حافظهام دارد برمیگردد و چه چیزی ترسناکتر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که میخواستم فراموش کنم تکهای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می کردم و کلیدش را به دریا میانداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خوابزده به سراغ صندوق میرم و خب درش که باز میشود نمیتوانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدتها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترسزدهای بودم که میخواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشمشان…. نزدیکهای ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...
