حافظهام دارد برمیگردد و چه چیزی ترسناکتر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که میخواستم فراموش کنم تکهای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می کردم و کلیدش را به دریا میانداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خوابزده به سراغ صندوق میرم و خب درش که باز میشود نمیتوانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدتها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترسزدهای بودم که میخواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشمشان…. نزدیکهای ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
