‏نمایش پست‌ها با برچسب از كابوس ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از كابوس ها. نمایش همه پست‌ها

از کابوس‌ها

.
بیشتر از دو ماهه که هر شب خواب‌های مفصل و پر از جزئیات می‌بینم، بعضی‌هاش کابوس و خواب‌های تلخ، اما بیشترش انگار که رفته باشم سینما به تماشای نسخه‌ی اگزجره‌ شده‌ی زندگی خودم و ادمای اطرافم. بعضی‌هاش هم اینقدر خنده‌دار که اصلا نمی‌دونم ذهنم چطوری اینها را ساخته یا دیده. فکر کنم تنها زمان‌هایی که در این دو ماه ذهنم واقعا خاموش شده، وقت‌هایی بوده که «بیگ بنگ تئوری» می‌دیدم، که اونم وقتی چند شب خواب شلدون را دیدم، ترسناک شد. ترسناک برای اینکه ذهنم نمی‌تونه خاموش بشه و به هرچی که گیرش بیاد چنگ می‌اندازه که نخوابه.
.
اولین بار توی زندگیمه که از نوشتن می‌ترسم. کلمه‌ها همیشه‌ی همیشه پناهگاه من بودن. این بار حتی توی ذهنم هم کنار هم ردیف‌شون نمی‌کنم. چنگ انداختم به مکانیسم فرار، هرکاری می‌کنم که فقط هیچ تصویری را هیچ‌جا نسازم. هنوز باورم نمی‌شه که همه اون ترس‌ها، تصویرها و کابوس‌ها واقعی بودن، هنوز نمی‌فهمم که چطور سورئال‌ترین کابوس زندگی‌ام، تکرار لحظه همزادش در واقعیت بود. به خودم حتی اجازه ترسیدن هم نمی‌دم، انگار یک بخشی از خودم را فریز کردم یا سنگ یا آهن، نمی‌دونم.... فقط می‌دونم که تموم می‌شه این روزها. فقط می‌دونم که این ترس‌ها ربطی به واقعیت امروز نداره، ته این تونل روشنی منتظر ماست.

از کابوس‌ها

.
یاد گرفتم که توی کابوس‌هام هم خودم را نجات بدم. دیشب اینقدر موندم که هم بتونم بالاخره به پلیس زنگ بزنم و هم حتی صبر کنم که پلیس بیاد. تازه قبل از اومدن پلیس هم خودم ماجرا را حل کرده بودم. اخرش دیگه کمدی شده بود و‌ کابوس نبود اما برای من انگار مهم بود که نصفه‌کاره از خواب نپرم.

نجات‌دهنده در آینه است

 .

یاد گرفتم که توی کابوس‌هام هم خودم را نجات بدم. دیشب اینقدر موندم که هم بتونم بالاخره به پلیس زنگ بزنم و هم حتی صبر کنم که پلیس بیاد. تازه قبل از اومدن پلیس هم خودم ماجرا را حل کرده بودم. اخرش دیگه کمدی شده بود و‌ کابوس نبود اما برای من انگار مهم بود که نصفه‌کاره از خواب نپرم. 

از کابوس‌ها

.
یک ماهه که هرشب خواب می‌بینم، مفصل و با جزئیات. نمی‌دونم واقعا چند دقیقه از هفت-هشت ساعتی را که بیدار نیستم، خواب می‌بینم، برای خودم اما اینطوره که انگار تمام شب را خواب دیده‌ام.

دیشب خواب آرش را دیدم. نمی‌دانم کجا بودیم و چه کرده بودیم، اما می‌خواستند ما را ببرند زندان. مامورها بالای سرمان ایستاده بودند و من داشتم سر صبر کوله‌ی زندانم را می‌بستم. لباس گرم، لباس زیر، کتاب،.... یک کوله کوچک بیشتر نمی‌توانستم ببرم و می‌دانستم که حالا حالاها قرار نیست بیرون بیایم. بیشتر از اضطراب و نگرانی، وسواس داشتم که کدام لباس و کتاب‌ها را با خودم ببرم. کتاب‌ها را از زیر میز تلویزیونم در خانه‌ی لندنم برمی‌داشتم، لباس‌ها را از کمد خانه‌ی لویزان، خوبی خواب این است که چند قدم برمی‌داری و از نشیمن خانه‌ات در لندن، به اتاق خواب خانه‌ی مادری‌ات در تهران می‌روی. گوشه آن خانه‌ای که معلوم نبود کجاست، آرش ایستاده بود. نه مثل من در هول و ولوای وسیله جمع کردن برای زندان بود و نه اصلا عین خیالش بود که مامورها، غرولند کنان منتظرند که ما را ببرند. من همانطوری که مثل همه عمرم به فرار فکر می‌کردم، دلم قرص بود که آرش هم آنجاست و قرار است با هم برویم. تکیه داده بود به دیواری که نزدیک در خانه بود. مطمئن و‌مهربان، مثل یکی از عکس‌هایش که داشت به زهرا نگاه می‌کرد.

چشمهایم را که باز کردم، یادم افتاد که آرش مرده.

از کابوس‌ها

.
این خونه را فقط بخاطر بالکنش گرفتم. مثل بهارخواب‌های ایران می‌مونه، بدون سقف، درست زیر آسمان. نقشه‌ام برای این بالکنی مهمانی‌های بزرگ بود، هرقدر که جا بشیم. قرار بود پر از گل بشه و هروقت که وسط کار و هیاهوی زندگی فرصت شد،با ادم‌های عزیزی که این سال‌ها توی این شهر یکی‌یکی به زندگی‌ام اضافه شدند، بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم و نفس بکشیم.
دیشب اما این بالکنی پر از کشته‌شده‌های این دو‌ماه بود. یک جاهایی خودشون، یک جاهایی جسدهاشون، یک جاهایی میزهایی با  عکس‌های قشنگ‌شون که خیره شده بودن به ما. 
توی جدول اکسل اسامی کشته‌شده‌ها، هی عددها را با اونهایی که توی بالکنم بودن چک می‌کردم و یکی‌شون نبود. یکی‌شون کم بود. عددش بود اما خودش نبود. نمی‌دونستم کیه، چه شکلیه، کجاست. اما می‌دونستم که کشته شده و باید بیارمش توی بالکنم. تا صبح وسط اکسل تقلا می‌کردم، انگار یه در جادویی باشه به دنیایی که دستم بهش نمی‌رسه، تا صبح دنبال اونی بودم که کشته شده بود اما فقط عدد بود.
اولین بارم نیست که کابوس تقلا و گم شدن وسط ستون‌های جدول اکسل را می‌بینم. گیر می‌کنی وسط خونه‌ها و ستون‌های اکسلی که پر از اسم کشته شده‌ها است. پر از اسم بازداشت‌شده‌ها. پر از اسم قاتلاشون. پر از عددهایی که می‌گه کی کشته شدن، چند روزه زندانن، چند ساله‌شونه. کابوس اینکه خونه‌های اکسل کوچک هستن و هرقدر جون می‌کنی نمی‌تونی اونجا درست بنویسی که چطور شکنجه شدن، کشته شدن، گم شدن، و بعد عددها بهت حمله می‌کنن. عددهایی که هی بزرگتر و بزرگتر می‌شن. عددهایی که می‌خوان از وسط خونه‌های اکسل بزنن بیرون.
از خواب که پریدم مستقیم رفتم توی بالکن. خالی بود. شب بود. سرد بود. من دور بودم. خیلی دورتر از اون که دستم به جایی برسه.
 

از کابوس‌ها


.

داشتند اعدامم می‌کردند. من بودم ، اما انگار راحله باشم. انگار اون لحظه‌ی آخر راحله را دارم با بدن خودم تجربه می‌کنم.
وقتی که مامورها اومدن من را از خونه ببرن، از خونه‌ی لندنم، می‌دونستم که من را می‌برن که اعدام کنن. الف و ب را محکم‌تر از همیشه در آغوش کشیدم. چیزی بهشون نگفتم اما. توی زندان، توی حیاط کوچک زندان، منتظر اجرای حکم بودم. آرام، بدون دست و پا زدن، بدون اضطراب حتی، من بودم و یک مرد فلج. روی ویلچر نشسته بود. هم‌پرونده نبودیم. نه اتهام خودمو می‌دونستم و نه اتهام اونو. فقط می‌دونستم که می‌خوان اعدام‌مون کنن.هردومون رو.

حتی اون دو باری که مامورهای اعدام اومدن، ما دو‌تا را اماده کردن و بعد نمی‌دونم چرا دست کشیدن و رفتن هم، همون‌طوری بودم. حتی اون وقتی که چوبه دارشون را آوردن، هنوز به تقلا نیافتاده بودن.

یک چارچوب آهنی آبی رنگ بود. شبیه تاب. من رو نشوندن روی یک باریکه آهنی، خیلی بالاتر از زمین، طناب را دور گردنم انداختن، سرش به بالای چارچوب گره خورده بود. تاب را هل دادن، نه اونقدر محکم که لازم باشه دستم را به جایی بگیرم. بعد، وقتی که نشسته روی اون تکه آهن آبی برگشتم به عقب، یک‌دفعه تاب را از زیرم کشیدن، موندم وسط زمین و هوا. با یک طناب محکم دور گردنم. با پاهایی که به زمین نمی‌رسید، با دست‌هایی که به جایی بند نبود. دست و پا نمی‌زدم اما. آویزان شده بودم، روبروم آسمان بود. درخت بود. یک ساختمان پر از پنجره بود. با چراغ‌های روشن. طناب هی به گلوم فشار می‌آورد، همه چی کم‌سو‌ و کم‌سوتر می‌شد. مثل یک عکس تار. چشم‌هام را که پایین می‌اوردم آدم‌ها بودن. زندانی‌ها. توی حیاط زندانی که چوبه دارم را علم کرده بودن. سکوت محض بود. هیچ صدایی نبود. فقط نگاه بود.

همه چیز داشت تمام می‌شد. طناب هی تنگتر می‌شد، بالاتر می‌اومد از گردنم، تصویر جلوی چشمم محوتر می‌شد. فاصله من با آدم‌های روبرو و پشت‌سرم بیشتر و بیشتر و بیشتر. هنوز دست و پا نمی‌زدم. شاید هم نمی‌تونستم. هنوز حتی نترسیده بودم. بیشتر از حس کردن اتفاقی که افتاده، داشتم تماشاش می‌کردم. تماشای خودم که دارم اعدام می‌شم. تماشای دیگران که زل زده بودن به من. تماشای مامورها که منتظر بودن تمام بشه و نفر بعدی را به دار بکشن.

بعد، همون‌موقعی که مطمئن بودم داره تمام می‌شه، همون‌موقعی که چشمام بسته شده بودن، نوشین و شادی رسیدن، مامان هم پشت‌سرشون بود. دستور توقف موقت حکم را گرفته بودن. نوشین مجوز انتشاراتش را گرو گذاشته بود، شادی پروانه وکالتش را. من هنوز مثل سنگ بودم. گریه نمی‌کردم. داد نمی‌زدم. حتی حرف نمی‌زدم. فقط نگاه می‌کردم که پاهام را گرفتن، کشیدنم پایین. طناب تنگتر کشیده شد دور گردنم، نمی‌دونم چطور بازش کردن. نمی‌دونم چطور دوباره نفس کشیدم، فقط یادمه که می‌خواستم از اونجا بیرون برم. فقط یادمه که قدم‌هام خیلی تند بودن. پرسیدم که اون یکی چی؟ گفتن حکم اونم متوقف شده.

مامان نگران بود. می‌خواست منو با خودش ببره. نمی‌شد. من فقط موقت آزاد شده بودم. نمی‌تونستم سرعت قدم‌هام را کم کنم. تمام تنم یخ زده بود. نمی‌تونستم حرف بزنم. نمی‌دونستم کجا هستم.

چشم‌هام را که توی بیداری باز کردم، جیغ نزدم، نفس‌نفس نمی‌زدم، عرق سرد نکرده بودم، فقط زل زده بودم به سقف و نمی‌تونستم چشم‌هام را ببندم.

دست‌های لیز


دوباره کابوس می‌بینم. از آن کابوس‌هایی که نصفه شب نفسم را بند می‌آورد و جرات بستن چشم‌ها را ازم می‌گیرد. دارم دوباره همه چیز زندگی‌ام را کن فیکون می‌کنم. برای این است یعنی؟ نمی‌دانم. زندگی را سر و ته کردن که ترس ندارد. مگر بار اولم است؟ 

نمی‌دانم. دارم از گوشه‌ی دنج و امنی که برای خودم ساخته بودم دست می‌کشم. چون همه‌چیز خوب است اما کافی نیست. همچنان بی‌قرارم. خوبی رفتن این است که حواسم را از دنیا پرت می‌کند. انگار این وصل نبودن به دنیا خیلی واقعی و جلوی چشم می‌شود. طوری که ازش نترسم دیگر. ترس شاید کلمه‌ی مناسبی نباشد. بیشتر یک دلگیری است که غصه هم نیست حتی. هرچه هست اما ترجیح می‌دهم جلوی چشمم باشد تا پنهان و انکارش کنم. 

ماه پیش به سرم زده بود که مادر شوم. می‌خواستم خیلی جدی بروم دنبال اینکه یک بچه را به فرزندی قبول کنم. تصمیم نگرفته بودم. اما خیلی جدی بهش فکر می‌کردم. حتی رفتم قوانینش را خواندم. بعد، بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم دیدم که نمی‌شود. یعنی هم نمی‌شود و هم نمی‌خواهم. بچه من را بند می‌زند به دنیایی که خودم وسط زمین و آسمانش معلقم. از آن معلق‌ها که خیلی وقت‌ها سرخوشانه است اما طناب نازکی که با آن تاب می‌خورم طاقت خودم را هم به زور می‌آورد. شاید چند سال دیگر، یک زمانی که یک طوری آرام گرفتم و اینقدر بی‌قرار نبودم.... برای شاید اولین بار، فکر داشتن یک بچه دلم را گرم کرد و هیجان‌زده شده بودم. بعد دیدم که اصلا با فعل «داشتن» مشکل دارم. نمی‌توانم چیزی داشته باشم. از آن آدم‌هایی شده‌ام که دست‌هایشان لیز است و همه چیز از لابلای انگشت‌هاشان سر می‌خورد.

حالا، به جای بچه دار شدن، دارم به رفتن فکر می‌کنم. به اینکه دوباره همان حلزونی شوم که لاکش را هم جا می‌گذارد و می‌رود. به رفتن فکر می کنم و درست مثل بار اول، اضطراب و هیجان توأمان دارم. این بار می‌خواهم یک قدم فیلی بردارم و با چند قدم از جای امن خودم دور شوم. 

هراس از دنیا

آخرشب با دخترها دور میز نشسته بودیم و حرف به بچه دار شدن کشید. کمی به شوخی و کمی به جدی درباره این حرف می‌زدیم که چقدر بچه می‌خواهیم و نمی‌خواهیم و چرا. و خب البته همه‌اش حرف بود و هر سه نفرمان می‌دانیم که به احتمال ۹۹.۹ درصد هیچ بچه‌ای را به دنیا نخواهیم آورد.
یک جای حرف‌ها‌یمان من از هراسی که از دنیا دارم و گفتم و اینکه جرأتش را ندارم یک آدم دیگر را به این دنیای وحشی و دیوانه بیاورم. ر که بین ما از همه مطمئن‌تر بود که بچه نمی‌خواهد گفت اون بچه هم اگه به دنیا بیاد، مثل همه‌ی ما به  روش خودش با دنیا و رنج‌هاش روبرو می‌شه و ب اجدادمان را مثال زد که طی قرن‌ها چطور از پس همه سختی‌های این دنیا برآمدند و نسل انسان هنوز منقرض نشده. من اما دست‌هایم را تند و تند تکان دادم و گفتم، روبرو کردن یک آدم دیگه با این همه رنج از توانم خارجه و ترجیح می‌دم اگه یک زمانی خواستم و تونستم که مادر بشم یک کودکی را که دیگری به دنیا آورده به فرزندی قبول کنم. بعدش هم زدم به مسخره بازی که من الان وقت تخمک‌گذاری ماهانه‌ام است و همینه که حرف بچه می‌زنم و ساعت بدنم فردا شب خاموش می‌شه.
فردا شب، خواب دیدم که یک جشن بزرگ بود و خیلی‌ها آنجا بودند، بعد یک دفعه نمی‌دانم چه شد که یک سری آمدند و آدم‌ها را دسته دسته می‌کشتند. یک جایی من به خودم آمدم و دیدم که از آن همه آدمی که در جشن بودند ۷-۸ نفر بیشتر زنده نمانده‌اند. همه‌ی جمعیت مثل برگ خزان افتاده بودند زمین و آن چندتایی که باقی مانده بودند داشتند از ترس و غصه قالب تهی می‌کردند. همه‌ی کسانشان جلوی چشم‌هایشان مرده بودند. یادم نیستند آنها که مانده بودند که بودند اما یادم است که یک پیرمرد و یک زنی که شاید خواهرم بود هم میان‌شان بودند. بهت زده و حیران. یک لحظه فکر کردم این رنج بیشتر از قدرت تحمل‌شان است. داشتند ضجه می‌زدند و هیچ کاری نمی‌شد کرد. همه‌ی آن دیگران جلوی چشم‌هایمان مرده بودند و جسدهایشان همان‌جا روی زمین افتاده بود. یک تفنگ برداشتم و آن چند نفری را که زنده مانده بودند را من کشتم. فکر کردم اگر آنها هم بمیرند حتمن کمتر رنج می‌کشند. فکر کردم آنها طاقت زنده ماندن را ندارند و من طاقت تماشای رنج‌شان را. 
همه شان را کشتم. هر ۷-۸ نفرشان را.
بقیه‌اش خیلی تار و مبهم بود. نمی‌دانم چه کسی صدای شلیک‌ها را شنیده بود و آمد من را، در حالی که دست‌هایم خون‌الود بود از آنجا برد. به خودم که آمدم طبقه پایین سالن جشن بودم و همه آن آدم‌ها یکی یکی از پله‌ها پایین می‌آمدند. نمرده بودند. کسی آنها را نکشته بود. در یک موقعیت اضطراری مجبور شده بودند همه را موقتا بیهوش کنند. وسط آدم‌هایی که با پاهای خودشان پایین می‌آمدند، چند نفر را با برانکارد بیرون بردند. آدم‌هایی بودند که من کشته بودم‌شان، واقعا کشته بودم‌شان و انگار واقعا مرده بودند. دستهایم خونی بود. می‌لرزیدم و شدیدتر از همه عمرم داشتم گریه می‌کردم. وسط هق‌هق‌هایم هی می‌گفتم قلبم داره از سینه‌ام بیرون می‌آید و یک نفر دستش را محکم روی سینه‌ام فشار می‌داد که نترکد.
اولین باری بود که آدم می‌کشتم. اولین بار بود و واقعا کشته بودم‌شان. از ترس این که از مردن آدم‌هایی که نمرده بودند و روبرو شدن با چیزی که اصلا رخ نداده بود، رنج نبرند، کشته بودم‌شان ...... کشته بودم‌شان و مثل آن دیگران، زنده نشده بودند.
صبح که وحشت‌زده و حیران بیدار شدم، اول خبر انفجار در یک عروسی در کابل را دیدم. ۶۳ نفر کشته شده بودند. واقعا کشته شده بودند. یادم نبود که آیا قبل خواب خبرش را دیده بودم یا نه؟ فکر می‌کردم آنهایی که زنده ماندند چطور طاقت آوردند؟ چند ساعت بعد خبر آمد که یکی‌شان خودش را کشته.... فکر کردم چرا من در کابوسم خودم را نکشتم؟ چرا آن دیگران باقی مانده را کشتم؟ می‌خواستم همه‌ی رنج‌ها مال خودم باشد؟ 
هنوز هم بعد از چند روز وقتی یادم می‌افتد که آن آدم‌ها را کشتم  و وقتی بقیه از جا بلند شدند، آنها مرده بودند، قلبم ‌تند می‌زند و هی باید بگویم کابوس بود کابوس بود کابوس.......





خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد


حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم

از کابوس‌ها


سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوش‌بینی همیشگی‌ام سعی می‌کنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخی‌اش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد.
چند شب پیش  بعداز اینکه به‌طور بی‌سابقه‌ای سر درد دلم باز شد و یک سری از تجربیات تلخم را برای دوستی گفتم، خواب دیدم که من و ع  محکوم به تحمل شلاق شدیم و ما را برای اجرای حکم می‌برند. سیستم طوری بود که قرار بود به ما داروی بی‌حسی بزنن تا از پس تحمل ضربه‌های شلاق بربیاییم. اما همان هم خیلی وحشتناک و چیزی شبیه اتاق‌های اعدام آمریکا بود. ع یک مرحله جلوتر از من بود و می‌دیدم که چطور می‌برند و می‌زنندش. من تمام مدت مقاومت می‌کردم و هرکاری از دستم برآمد کردم تا در نهایت شلاق نخورده بیدار شدم. حتی نگذاشتم آن داروی بیهوشی یا آرام‌بخش را هم به من بزنند. یادآوری هراس قرار گرفتن در چنین موقعیتی و دیدن جای زخم شلاق‌ها بر پشت آن دیگری که مثل جای یک بریدگی عمیق و طولانی بود، هنوز هم آزارم می‌دهد. اما درست مثل بیداری که به هر ترفندی بود خودم را نجات دادم، در خواب هم نگذاشتم شلاق‌شان به تنم برسد. اینکه  چرا ع در خوابم آنطور شلاق خورد و زخم دید هم خودش ماجرایی است که هنوز گیجش هستم.
دیشب هم خواب می‌دیدم که از یک جایی می‌پریدم که زیرم آتش بود و پیچ و مهره‌های پله‌ها شل بود و یک کامیون هم می‌خواست لهم کند و من از همه‌شان به سلامت گذشتم. 
اتش و کامیون و سستی زیر پایی که در بیداری به ان می‌خندم و می‌گذرم و حتی تلاش می‌کنم که ببخشم  و اگر زورم برسد فراموشش کنم.
خواب‌های سختی هستند و واقعا ترجیح می‌دهم به جای اینها همان کابوس‌های قدیمی‌ام را ببینم. اما خوبی‌شان این است که در خواب هم مثل بیداری، هر طوری که هست زیربار شلاق نمی‌روم و از آتش هم به سلامت می‌گذرم.

كابوس ها، حالا ديگه. بيشتر از اينكه بترسانندم، متعجبم مي كنن.
ترس ها و ناامني هاي قديم، با رنگ و لعاب بيشتر و اگزجره شده مي ايند وسط كابوس و خيلي روشن مي بيني كه هنوز پاشنه آشيلت كجاست و از كجا ضربه مي خوري
تنها خوبي اين كابوس هاي جديد اين است كه ديگر منفعل و ترس زده نيستم و اخر قصه وسط همه وحشت و فرياد و ترس، راهي براي فرار پيدا مي كنم
توي خواب احتمالا خيلي مهم نيست ولي وقتي موقع بيداري يادم مي افتد كه حتي وسط كابوس هم راهي پيدا كردم، خوشحال مي شوم



دو مردی که چهره شان را نمی دیدم، دوطرفش بودند و می بردندش. جایی میانه راه، ایستادند، دستهایش را بستند. چوبه دار را نمی دیدم، اما می دانستم که نزدیک است. همه مان، نزدیک در بزرگی بودیم که خوب می شناختمش. چشمانش راکه بستند، همه چیز مغشوش شد. نمی دانستم که من ناظری هستم که رفتنش به پای چوبه دار را می بینم یا آنکه قدم به قدم به مرگ نزدیک می شود،خودم هستم. خودم را می دیدم،مثل خیلی وقتها که می بینمش، با آن شلوار گرم کن راه راه و کاپشن سبز. چسبیده به لوله های داغ راهرو تلفن. 
بیدار که شدم، فقط وحشت بود.
کابوس ها عوض شده اند. به جای داد و فریادهای شبانه، عرق سردی آمده که در بیداری هم ترسناک است.


يك طرف مردها نشسته بودند، يك طرف زنها، من فقط زنها را مي ديدم، با روسري هايي كه زير گلو محكم گره زده بودند و چادرهاي مشكي كه سرشون كشيده بودند. وارد كه شدم، جمعيت هنوز داشت مي امد، رديف و پشت سر هم، انگار كه صف مدرسه باشد، تا وقتي صداي مردي كه پشت تريبون بود، همه را ميخكوب نكرد، نفهميدم كجاست. مرد كه شروع به حرف زدن كرد، جمعيت انگار مسخ شده بود، نگاه كردن به صورت زنها وحشت زده ام مي كرد ، برايم آشنا بود و نمي دانستم كجاست. پسرك ٢٢-٣ ساله كه شروع به مداحي كرد و زنها همه وحشت زده، چادرهاشان را كشيدن جلو، تازه فهميدم كجايم و آوار همه چيزهايي كه درباره حسينه اوين خونده بودم و شنيده بودم هوار شد سرم. به اندازه ادم هايي كه اون طور رديف نشسته بودند، هراسان بودم و هي بهشون مي گفتم كه همه تون را مي خوان بكشن. كاري از دستشون برنمي امد، حتي نمي دونم اصلا صداي منو مي شنيدن يا نه، مثل يك روح سرگردان بودم كه پرت شده بود به حسينه اوين و مي دونست تا چند ماه ديگه خون به پا ميشه. 
چهره هاشون سنگ شده بود، مثل ادمهاي كتاب ميرا. يك لبخندي توي صورتشون كاشته بودند كه مي دونستم خنده نيست. نقابي بود كه كسي نبيندشون. 
اوين كه بودم، دو سه باري كه توي حسينه برنامه بود، نرفتم. جراتش را نداشتم كه بخواهم باهاش مواجه بشم، چه مي دونستم كه سالها بعد، يك طرف ديگه دنيا بايد وحشتش را تجربه كنم، گيرم كه وسط كابوس.

تمومش کن تو را به روحت

کابوس ها خیلی وقته تمام شدند. هنوز یادمه که با چه سختی هرهفته روبروی روانکاوم نشستم و حرف زدم و وسط همه ناامیدی‌هام از تمام شدن کابوس‌ها٬ یک روزی اومد که تونستم بگم چند ماهه کابوس نداشتم. برای منی که بیشتراز ۵ سال هر هفته و گاه هفته ای چندبار درگیر کابوس بودم این یعنی یک موفقیت.

خواب‌هایم اما دست از سرم برنمی‌دارند. برای منی که توی بیداری تمرین فراموشی می‌کنم٬ این خواب‌ها یعنی آینه‌ای که فکر می‌کردم شکستمش یا لااقل پنهانش کردم یک جای دور.

روحم تاخیر داره. تاخیرش فقط صبح‌ها نیست که طول می‌کشه به جسمم برگرده. واکنش‌هایش هم تاخیر داره. این اضطراب تمام نشدنی و رخوتی که حتی تکان دادن انگشت‌ها را هم گاهی سخت می‌کنه٬ وقتش الان نیست.

هی بهش می‌گم که عزیزجان: روزهای سخت را گذروندم. نه که تمام بشن. اما گریه هام را کردم و تو هم تمومش کن.
تموم نمی‌کنه طبعا

خب حالا باید چه کار کنم؟

اون لحظه ای که بازجو در سلول را می بنده و تو می مونی و اتاقی که درش قفل شده. اتاقی که هیچ چیز و هیچ کس نیست جزتو و دیوارها. که پنجره هم است اما بیرونش چیزی انتظار تو را نمی کشه.
امیدوارم این یکی تعبیر نشه. هیچ وقت. امیدوارم هیچ وقت نشه که چشم باز کنم ببنیم توی سلول انفرادی هستم و یادم بیاد که یک شبی هزار فرسنگ دورتر خواب اینجا را دیده بودم. انفرادی نبود اون طوری که من  در بند 209 اوین دیده بودم.  تک اتاقی بود در بالاترین طبقه یک ساختمان چند طبقه. قبل از من یک زن دیگر آنجا بود. با کتاب. من که رفتم به او اجازه دادند برود، با کتاب هایش. بازجو کسی بود شبیه مهدوی. با همان تیپ و هیکل و نگاه. با همان نگاه مشمئز کننده ای که به دروغ می خواست بگوید 
 من طرف توام، در برابر دیگران.

کابوس بود فقط. تعبیر هم ندارد. تعبیر هم ندارد.

از کابوس‌ها

نمی‌دانم کجا بودیم و کی بود؟ چند تا آدم بزرگ بودیم و ده پانزده تا بچه. بچه‌ها که بدو بدو می‌رسیدند به طبقه دوم ساختمان سیمانی نیمه تاریک٬ مردها هم با تفنگ‌هایشان می‌رسیدند و همه را می‌کشتند. ما را و بچه‌ها را. من٬ چند دقیقه بعد از مردنم٬ زمان را برمی‌گرداندم عقب٬‌بچه‌ها که می‌رسیدند آنها را توی کابینت‌ها و کمدها و پشت‌درها قایم می‌کردم که تیرنخورند. فایده نداشت اما. مردها می‌امدند و همه را یکی یکی می‌کشتند. مستاصل شده‌ بودم. هرکاری می‌کردم بازبچه‌ها یکی یکی جلوی چشم‌هایم کشته می‌شدند. دفعه آخر کف اشپزخانه جا انداختم بچه‌ها را ردیف خواباندم٬ رویشان را پوشاندم و گفتم جیک‌ نزنید. چشم‌هایتان را محکم ببندید که مردهای تفنگ بدست نفهمند اینجایید. تا خود صبح هی چشم هایم را با ترس باز می‌کردم که مطمین شوم بچه‌ها زنده‌اند. که پیدایمان نکرده‌اند. هی می‌ترسیدم مردها برگردند و دوباره بچه‌ها را بکشند. چشم‌هایم را در بیداری صبح ۳۰ دسامبر لندن که باز کردم و دیدم همه چیزکابوس بود٬ تازه نفسم بالا آمد.

اعتراف


نشانده بودندم جلوي دوربين هايشان. مجبور بودم حرف بزنم. ادرس خانه ميم را گذاشته بودند جلوي چشمم و گفته بودند حرف نزنم مستقيم مي روند سراغ او. براي چند ثانيه هرچه درباره بازجويي و اعتراف جلوي دوربين مي دانستم مرور كردم و هي سعي مي كردم به دوربين نگاه نكنم. مبهم حرف بزنم. كلمه ها را طوري انتخاب كنم كه اگر كات كردند و چسباندند جاي ديگر هم چيزي كه آنها مي خواهند نشود و معلوم شود مجبورم كرده اند، اما آنها هم درسشان را خوب بلد بودند، هرجا نگاه مي كردم يك دوربين بود كه چشمانم را بگيرد، حتي روي دسته صندلي اي كه شبيه همان صندلي چوبي هاي دسته دار بازجويي بود. مي خواستند چيزي درباره عاشوراي ٨٨ بگويم. چيزي با كلماتي كه انها مي خواستند. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. فكر اينكه اينها را از تلوزيون نشان دهند داشت ديوانه ام مي كرد. سرم دورگردنم مي چرخيد و همه جا پر از دوربين بود و مردهايي كه دور من ايستاده بودند و مهلت يك لحظه فكر كردن نمي دادند. كلمه ها را به سختي بالا و پايين مي كردم كه مبهم ترينشان را انتخاب كنم و هنوز تصميم نگرفته داد مي زدند كه حرف بزن حرف بزن حرف بزن...
كابوس بود به گمانم .....
برام نوشته که تو شب‌ها خواب می‌دیدی دارن اعدامت می‌کنن و چهارپایه را از زیر پات می‌کشن.
هیچ جمله اضافه دیگه ای لازم نیست. پیامش را ده بار خونده‌ام تا حالا. هیچ غلطی هم نمی‌تونم بکنم. زور کی به اون طناب‌هایی می‌رسه که کابوس تو شدن؟  

خانه؟

باید بیشتر یادبگیرم تنها بودن را. باید یادم باشد که دست کم یک سال دیگر و دست زیاد نمی دانم چند سال دیگر شاید تنها باشم و شاید هم برای همیشه که می داند؟؟
وقتی افسار زندگی می افتد دست دو تا آدم دیوانه مثل من و تو چه را میشود پیش بینی کرد؟ در زندگی من که هیچ قطعیتی وجود ندارد ، تو هم که مثل یک پرنده وحشی هستی که هیچ وقت به گمانم اهلی نشوی.
می دانی تا همین امروز، تا همین یک ساعت پیش نگفته بودم که کاش بودی یا بودم. دلم تنگ شده بودها، اما هنوز تنهایی می خواستم. حتی وقتی در اوج پریشانی این یک ماهه بودی و بودم فکر می کردم باید تنهایی از سر بگذرانیم شان..
امروز عصر اما دلم می خواست که بودی.دلم می خواست می دیدی ام. شاید برای اینکه حالم خوب بود امروز. رفتم چند تا لباس تابستانی خوشگل از همان هایی که تو دوست داری خریدم. نیستی اما که..... تا وقتی هم که بیایی یا بیایم زمستون شده. می بینی سر چه چیزهای کوچکی دلتنگت می شوم.
شاید هم همه خل و چل بازیها و پول خرج کردن های امروز برای این بود که سر خودم را گول بزنم که کابوس های دیشب از یادم برود. خواب خانه مان را دوباره دیدم. مثل همیشه کلی تقلا کردم تا کلیدش را بگیرم و بروم خانه. مثل همیشه همه چیزش عوض شده بود خانه ما نبود دیگر. مثل همیشه تا خود صبح تقلا می کردم که خانه را مثل قبل کنم. نمی شد. نشد. اینقدر نشد که از تخت افتادم پایین. اولین بارم بود که از تخت می افتادم.زدم زیر خنده نصف شبی که گریه ام نگیرد

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...