خانه

 

.

این روزها از ته ته ته قلبم خوشحالم. یک خوشحالی عمیق که هیچ اما و اگری نداره و هیچ لکه‌ی خاکستری‌ای روی شادی‌ام نیافتاده. 

حسم مثل وقتیه که جنگ تمام شد، بابا بعد از هشت سال جنگ و دو سال «پاسدار صلح» بودن از جبهه برگشت و ما هم برگشتیم به تهران. ۱۱ ساله بودم و بعد از اون سال‌های پر از نگرانی و تاریکی و ترس برای اولین بار طعم ثبات و آرامش را می‌چشم.


خنده‌هایش



.

بزرگترین شانس زندگی من، شناختن و‌ دوستی با این زن بی‌نظیره. همیشه و هرلحظه قدردان این دوستی امن هستم و حواسم هست که چقدر خوش‌شانس بودم که ۱۸ سال پیش، اتفاقی همدیگه را وسط گرمای تابستان تهران دیدیم. دارم پرواز می‌کنم طرفش و‌ مثل همیشه خیالم راحته که تا برسم بهش، خنده‌هاش آبی روی آتش همه دلنگرانی‌های دنیا است.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...