایی در تهران بودم، روبروی یک ساختمان بزرگ سفید که با پله‌ به خیابان می‌رسید. روی پله‌ها و همه خیابان‌های اطرافش هزاران زن‌ بدون حجاب روی زمین نشسته بودند. زن‌ها در محاصره مامورهای سیاهپوش بودند و موتوری‌هایی نقاب به صورت و باتوم به دست و تفنگ به کمر،  دور زنان می‌چرخیدند. 

من، جزوی از جمعیت بودم و نبودم. یک مقنعه سیاه روی سرم بود که تنگی‌اش داشت خفه‌ام می‌کرد. اندازه آن زن‌های نشسته روی آسفالت داغ شجاع نبودم و صدای گرومپ گرومپ قلبم در کله‌ام می‌پیچید. کنار آخرین صف زنان، پشت به موتورهایی که نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدند، ایستاده بودم  و یک لحظه احساس کردم نمی‌توانم نفس بکشم. از تنگی آن مقنعه سیاه ، از ترس نعره‌های حیدر حیدر موتورسوارها و از شرم اینکه اینطور ترسیده‌ام، نفسم بند آمده بود. نه می‌توانستم فرار کنم و نه جرأت نشستن داشتم، زورم فقط به مقنعه می‌رسید. با دوتا دستم درز مقنعه، انجایی که درست زیر گلویم بود را گرفتم و از هر دو‌طرف کشیدم. می‌خواستم فقط آنقدر پاره‌اش کنم که کمی عقب برود. انقدر تنگ بود که حتی یک تار مویم هم پیدا نبود و فکر می‌کردم اگر کمی موهایم بیرون باشد، بیشتر شبیه این زن‌های مشت‌گره کرده می‌شوم. درز که پاره شد، دستهایم از دو طرف تا امتداد شانه‌هایم رفتند و به خودم که آمدم مقنعه‌ روی دوشم بود. مثل همان دختر دبیرستانی‌هایی عاصی که ظهرها در راه برگشت به خانه خودشان را از دست مقنعه‌ خلاص می‌کردند.

مقنعه که از سرم افتاد، جرأت کردم من هم روی زمین بنشینم. خوب یادم است که چند بار مقنعه را کمی بالا کشیدم که مثلا کمی سرم را بپوشاند. بعد، از خودم خجالت کشیدم و رهایش کردم. موهایم کوتاه کوتاه بود و صاف. اصلا شبیه اینی که هستم نبودم. یک زن خیلی جوانتر بودم. شاید شبیه همانی که ۲۲ خرداد ۱۳۸۴ روی آسفالت داغ جلوی دانشگاه تهران نشسته بود. آن روز هم مقنعه سرم بود. مقنعه مشکی. اما حتی خیال برداشتنش را هم نمی‌توانستم تصور کنم. شبیه‌اش بودم و نبودم.

من، منی که همین زن ۴۳ ساله الان هستم، بالای سر زن جوانی که حالا مقنعه‌اش را از روی دوشش هم برداشته بود ایستاده‌ بودم. مقنعه‌اش را مچاله کرده بود توی دست چپش و هی انگشت‌هایش را دور مقنعه شل‌تر و شل‌تر می‌کرد. می‌ترسید اگر مامورها بگیرندش، مجبورش کنند که مقنعه‌اش را دوباره سر کند. «اگه نداشته باشم چی؟ می‌گم ندارم. می‌گم هیچی ندارم که سرم کنم. و هیچی هم سرم نمی‌کنم.» قلبش از شادی فشرده شد و مقنعه را رها کرد روی زمین. من، بالای سرش داشتم از ترس می‌مردم. نمی‌ترسیدم بازداشتش/ بازداشتم کنند. می‌ترسیدم که نگذارند برگردیم خانه. بعد همان جا وسط خواب، وسط ناخودآگاه‌ترین لحظه‌های بودن، اول یادم می‌افتاد که وسط «خانه‌» هستم و همزمان می‌دانستم که «خانه‌ام» در آن «خانه» نیست. بودم و نبودم. مثل همه این سال‌ها. مثل ادمی که نیست و نظاره می‌‌کند و اینقدر در چشم‌های خودش غرق می‌شود که یادش می‌رود نمی‌تواند وسط چیزی که فقط دارد تماشایش می‌کند، زندگی کند. 

بیدار شدنم، یکباره نبود. انگار که یک نفر نگاتیو را بکشد و تصویرها کش بیایند، ارام ارام از انجایی که بودم دور شدم. من، این زن ۴۳ ساله‌‌ای که موهایش دارد جوگندمی می‌شود، ‌ دور می‌شدم و آن دخترک جوانی که مقنعه‌اش را رها کرده بود، هنوز کف آسفالت داغ وسط تهران نشسته بود. 

بیدار که شدم انقدر وصل به رویا/کابوسم بودم که هنوز هاله‌ی پیکر زنان نشسته بر کف خیابان را در امتداد نگاهم می‌دیدم.

دیشب قبل از  خواب، به زنانی فکر می‌کردم  که ۱۰۵ سال پیش در سال ۱۲۹۷ خورشیدی، در مسجدی در تهران تحصن کرده بودند و گفته بودند: «تا زمانی که نتوانند بی‌حجاب از این مسجد خارج شوند، در هما‌نجا می‌مانند.» آن زن‌ها مجبور شدند که «با حجاب» از مسجد بیرون بروند، عصیان‌شان اما هنوز زنده است. 

از رویاها



.

باید یک قصه بنویسم از این زنی که یک ساله شب‌ها، مخفیانه در تهران زندگی می‌کنه. دیگه در فرار و هراس نیست اما مراقبه که نامرئی باشه. پریشب برای اولین بار جرأت کرد که حتی یک مصاحبه بگیره و من برای شوقش شادی می‌کنم.
دو مردی که چهره شان را نمی دیدم، دوطرفش بودند و می بردندش. جایی میانه راه، ایستادند، دستهایش را بستند. چوبه دار را نمی دیدم، اما می دانستم که نزدیک است. همه مان، نزدیک در بزرگی بودیم که خوب می شناختمش. چشمانش راکه بستند، همه چیز مغشوش شد. نمی دانستم که من ناظری هستم که رفتنش به پای چوبه دار را می بینم یا آنکه قدم به قدم به مرگ نزدیک می شود،خودم هستم. خودم را می دیدم،مثل خیلی وقتها که می بینمش، با آن شلوار گرم کن راه راه و کاپشن سبز. چسبیده به لوله های داغ راهرو تلفن. 
بیدار که شدم، فقط وحشت بود.
کابوس ها عوض شده اند. به جای داد و فریادهای شبانه، عرق سردی آمده که در بیداری هم ترسناک است.


۱. کابوس‌ها دوباره شروع شده‌اند. بیشتر از اینکه از فریاد‌های نیمه شب که صبح کاملا فراموش‌شان کرده‌ام نگران باشم به این فکر می‌کنم که چرا دوباره برگشته‌اند؟؟؟ اگر دلیل این برگشتن‌های گاه‌به‌گاهش را بدانم احتمالا آرام‌ترم. ندانستن دلیل حال و روزم همیشه گیج می‌کند و گیج که می‌شوم ناآرام‌ترم. نمی‌دانم شاید هم چون ناآرامم  و هی می‌خواهم انکارش کنم شبها داد می‌زنم. یک طوری مثل مرغ و تخم مرغ شده ماجرا کلا.
هفته پیش سه تا کابوس داشتم. هر سه بار با فریاد از خواب بیدار شدم. دوبارش را هیچ هیچ یادم نیست. حتی دادزدن و از خواب پریدنش را و اگر شهاب نمی‌گفت که شب داد زده‌ام٬ اصلا خبردار نمی‌شدم و احتمالا فقط خیلی گیج از خودم می‌پرسیدم چرا امروز اینقدر سرم سنگینی می‌کنه ... بعد از مدت‌ها که مثل موش آرام و ساکت می‌خوایبدم٬ جفتک انداختن توی خواب و چرخش‌های ۱۸۰ درجه‌ای هم دوباره شروع شده...

۲. دستم درد می‌کنه. طوری که الان بستمش و تقریبا یک دستی می‌نویسم. چند ماهی هست که دردهای زودگذر داره و امروز دیگه دوش آب داغ هم کفافش را نداد. استراحت هم نمی‌تونم بکنم. باید تز عزیز را تمام کنم همین هفته‌ و بعد هم باید برگردم به کار بعد از یک ماه مرخصی و البته ادیت فصل‌های نوشته شده هم است. امیدوارم ماجرای دستم جدی نباشد و مثلا دلیلش این باشد که دیشب روی دستم خوابیده‌ام.

۳. این رشته‌ای که هر روز محکم‌تر و محکم‌تر می‌شود گاهی می‌ترساندم. ترسی شیرین که فقط تماشایش می‌کنم. با لبخند.



دیشب خواب  خانم س را دیدم. همانی که همیشه بود، با همان آرامش مثال زدنی‌اش. او هنوز همان جا بود و من هم همین جا، اما نمی دانستم چطور کنارش بودم و با هم حرف می زدیم. قبلش رفته بودم دیدن پسر پنج ساله اش داشتم برایش تعریف می کردم که چطور اولش با من غریبی می کرد و بعد کم کم دوست شدیم و  راهم داد به بازی اش و گذاشت که با هم لگو درست کنیم. خانم س مثل همانی که بود، مثل مادری که چند سال است بازی کردن پسر کوچکش را ندیده، با دقت گوش می داد و رفتار پسرکش را آنالیز می کرد و یک جاهایی می گفت که چقدر عوض شده فلان واکنشش، قبل‌تر ها اینطور نبود. بعد برایش از دخترکش گفتم و چشمهایش می درخشید. چشمهایش می درخشید و لبخند می زد و می گفت همیشه همینطور بوده.
خیلی با هم حرف زدیم. نشسته بودیم روی یک نمیکت چوبی بیرون یک ساختمان سیمانی و دستم توی دستانش بود. 
بعد یک جایی قبل تر یا بعدتر از آن، دوباره همان خواب قدیمی را دیدم. همان صحنه قدیمی ، ده بار بیشتر تکرار شده که  خیلی اتفاقی یک جایی می بینمش، گیج و یخ کرده میخکوب می شوم که چه واکنشی باید داشته باشم، می آید جلو، خیلی آرام آرام. اول دستم را می گیرد. بعد به چشمهایم نگاه می کند و بعد همدیگر را در آغوش می کشیم. رویایش هم خوب است، خیلی خوب. اما هنوز بیدار نشده می دانم که فقط یک خیال است و حالا حتی به اینکه روزی با هم چشم در چشم شویم هم نمی توانم فکر کنم.....
باید همه چیز را بقچه کنم، بیاندازم ته کمد و قفلش کنم. به خانم ش هم چیزی نمی گویم. نمی گویم که همه چیز مثل شال مادام در یکی از داستان های رضا قاسمی شده که تو از آن طرف می بافی  و من از این طرف می شکافم.

گرچه خانه؛ خانه نیست.....

این را برای جای دیگری نوشته بودم. ولی اینجا هم می گذارم که یادم باشد قرار است دیگر کابوس نرسیدن به خانه خیابان بهار را نبینم. خودم به خودم قول داده ام  و مهم هم نیست که احمقانه باشد.

یک کابوس تکراری در این سه سال و چند ماهی که ایران را ترک کرده‌ام، مدام برایم تکرار می‌شود. می‌خواهم بروم خانه و نمی‌شود. راه را گم می‌کنم، کلید ندارم، پله‌ها در دست تعمیرند، آقای جوادی،همسایه طبقه پایین اینقدر با من حرف می‌زند که بیدار می‌شوم و ..... هر بار یک بهانه است که به خانه نرسم. به خانه خودم و ش ، به خانه خیابان بهارمان. 
به گمانم دیشب، این کابوس هم تمام شد. ساعت چهار صبح امروز بیست و دوم خرداد ماه که هراسان چشمم را باز کردم و صدای نفس‌های ش  و تق تق باران روی شیشه‌ها می‌گفت که همه چیز فقط یک کابوس بود، چیزی در من تکان خورد. چیزی از جنس همانی که دی ماه 87، وقتی مامورها ریختند به همان خانه بهار و من از هزار فرسنگ دورتر صدای پای شان را روی فرش‌های خانه‌مان شنیدم.

آن روز صدای پاهای آنها به من گفت که دیگر به آن خانه برنمی‌گردم و دیشب، تفنگی که جلوی در خانه‌مان ش  را نشانه رفته بود و ماموری که دستش را گرفته بود، به من گفت که کابوس نداشتن خانه بهار هم برایم تمام شد. 
بخش محافظتی بدنم به کار افتاده و خواسته که من را از شر کابوس‌های تمام نشدنی "نرسیدن به خانه" نجات دهد، برای خودش یک کابوس دیگر ساخته که واکسن آن یکی باشد و هرچه خواستن و دلتنگی است از یاد ببرد. یک کابوس با جزئیات دقیق و کمی اگزجره شده با یک پایان هنری و نفس‌گیر.
برای اولین بار در خواب‌هایی که به تهران و خانه‌مان می روم، ش  هم با من بود. من طبق روال همیشه خواب‌هایم پایین پله‌ها بودم و او رفته بود که چیزی را بیاورد. هراسان که پایین آمد گفت مامورها اینجان، از پنجره همسایه روبرویی ما را نشانه گرفته‌اند. اول خنده‌ام گرفت که مگه فیلم پلیسیه جانم، لای در را که باز کردم، لوله‌های تفنگشان را دیدم که خانه ما را نشان کرده بودند.   گفتم بیا فرار کنیم. گفت نمیشه . چطور فرار کنیم؟ کجا بریم؟ ده قدمی ما هستن. 
من، فقط یادم است که دستش را گرفتم، در را باز کردم، او سمت دیوار، من سمت مامورها، تا جان داشتم دویدم. یک بار در بیداری به خودم قول داده بودم که نگذارم دیگر هیچ وقت دستشان به او برسد. حالا توی خواب داشتم به عهدم وفا می کردم. نمی دانم چطور از دست آنهمه مامور فرار کردیم. خواب بود دیگر. یک وقت چشم باز کردم دیدم سر اتوبان مدرس هستیم و توی شلوغی مردم گم شده‌ایم. باید تاکسی می گرفتیم. فقط این را می دانستم که باید برویم آزادی، سوار اتوبوس شویم ، برویم نزدیک مرز، مرز را رد کنیم و یک جای دیگر دوباره از صفر شروع کنیم. 
ش  هی دستم را می کشید که  نمیشه فرار کرد، پیدامون می کنن و من فقط دستش را محکم گرفته بودم. سر اتوبان مثل همیشه شلوغ بود، هیچ ماشینی برایمان نگه نمی داشت. گشت ارشاد چند قدم بالاتر ایستاده بود و من از گوشه چشمم سر تفنگ هایشان را می دیدم و جرات نداشتم رویم را برگردانم. اتوبان مثل همیشه گرفتار ترافیک بود. فکر کردم با اتوبوس برویم. یک لحظه دستم از ش  جدا شد. من سوار اتوبوسی شدم که می رفت بالای میدان و ش  اتوبوس دیگری که پایین می رفت. التماس راننده می کردم که در را باز کند. می گفتم بیبن من حامله ام الان بچه ام می افته در را باز کن. مرد می خندید و می گفت فقط چاقی. اینقدر داد زدم و به درکوبیدم تا بازش کرد. چشمهایم دنبال ش  بود و می ترسیدم صدایش کنم. دراتوبوسی که او سوارش شده بود باز بود هنوز. من را که دید پیاده شد. محکم گرفتمش و بالاخره یک ماشین برای ما ایستاد. یک پیکان درب و داغان سفید. یک مرد دیگر هم با ما سوار شد. جان نداشتم بگویم دربست گرفته ایم. توی دلم گفتم چه بهتر شک نمی‌کنند. راننده خمار خمار بود، گفت آزادی نمی رود. پرسیدم کجا می روی گفت میدان حر، گفتم باشه برو. فقط می خواستم بروم و فکر می کردم شاید از ترمینال جنوب برویم.
کلاه توسی رنگ ش که دیشب تا موقع خواب سرم بود را دادم بهش که مثلا نشناسندش و خودم، چادر مشکی که نمی دانم چرا سرم بود را سفت گرفته بودم. باید از میدان هفت تیر رد می شدیم. از جلوی مسجد الجواد که روبروی کوچه ما بود و من داشتم از ترس می مردم. ش ساکت ساکت بود. کنار پنجره نشسته بود و چشمهایش را دوخته بود به کف ماشین.
وسط‌های کریم خان توی ترافیک گیر کرده بودیم، یکی در ماشین را باز کرد، پلیس بود، دست ش  را گرفت و گفت کارت شناسایی‌ات را بده. 
چند ثانیه‌ای هر دو گیج بودیم، من داشتم سکته می‌کردم و راه فراری نبود. ش  که کارتش را بیرون آورد و توی چشمان پلیس نگاه کرد، از خواب پریدم....

دیشب خواب بهار را می دیدم. نشسته بود روی یک نیمکت چوبی ایستگاه قطار و منتظر نسیم و چندتای دیگه بود که با هم قرار داشتند. دستهاش را گرفته بودم توی دستهام. زل زده بودم  توی چشمانش و هی می گفتم نمی دونی چقدر خوشحالم که اینجایی.چیز دیگه ای نمی تونستم بگم. فقط خوشحال بودم. دور و برمون هنوز همه جا خاکستری بود. بچه ها داشتن می رفتن جایی که جلسه داشتن و من، فقط داشتم رد می شدم. باید یک بچه ای را به بیمارستان می بردم. ایستگاه قطار جلوی بیمارستان بود.
دیشب دوباره خواب زندان می‌دیدم.  آن حس ناتوانی در برابر دری که به روی تو قفل می‌شود و آدمی که اسمش زندانبان است و فکر می‌کند خدای همه زندانی‌ها است، بدترین بخش کابوس است.  
چند شب پیش هم دوباره خواب تهران را می دیدم. تهرانی که این سالها توی خوابهای من فقط به شکل کابوس می‌آید. می شود شهری که بی قرار به آن رفته ام و حالا ترس زده  دنبال راه فرارم و پیدا نمی کنم.
خیلی وقت بود نه خواب زندان دیده بودم و نه گیر افتادن در تهران. حتما برای این تعریف هایی است که پیش روانکاوم می کنم.  غول خفته بیدار شده انگار.  
قرار شده کابوس هایم را بنویسم و من به همه تصویرهایی فکر می کنم که هنوز بعد از این همه سال، چقدر زنده‌اند.


دیشب خوابت را دیدم. تکرار لحظه ای بود که توی واقعیت از دست دادمش.از وقتی بیدار شدم، مدام آن چند دقیقه جلوی چشمم هست و معنی‌اش را نمی فهمم. چرا من این همه خواب تو را می بینم؟ نه که بخوام فراموشت کنم، اما این همه دلتنگی برای کسی که رفته آدم را داغون می‌کنه. من از خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم. دوست داشتنت هیچ وقت فراموش نمیشه. حسرت نداشتنت هم همینطور. تصمیم گرفتم فقط نبودنت را فراموش کنم. تصمیمم آگاهانه نبود و هزار تا پیچ و خم داشت . آشکارترین نمادش هم درآوردن عکست از توی کیف پولم بود. طاقت نگاه کردن به چشمهات را نداشتم.درآوردنش اما چاره نبود، جای خالی عکست هم اذیتم می کرد. آخرش همه عکسهایی که توی کیفم داشتم بیرون آوردم و صورت مسئله را پاک کردم. پاک کن من اما فقط توی بیداری جواب می ده. 

کابوس‌های مجازی

تا یک جایی داشتم می دویدم. خیلی تند و یک نفس. فرار نمی کردم. منتظر بودم. یکی قرار بود بیاد و باید بهش می رسیدم و می بردمش یک جای امن. باید نمی ذاشتم تنها بمونه. یه جایی وسط دیوارها اما راه را گم کردم. همه چی شده بود مثل یک نمایش. زنهایی که بازار راه انداخته بودن که کسی بهشون شک نکنه. من که قاتی اونا شده بودم و منتظر خبر بودم..... بعد نمی دونم کجای قصه بود که نشستم روی ویلچر. نمی دونم نمی تونستم راه برم یا اونم یه بازی دیگه بود. اما می دیدم که فوج فوج نیروی ضد شورش میاد و مردم فرار می کنن و من نمی تونم تکون بخورم یا نمی خوام. نمی دونم..... فقط می دونم که یه جایی وقتی خواستم پام را بردارم و روی پدال ویلچر بذارم نشد. همه چیز مثل ویدئوهایی بود که توی یوتیوپ دیده بودم. کابوس روزهایی که به چشم دیدم دارن کم رنگ می شن حالا فصل فصل کابوس‌های مجازیه.... 
خواب دیدم حکم احضار به زندانش آمده، داشت ساکش را می‌بست و من؟؟؟ پای تلفن بال بال می‌زدم. می خواستم بروم خانه‌اش و می‌گفت نه، شاید شبانه بریزند اینجا، تا صبح صبر کن... کابوس نبود، آوار بود. صبح که چشمهایم را باز کردم نای تکان دادن پلک‌هایم را هم نداشتم وفقط وقتی یادم آمد، ایران نیست و جایش امن است، نفسم بالا آمد.
تمام نمی‌شوند این روزها، نه خودشان و نه کابوس‌شان.
خبر دستگیری‌شان را در بیداری که می‌شنوم فقط خشم است و خشم و خشم. کابوس بازداشت‌شان را که می‌بینم که حسی آمیخته از وحشت و غم است.

خواب دیدم مرده. رابطه مون همینطوری بود. همین قدر دور دور دور. با این همه وقتی شنیدم که دیگه نیست، کاملا حس کردم که یک چیزی از زندگی ام کم شده. یک حفره خالی بزرگ. گیج شده بودم و دلم می خواست کسی بگه خبر دروغه.بیدار که شدم هنوز منگ بودم.
دلم می خواست بهش تلفن کنم و با شنیدن صداش آرام بشم از وحشتی که هنوز از نبودنش حس می کردم. تلفن نکردم. می دونستم که فایده ای نداره. می دونستم که گاهی اوقات با وجود همه مهری که به کسی داری باید قبول کنی که دیگه نداریش و هیچ چیزی نمی تونه اون رابطه مرده را زنده کنه.

کابوس در خواب

همه جمع شده بودند توی یک کافی شاپ بزرگ در میدان هفت تیر، کافی شاپ داخل یک پاساژ با درهای شیشه ای بزرگ بود، پاساز را تازه زده بودند انگار، یک جایی وسط مانتو فروشی ها، کمی بالاتر از آن ساختمان شیشه ایه غول پیکر شمال میدان که شایعه شده بود بعضی از دستگیر شده های تظاهرات ها را می بردن زیرزمین آنجا، اولش چهار پنج نفری بودیم و داشتیم درباره پوشش خبری یک بیانیه حرف می زدیم. بعد کم کم همه آمدند، همه، یعنی همه آدمهایی که این سالها با هم کار کرده ایم و زندگی.
قرار بود سر یک مسئله ای تصمیم جمعی بگیریم. خیلی وقت بود اینطور یک جا جمع نشده بودیم، اولش خوشحال بودم که دارم همه را یکجا می بینم بعد از مدتها، بعدتر که بگو مگو ها شروع شد زدم بیرون. نمی توانستم نفس بکشم. همه نشسته بودند کف کافی شاپ و چند تایی از غصه اینکه داریم با هم دعوا می کنیم، گریه می کردند،بیرون کافی شاپ روی صندلی های داخل پاساژ که نشسته بودم که دیدم بیرون اوضاع عادی نیست، خیابان پر پلیس های ضد شورش بود. با همان لباس های تیره و باتوم و سپر. انگار یکی راپورتمان را داده بود.
رفتم بیرون که سرکی بکشم. فقط هم این نبود، ترسیده بودم راستش. فکر کردم اگر بگیرندم توی این خرتو خری که هست چکار باید بکنم؟ ایستاده بودم وسط چمن های میدان هفت تیر که صف نیروهای ضد شورش روانه پاساژ شدند. پاهایم قفل شده بود. دلم می خواست داد بزنم، نمی شد، لال شده بودم. همه بچه ها آنجا بودند. همه شان. آنجا بودند و داشتند با هم دعوا می کردند.
میدان هفت تیر پر از آدم و ماشین بود. من چشمهایم سیاهی می رفت ومیله ایستگاه اتوبوس هفت تیر- تجریش را چسبیده بودم
سرم را که بالا بردم دو تا مینی بوس سبز دیدم که سر یه عالمه زن از پنجره هایش بیرون آمده بود و شعار مرگ بر دیکتاتور،
آزادی آزادی، می دادند. تصویر باتون هایی که توی مینی بوس ها بالا و پایین می رفتند هم بود.
مینی بوس ها رفتند توی اتوبان مدرس و صدای شعارهای بچه ها هنوز شنیده می شد. همه شان با هم داشتند فریاد می زدند مرگ بر دیکتاتور. من گوشه میدان، چسبیده بودم به میله ایستگاه اتوبوس، همه آدمهای زندگی ام را داشتند می بردند
آنقدر فریاد زدم که از خواب پریدم، کاش فقط یک کابوس بود.

کابوس در بیداری


وسط قفسه های کتابفروشی سرک می کشم و یک چشمم به باران تند اول پائیز است که صدای هواپیمایی که از آسمان شهر می گذرد و انگار کمی ارتفاعش پایین آمده، قلبم را می لرزاند. تا یادم بیافتد اینجا ایران نیست و بیست سالی است که جنگ تمام شده، همان ترس قدیمی مثل پیچکی نازک می پیچد دورم.
هفت سالم بود که فهمیدم صدای هواپیما ترس دارد. ظهری بودیم. شیفت صبح تازه تمام شده بود و نیم ساعتی مانده بود تا شیفت ما. مثل همیشه زود رفته بودم و با یکی از بچه ها توی حیاط لی لی بازی می کردیم. صدای غرش هواپیما که آمد فکر کردم رعد و برق است. سرم را که بالا بردم به هوای باران، اول صدای انفجار بود، بعد شیشه های مدرسه که همه با هم می لرزیدند. چند خیابان آنطرف تر را زده بودند. مدرسه خالی بود. چند تا کلاس اول و دومی بودند و یکی از کلاس پنجمی ها و بابای مدرسه. کلاس پنجمی هه ما چند تا را برده بود توی یکی از کلاس ها دستش را حلقه کرده بود دورمان و هی می گفت نترسید الان مامان هامون میان دنبالمون. من و سارا محکم دستهای یخ کرده همدیگه را گرفته بودیم. مامان سارا هیچ وقت نیامد دنبالش. بمب افتاده بود وسط حیاطشان. پدر و مادر و خواهرهاش همه رفته بودند زیر آوار.

تا خود صبح کابوس دیدم. نه از آن کابوس هایی که آخرش فریاد باشد و از خواب بپری و ترسیده باشی. آز آن خواب هایی که انگار افتاده ای در یک کوچه پیچ در پیچ و درمانده ای و دلت می خواهد بازی را بهم بزنی و نمی شود
حالا که اینها را نوشتم یادم آمد که این گم شدن درکوچه های پیچ در پیچ غریبه نامن هم تازگی ها دوباره به کابوس هایم اضافه شده. می خواهم بروم خانه و راه را پیدا نمی کنم و هوا دارد تاریک می شود و هیچ جا را نمی شناسم وهزار بار کوچه را بالا و پایین می کنم و نمی رسم تا از خواب بیدار شوم. خیلی وقت بود که دیگر وسط کوچه های غریبه ای که قرار بود من را به خانه برسانند گم نمی شدم
خانه؟! به گمانم تا از تمام گوشه های ذهنم "خانه روبی" نکنم این کابوس ها هم تمامی ندارند. خسته شدم آنقدر که خواب دیدم تهرانم و خانه خودمان نیستم و می خواهم بروم خانه و نمی شود. یک بار خانه را اجاره داده اند باید از صاحبخانه اجازه بگیرند، یک بار خانه را رنگ و ترمیم کرده اندو من هی کوچه را بالا و پایین می کنم و خانه مان را نمی شناسم و تا یکی می گوید همین است دیگر، از خواب می پرم. یک بار قفل ها عوض شده و کلید من دیگر به در نمی خورد. یک بار آدرس از یادم رفته، یک بار آقای جوادی آنقدر دم در حرف می زند تا بیدارشوم و یک بار هم تو می گویی که نیا.
این یکی از همه بدتر بود.
اما آخرش خوب بود. بالاخره پایم به خانه رسید. خانه خودمان نبود، خانه قدیمی بابا و مامان بود، این را وقتی بیدار شدم فهمیدم. توی خواب ولی خانه خودمان بود و من داشتم همه وسائلم را جمع می کردم که واقعا بروم. همه وسائلم را که نه. خرت وپرت های کوچکی که برایم عزیز بودند و یادگار و نشانه. اتاق ها پر ادمهایی بود که نمی شناختمشان و با مکافات بیرونشان می کردم تا چند دقیقه تنها باشم و وسائلم را بردارم.
خیلی چیزهاعوض شده بود. انگار یکی آمده بود همه چیز را به سلیقه خودش جابه جا و کم زیاد کرده بود.عکس ادمهایی که مدتها است دیگر برایم عزیز که نیستند هیچ، ازشان متنفر هم هستم زده بود روی دیوار اتاقم و قابهایی که رویشان را پوشانده بودم خیلی سال پیش، چیده بود بالای کتابخانه
خوبی اش این بود که نخواستم چیزی را عوض کنم، قرار بود بروم. فقط انهایی که دوست داشتم را بر داشتم.
تعبیرش شاید خوب باشد. شاید این دندان لق دارد می افتد کم کم
راستش این آدمی را که تا اسم "خانه" می آید یک چیزی توی قلبش می شکند و گاه صدای این شکستن را می شود در چشمهایش هم دید خیلی دوست ندارم. نه که دوستش نداشته باشم اما دلم می خواهد یک مدت فراموشی بگیرد. دلم می خواهد اینقدر نازک دل نباشد. که حالا که از خانه زده بیرون اینقدر بهانه نگیرد و روی همین الاکلنگی که هی بالا و پایین می شود، خوش باشد

خانه؟

باید بیشتر یادبگیرم تنها بودن را. باید یادم باشد که دست کم یک سال دیگر و دست زیاد نمی دانم چند سال دیگر شاید تنها باشم و شاید هم برای همیشه که می داند؟؟
وقتی افسار زندگی می افتد دست دو تا آدم دیوانه مثل من و تو چه را میشود پیش بینی کرد؟ در زندگی من که هیچ قطعیتی وجود ندارد ، تو هم که مثل یک پرنده وحشی هستی که هیچ وقت به گمانم اهلی نشوی.
می دانی تا همین امروز، تا همین یک ساعت پیش نگفته بودم که کاش بودی یا بودم. دلم تنگ شده بودها، اما هنوز تنهایی می خواستم. حتی وقتی در اوج پریشانی این یک ماهه بودی و بودم فکر می کردم باید تنهایی از سر بگذرانیم شان..
امروز عصر اما دلم می خواست که بودی.دلم می خواست می دیدی ام. شاید برای اینکه حالم خوب بود امروز. رفتم چند تا لباس تابستانی خوشگل از همان هایی که تو دوست داری خریدم. نیستی اما که..... تا وقتی هم که بیایی یا بیایم زمستون شده. می بینی سر چه چیزهای کوچکی دلتنگت می شوم.
شاید هم همه خل و چل بازیها و پول خرج کردن های امروز برای این بود که سر خودم را گول بزنم که کابوس های دیشب از یادم برود. خواب خانه مان را دوباره دیدم. مثل همیشه کلی تقلا کردم تا کلیدش را بگیرم و بروم خانه. مثل همیشه همه چیزش عوض شده بود خانه ما نبود دیگر. مثل همیشه تا خود صبح تقلا می کردم که خانه را مثل قبل کنم. نمی شد. نشد. اینقدر نشد که از تخت افتادم پایین. اولین بارم بود که از تخت می افتادم.زدم زیر خنده نصف شبی که گریه ام نگیرد

حواب رویاها


دلم صدایت را می خواهد، طوری که زیر و بمش را ببینم.
دلم دیدنت را می خواهد، جوری که زل بزنم توی چشمهایت.
دلم می خواست حالا کنارش بودم و نیستم و هیچ چیز آرامم نمی کند. مثل دختر بچه های تغس لجبازی می کنم و  اصلا نمی خواهم که آرام بگیرم


دیشب خواب عجیب و غریبی دیدم. از این خوابهایی که حالا می تونم تشخیص بدم  فقط یه خواب نیست.
یک جایی بودم شبیه یک «خانه امن» با سازکاری فوق العاده منظم و کاربردی. اینقدر شیوه اداره آن «خانه امن» برایم جالب بود که از صبح فکرم را به خودش مشغول کرده و دوباره دارم خیال پردازی می کنم  برای خودم.
یکی از آرزوهای من اینه که در ایران خانه امن داشته باشیم.چند وقت پیش که داشتم  با چند نفر فعالان آلمانی ولهستانی که در خانه های امن کار می کنند گفت‌و‌گو می کردم، مدام آه حسرت بود که از نهادم بلند می شد. واقعا بهشون حسودی ام شد و  وقتی به راه طولانی که ما در پیش داریم فکر می کردم بغض گلوم را می گرفت.

حالا خواب دیشب من یک دفعه ای همه آرزویم را زنده کرد و گذاشت جلوی چشمهام و این برای من یعنی اینکه امیدوار باش.
نزدیک به 7 یا 8 سال پیش من خوابی دیدم که اینقدر شفاف  و واقعی بود خودم هم می دونستم چیزی بیشتر از یک خواب پریشان است. در تمام این سالها مثل  یک تصویر زنده جلوی چشمم  بود. با همه جزئیات و ریزه کاری هایش .
و برای خودم هم عجیب بود که اون خواب کوتاه چند دقیقه ای را هنوز یادم هست.تا دو سال پیش که من برای بیشتر  از یک ماه دوباره پرت شدم توی همون خواب و این بار دیگه خواب نبود. واقعیت بود. انگاری اون خواب 8 سال پیش تیزرش بوده و این یکی خود فیلم. فیلم که چه عرض کنم سریال بود.

خوبه که آدم خواب آرزوهایش را ببیند.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...