از کابوسها
از کابوسها
نجاتدهنده در آینه است
.
یاد گرفتم که توی کابوسهام هم خودم را نجات بدم. دیشب اینقدر موندم که هم بتونم بالاخره به پلیس زنگ بزنم و هم حتی صبر کنم که پلیس بیاد. تازه قبل از اومدن پلیس هم خودم ماجرا را حل کرده بودم. اخرش دیگه کمدی شده بود و کابوس نبود اما برای من انگار مهم بود که نصفهکاره از خواب نپرم.
از کابوسها
از کابوسها
این خونه را فقط بخاطر بالکنش گرفتم. مثل بهارخوابهای ایران میمونه، بدون سقف، درست زیر آسمان. نقشهام برای این بالکنی مهمانیهای بزرگ بود، هرقدر که جا بشیم. قرار بود پر از گل بشه و هروقت که وسط کار و هیاهوی زندگی فرصت شد،با ادمهای عزیزی که این سالها توی این شهر یکییکی به زندگیام اضافه شدند، بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم و نفس بکشیم.
دیشب اما این بالکنی پر از کشتهشدههای این دوماه بود. یک جاهایی خودشون، یک جاهایی جسدهاشون، یک جاهایی میزهایی با عکسهای قشنگشون که خیره شده بودن به ما.
توی جدول اکسل اسامی کشتهشدهها، هی عددها را با اونهایی که توی بالکنم بودن چک میکردم و یکیشون نبود. یکیشون کم بود. عددش بود اما خودش نبود. نمیدونستم کیه، چه شکلیه، کجاست. اما میدونستم که کشته شده و باید بیارمش توی بالکنم. تا صبح وسط اکسل تقلا میکردم، انگار یه در جادویی باشه به دنیایی که دستم بهش نمیرسه، تا صبح دنبال اونی بودم که کشته شده بود اما فقط عدد بود.
اولین بارم نیست که کابوس تقلا و گم شدن وسط ستونهای جدول اکسل را میبینم. گیر میکنی وسط خونهها و ستونهای اکسلی که پر از اسم کشته شدهها است. پر از اسم بازداشتشدهها. پر از اسم قاتلاشون. پر از عددهایی که میگه کی کشته شدن، چند روزه زندانن، چند سالهشونه. کابوس اینکه خونههای اکسل کوچک هستن و هرقدر جون میکنی نمیتونی اونجا درست بنویسی که چطور شکنجه شدن، کشته شدن، گم شدن، و بعد عددها بهت حمله میکنن. عددهایی که هی بزرگتر و بزرگتر میشن. عددهایی که میخوان از وسط خونههای اکسل بزنن بیرون.
از خواب که پریدم مستقیم رفتم توی بالکن. خالی بود. شب بود. سرد بود. من دور بودم. خیلی دورتر از اون که دستم به جایی برسه.
از کابوسها
دستهای لیز
دوباره کابوس میبینم. از آن کابوسهایی که نصفه شب نفسم را بند میآورد و جرات بستن چشمها را ازم میگیرد. دارم دوباره همه چیز زندگیام را کن فیکون میکنم. برای این است یعنی؟ نمیدانم. زندگی را سر و ته کردن که ترس ندارد. مگر بار اولم است؟
نمیدانم. دارم از گوشهی دنج و امنی که برای خودم ساخته بودم دست میکشم. چون همهچیز خوب است اما کافی نیست. همچنان بیقرارم. خوبی رفتن این است که حواسم را از دنیا پرت میکند. انگار این وصل نبودن به دنیا خیلی واقعی و جلوی چشم میشود. طوری که ازش نترسم دیگر. ترس شاید کلمهی مناسبی نباشد. بیشتر یک دلگیری است که غصه هم نیست حتی. هرچه هست اما ترجیح میدهم جلوی چشمم باشد تا پنهان و انکارش کنم.
ماه پیش به سرم زده بود که مادر شوم. میخواستم خیلی جدی بروم دنبال اینکه یک بچه را به فرزندی قبول کنم. تصمیم نگرفته بودم. اما خیلی جدی بهش فکر میکردم. حتی رفتم قوانینش را خواندم. بعد، بعد از چند روز سر و کله زدن با خودم دیدم که نمیشود. یعنی هم نمیشود و هم نمیخواهم. بچه من را بند میزند به دنیایی که خودم وسط زمین و آسمانش معلقم. از آن معلقها که خیلی وقتها سرخوشانه است اما طناب نازکی که با آن تاب میخورم طاقت خودم را هم به زور میآورد. شاید چند سال دیگر، یک زمانی که یک طوری آرام گرفتم و اینقدر بیقرار نبودم.... برای شاید اولین بار، فکر داشتن یک بچه دلم را گرم کرد و هیجانزده شده بودم. بعد دیدم که اصلا با فعل «داشتن» مشکل دارم. نمیتوانم چیزی داشته باشم. از آن آدمهایی شدهام که دستهایشان لیز است و همه چیز از لابلای انگشتهاشان سر میخورد.
حالا، به جای بچه دار شدن، دارم به رفتن فکر میکنم. به اینکه دوباره همان حلزونی شوم که لاکش را هم جا میگذارد و میرود. به رفتن فکر می کنم و درست مثل بار اول، اضطراب و هیجان توأمان دارم. این بار میخواهم یک قدم فیلی بردارم و با چند قدم از جای امن خودم دور شوم.
هراس از دنیا
خانهای که دستم به آن نمیرسد
از کابوسها
سیستم جدید محافظتی مغزم اینطور است که واقعیت را، واقعیتی که من با خوشبینی همیشگیام سعی میکنم زهرش را بگیرم و نگذارم تلخیاش به جانم بنشیند، صاف و رو راست، همانطوری که هست جلوی چشمم بگذارد.
تمومش کن تو را به روحت
خب حالا باید چه کار کنم؟
از کابوسها
اعتراف
نشانده بودندم جلوي دوربين هايشان. مجبور بودم حرف بزنم. ادرس خانه ميم را گذاشته بودند جلوي چشمم و گفته بودند حرف نزنم مستقيم مي روند سراغ او. براي چند ثانيه هرچه درباره بازجويي و اعتراف جلوي دوربين مي دانستم مرور كردم و هي سعي مي كردم به دوربين نگاه نكنم. مبهم حرف بزنم. كلمه ها را طوري انتخاب كنم كه اگر كات كردند و چسباندند جاي ديگر هم چيزي كه آنها مي خواهند نشود و معلوم شود مجبورم كرده اند، اما آنها هم درسشان را خوب بلد بودند، هرجا نگاه مي كردم يك دوربين بود كه چشمانم را بگيرد، حتي روي دسته صندلي اي كه شبيه همان صندلي چوبي هاي دسته دار بازجويي بود. مي خواستند چيزي درباره عاشوراي ٨٨ بگويم. چيزي با كلماتي كه انها مي خواستند. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد. فكر اينكه اينها را از تلوزيون نشان دهند داشت ديوانه ام مي كرد. سرم دورگردنم مي چرخيد و همه جا پر از دوربين بود و مردهايي كه دور من ايستاده بودند و مهلت يك لحظه فكر كردن نمي دادند. كلمه ها را به سختي بالا و پايين مي كردم كه مبهم ترينشان را انتخاب كنم و هنوز تصميم نگرفته داد مي زدند كه حرف بزن حرف بزن حرف بزن...
كابوس بود به گمانم .....
خانه؟
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...
