‏نمایش پست‌ها با برچسب یهودی سرگردان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یهودی سرگردان. نمایش همه پست‌ها

غریبه

.
یک ماهی که توی اون دهکده‌ی کوچک کنار دریا بودم، چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که گربه‌ها از من فرار می‌کردند، سگ‌ها بهم پارس می‌کردن و آدم‌ها بهم لبخند نمی‌زدن. غریبه بودم.
اینجا که هستم، از در که پایم را بیرون می‌گذارم با همه سگ و گربه‌های محله سلام و علیک دارم و آدم‌ها حتی اگر لبخند هم نزنند، از اون نگاه‌های «این دختره اینجا چکار می‌کنه؟» ندارن. غریبه هستم همچنان. اینجا اما غریبه‌ها اینقدر زیادن که به چشم نمیان. اینقدر زیاد که فقط اگر یک لبخند گوشه‌ی لبت داشته باشی، سگ و‌گربه‌ها و بچه‌ها مثل آهن‌ربا میان طرفت. اینقدر زیاد که گم می‌شی وسط شهر شلوغ و راستش بهتر هم هست.
برای منی که از بچگی آرزو داشتم که آدم نامرئی باشم، زندگی توی شهر شلوغ یا وسط جاده، برآورده‌ شدن همون آرزوی قدیمیه

ریشه‌هایی که به خاک نمی‌رسن

 

دارم از لندن می‌رم و بیشتر از هرچیزی معنایش برای من اینه که بالاخره پذیرفتم، همه‌ی دست و پا زدن‌هایم برای ریشه کردن در گوشه‌ای از خاک این جهان، فقط تقلا بوده. ریشه‌هایم کف دستم هستند. خیلی وقته که ماجرا همینه. مثل خیلی تجربه‌های دیگه‌ام، یکی از زن‌ها هنوز به این شهر و آدمهاش و خیابان‌هاش و حتی هوای ابری مه‌آلود بارانی‌اش وصله و تا همیشه هم وصل می‌مونه. یکی از زن‌ها اما کوله‌بارش را بسته و از الان جلوی در منتظره تا «من» بهش برسم.

 هزار تا دلیل محکم برای رفتن دارم، می‌دونم که چرا دارم می‌رم و احتمالا تصمیم درستی هم است. اما حتی اگه این دلیل‌ها هم نبودن، حتمن اون زنی که سال‌هاست می‌دونم یهودی سرگردانه، یک بهانه‌ای برای رفتن جور می‌کرد. چیزی که حالا دیگه می‌‌دونم اینه که وقتی موقتا یک جا قرار می‌گیره، فریب سکونش را نخورم و مطمئن باشم که به زودی، دوباره راه می‌افته.

ایستگاه بعدی، برلینه. چقدر می‌مونم؟ جواب درستش اینه که هیچ‌کس نمی‌دونه. اما دارم به این فکر می‌کنم که اون چیزی که اسمش خونه است را یک جورایی در برلین بسازم. 

نقطه، سرخط

قراره برگردم لندن. فکر می‌کنم تصمیمم را گرفته‌ام. بعد از دو سال و یک ماه در راه زندگی کردن، دلم برگشتن به خانه می‌خواهد. 
می‌خواهد؟ 
یک طوری تصمیم بزرگی برای من است که موقع نوشتنش دستم می لرزد. اما واقعیت این است که دارم برمی‌گردم و حتی خانه هم پیدا کرده‌ام.حالا فقط باید تصمیم بگیرم که بعد از کریسمس می‌روم یا بعد از نوروز؟
قرار شده برای شین مفصل بنویسم که چرا می‌خواهم برگردم. شاید یک کپی‌اش را هم گذاشتم اینجا که هروقت یادم رفت بخوانمش.
قبل از این که هوایی برگشتن به خانه {خانه؟؟؟؟} شوم، می‌خواستم بارم را از اینی هم که هست سبکتر کنم و بروم جنوب اروپا. همان نقشه‌ی قدیمی که از پورتو شروع کنم، خط کنار دریا را بگیرم و بروم و بروم. بعد، یک جایی احساس کردم که رفتن هم دیگر فایده ندارد. یا شاید دیگر لازمش ندارم. هنوز درست نمی‌‌د انم کدامش است. شاید این‌طور باشد که فکر کردم خیلی راه رفتم و زهر همه چیز از تنم بیرون ریخت و حالا می‌شود که کمی بنشینم.یا شاید اینطور شده که تکه‌های از هم جدا شده‌ی خودم را پیدا کردم. پیدا کردن که نه. دیدم‌شان که چطور از هم جدا شده‌اند و حالا شاید بشود یک جا بنشینم و ببینم می‌توانم یک طوری بهم بچسبانمشان یا نه؟
شاید هم خودم را می‌خواهم بچسبانم. به چی؟ به شهر مثلا. به همان چند تا آدمی که توی آن شهر دارم. به آن فضای شلوغ پلوغ و از همه جاییه لندن که می‌شود در آن پنهان شد، پناه گرفت، گم شد، وصل شد. می‌شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادم باشه اغلب وقت‌هایی که می‌خوام دوباره خودم را به جایی وصل کنم و هوای موندن و گره خوردن به سرم می‌زنه، یعنی حالم خیلی خوب نیست و فکر می‌کنم اگه بیرون از خودم دنبال راه حل باشم شاید حالم بهتر بشه. بعد از یک دوره‌ای که خیلی جدی به برگشتن به لندن فکر می‌کردم، حالا دنبال اینم  که بعد از پاریس بارم را از اینی هم که هست سبک‌تر و سبک‌تر کنم و دوباره برگردم به اون چمدان ۱۰ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی. فقط بارم نیست. دلم را هم حتی.
دومی را اگه که بتونم. کار دل خیلی به اختیار من نیست و حکمرانی مستقل خودش را داره. 

بعد از یک دوره طولانی تحقیق و پادکست و ادیت هزار باره گزارش آخرم و نوشتن چندتا مقاله این وسط‌ها، برگشتم به نوشتن یک مقاله جدید  و هر کلمه‌ای که می‌نویسم به وجد میام.

اتفاق خوب این روزهایم، نامه‌نگاری‌هایمان است. کی باورش می‌شد که بعد از این همه سال پیدا کنیم همدیگه را دوباره و طوری برای هم بنویسیم که انگار آخرین دیدارمان همین دیروز بود و هنوز می‌تونیم شیدایی‌هایمان را با جزییات برای هم تعریف کنیم. هر نامه اش را چندبار خواندم و انگار یکی از زن‌های خودم برایم نامه نوشته باشه.


پورتو


حالا پنج روزه که پورتو هستم و وسط همان آرامشی که دنبالش بودم. از برلین که زدم بیرون، ۱۰ روز دوبلین بودم و دو هفته لندن و سه روز هانوفر و بعدش هم پریدم اومدم  پورتو.برای من و مدلی که زندگی می‌کنم اون تقریبا یک ماه دوبلین و لندن مثل سفر بود و روتین زندگی‌ام را بهم زد و حالا انگار دوباره برگشتم خونه. دوباره ساعت کارم منظم شده، کتاب می‌خونم، رادیو گوش می‌دم، فیلم و سریال می‌بینم و می‌رم پیاده‌روی
 شب اول را چون دیروقت می‌رسیدم، نزدیک فرودگاه هتل گرفته بودم و فردا صبح که با قطار شهری راه افتادم طرف اتاقی که از  ایربی‌ان‌بی پیدا کرده بودم، همه چیز همونی بود که منتظرش بودم، شهر قشنگ و رنگارنگ، خونه فلیپا، تمیز و با سلیقه و خود فلیپا و بقیه هم‌خونه‌ها خونگرم و بگو و بخند
فیلیپا خودش پرتغالیه  و طبقه پایین خونه زندگی می‌کنه. طبقه دوم که من هستم، یک دختر فرانسوی به اسم الزا است که داره پست‌دکترا می‌گذرونه و قراره یک سالی اینجا بمونه و ژا، یک مرد ۶۵ ساله فرانسوی بود که بازنشست شده و داره و برای خودش دنیا گردی می‌کنه و دیروز رفت طرف مراکش. اتاق دیگه هم فعلا خالیه و برای مهمان‌های گذری و البته دو تا گربه  هم داریم که هنوز از راه نرسیده باهام رفیق شدن و موقع کار کردن می‌شینن کنار دستم.
خونه، خیلی خونه‌است. از این پنج شب، دوشبش را همه با هم شام خوردیم و یک شبش را با الزا.انگار نه انگار که فقط چند روزه اومدم و چند روز دیگه هم می‌رم کاملا احساس می‌کنم توی خونه هستم. حرف زدن‌های موقع ظرف شدن با فلیپا و موقع آشپزی با الزا هم بیشتر بهم حس توی خونه بودن را می‌ده. خوبی‌اش اینه که دیگه از خواستن خونه ثابت عبور کردم و بلد شدم که چطور وسط راه برای خودم خونه بسازم و هم‌خونه پیدا کنم و خوش بگذرونم. پریشب براشون زرشک پلو با مرغ پختم و گفتن نداره که انگشتاشون را هم خوردن.قبل از من یک پسر ایرانی هم شش ماه اینجا زندگی می‌کرده و حتی یک نیمرو براشون نپخته بود به اسم غذای ایرانی بگذاره جلوشون، اینه که حسابی قدر منو می‌دونن و از الان پیشنهاد برای راه انداختن رستوران ایرانی توی پورتو دارم. البته پسره هرچند براشون غذا نپخته اما اطلاعاتشون درباره ایران را بالا برده و دیشب کلی درباره دختران خیابان انقلاب و حجاب و این جور چیزها حرف زدیم.  هم با فلیپا و الزا و هم با خویی،دوست فلیپا که در واقع اکسش بوده و چهار سال با هم بودن، بعدش شش سال کاملا  کات و هیچ تماسی نداشتن و حالا دو هفته است دوباره همدیگه را می‌بینن و البته حالا فقط دوستن.
توی خونه، زندگی همینطوری با همین اتفاق‌های معمولیِ قشنگ می‌گذره و بیرون هم که شهر پر از دیدنیه. از پنج روز، دو روزش را کاملا خونه بودم و کار کردم، دو روزش لپ‌تاپم را گذاشتم کولم و وسط شهر کار کردم و امروز هم با اینکه لپ‌تاپ برده بودم که یک جایی نزدیک خونه بشینم به کار کردن، یک دفعه سر از اون طرف شهر و ساحل دریا دراوردم و تا برسم خونه شب شده بود. عوضش فردا و پس‌فردا که هواافتابیه را از خونه تکون نمی‌خورم و قراره توی حیاط خونه کار کنم
 اینجا را تا ۲۸ فوریه گرفتم و هنوز نمی‌دونم بعدش کجا می‌رم، احتمال زیاد لیزبون و شاید هم یک شهری وسط پورتو و لیزبون. الان اونجای زندگیم هستم که برای یک هفته جلوترم نمی‌تونم برنامه بریزم و واقعا دارم به روز زندگی می‌کنم. از شهر هم گفتنی زیاد دارم اما بهتره عکس‌هاش را بگذارم که خودش گویای حال من و حال شهره

دوستت دارم اما نمی‌خواهمت

سه شبه که پشت‌سرهم کابوس می‌بینم دوباره. از اون کابوس‌هایی که نصفه شب نفس زنان از خواب می‌پرم و نیم‌خیز می‌شم و دیگر خوابم نمی‌بره. نمی‌دونم این کابوس‌ها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شب‌ها خواب‌زده می‌شم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ می‌دیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. می‌ترسم لندن هم بره توی  اون لیست «دوستت دارم اما نمی‌خواهمت». 

خداحافظ برلین

حالا، بعد از دو هفته می‌تونم بگم که به احتمال خیلی زیاد راهم را به طرف پرتغال ادامه می‌دم و برنمی‌گردم برلین. چندباری هم اینجا نوشتم که چه سخت بود این تصمیم. همون روز اولی که پایم را در برلین گذاشتم امید گفت که برلین مثل باتلاق می‌مونه و هرکی بیاد اینجا گیر می‌کنه و نمی‌تونه بره. راست می‌گفت. منی که برای یک ماه و نیم رفته بودم هم شش ماه موندگار شدم و این وسط‌ها هرجا رفتم دوباره برگشتم به برلین.
به غیر از کتابخانه‌ی فارسی که به‌خاطر کارم لازم داشتم نزدیک باشم و یکی از بهانه‌های مهم برلین موندم بود. خود شهر هم من را گیر انداخته بود. برلین یک سبُکی مخصوص خودش را داشت که توی کلان‌شهرهای دیگه ندیده بودم. آدم‌ها آرام بودن و اون استرس و شتاب شهرهای بزرگ دیگه را نداشت. شهر بزرگ بود و تو خاطرت جمع بود که هزار گوشه برای کشف داره و پر از اتفاق‌های سیاسی و فرهنگیه. اما در کنار این آرام هم بود. خوبی بزرگ دیگرش برای من کافه‌های الترناتیوش بود. خوشگل و دنج و دل‌ربا. با اینترنت و پریز برق کافی و میزهای خوب و امکان اینکه ساعت‌ها بشینی و کار کنی. فرصت که کنم باید لیست کافه‌های محبوبم را اینجا بگذارم. 
دیگه چی‌هاش را دوست داشتم: بی‌تکلف بودن مردم حداقل در محله‌های آلترناتیوی که من زندگی می‌کردم. به غیر از یک ماه و نیمی که شمال برلین بودم بقیه‌اش را در نوی‌کلن و کوریزبرگ بودم و سرخوش از دوچرخه‌سواری مردم، بازارچه‌های محلی که همه جا بودند. بازارچه‌های دست دوم فروشی قشنگ‌، رستوران‌های ارزان و خوشمزه‌ای که بعضی‌هاشون خانوادگی اداره می‌شدند، رودخانه‌ای که محله را در آغوش گرفته بود و شهری که سبک‌های زندگی متفاوت را انگار با سرخوشی پذیرفته بود و این راحت بودن آدم‌ها، بهش سبُکی داده بود. در کنار همه این‌ها ارزان بودن زندگی هم بود که خب برای منی که از دوبلین و لندن به اونجا رفته بودم به شدت خوش‌آیند بود.
به غیر از این بهانه‌های کوچک خوشی، برلین از لحاظ سیاسی شهر زنده‌ای بود و یکی از بهترین شهرها برای کسی که می‌خواهد به صورت فعال با یک جریان سیاسی یا اجتماعی همکاری کند. به غیر از فضای ایرانی‌اش که ظرفیت خودش را دارد، فضای محلی شهر هم به شدت حساس و فعال است و خب این هم یکی دیگر از انگیزه‌های قوی‌ام برای برلین ماندن بود.
تاریخچه برلین و آنچه در دوران نازی‌ها و جنگ جهانی بر این شهر گذشته، هم بخشی از هویت برلین است. خیلی وقت‌ها وسط همین گز کردن‌های ساده در خیابان‌های برلین، شهر با نمادهایی که همه جا ردپایشان دیده می‌شود به یاد آدم می‌آورد که چه روزهای سرد و سختی را پشت سر گذاشته تا به اینجا برسد که آغوشش را برای همه «دیگری» ها باز کند.
در کنار همه اینها، در برلین دوستی ساختم. دوستی‌هایی که اگر می‌ماندم حتمن عمق بیشتری پیدا می‌کردند و همین الان هم برایم کلی ارزشمند هستند و پنجره جدیدی را به رویم باز کرده‌اند که امیدوارم همیشه باز بماند.
تازه همه این چیزی که من از برلین حس کردم، فقط بخش کوچکی از برلین بود. تمام این مدت را به شدت مشغول کار بودم و هنوز کلی موزه و نمایشگاه و خیابان قشنگ و بازارچه و دریاچه و ... در برلین است که ندیده‌ام. با همه اینها اما انگار دارم از برلین خداحافظی می‌کنم که نمانم و بروم و همان کوچ‌نشینی باشم که می‌خواستم باشم.
الان بعد از یک سال و سه ماهی که کوچ‌نشین هستم و از شهری به شهر دیگر می‌روم، اگر بخواهم سخت‌ترین چالشم را بگویم: بی برو و برگرد، خداحافظی کردن با شهری است که ترکش می‌کنم. هربار، با اینکه شوق رفتن به جای جدید را دارم اما ترک کردن شهری که چند ماهی انجا لنگر انداخته بودم هم سخت است. اینقدر سخت که گاهی حتی فکر می‌کنم اصلا همین جا بمانم. که خب نمی‌مانم و حالا می‌دانم این وسوسه ماندن، زودگذر است و خیلی نباید جدی‌اش بگیرم.
خیلی حرف‌های دیگر درباره برلین را هم سپهر و امید، در این برنامه رادیویی گفته‌اند.


چرا وسوسه موندن؟

نوشته‌هایم را که مرور می‌کنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشت‌های آف‌لاین  و نوشته‌های قدیمی توی دفترچه‌هام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله به‌دوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که می‌خواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر می‌رم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یک‌جا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسه‌ام می‌کنه به موندن؟ 

پاهایم

توی دلم دارن رخت می‌شورن و هیچ‌چیزی آرامش نمی‌کنه. چمدونم را بستم دوباره، یک بسته لباس دیگه گذاشتم که بدهم بیرون و باز هم قراره سبک‌تر بشم. شاید فقط همین سبکی رفتن را اسون‌تر کنه. رفتن، هر بار،از هرجایی برام سخته. هم‌زمان با شوقی که برای رفتن به مقصد جدید دارم، ترک کردن اینجایی که هستم سخته. بعد از شش ماهی که بیشترش را برلین بودم و هرجا که  رفتم برگشتم بهش، حالا ترک کردنش اصلا اسون نیست. شاید این اضطراب بی‌دلیل نباشه. اضطراب جدایی از جایی که می‌تونستم با شهر و آدم‌هایش ارتباط‌های عمیق ایجاد کنم. می‌شد که یک چیزهای بسازم دوباره و من دارم می‌رم. چرا؟ چون مثل تیم توی رمان بی‌نام، نمی‌تونم بمونم. پاهایم از اراده‌ای فراتر از خودم پیروی می‌کنن. از اراده خودشون برای رفتن. برای نموندن. برای دل نبستن. برای ریشه نکردن. چیزی شبیه همونی که خیلی وقت پیش نوشته بودم: ریشه‌هایم نه در خاک، نه در آب، در دست‌هایم دویده‌اند.

زندگی سینوسی

امروز وقتی سردبیرم گفت که همه ۳۰ هزار کلمه‌ای که نوشتی را قصه کن. لپ‌تاپ را بستم، رفتم خونه، کتونی‌هایم را پوشیدم و چند ساعتی راه رفتم. لازم داشتم هی برم و برم و فکر کنم که قصه را از کجا شروع کنم. نیم ساعت اول، میکروفن را وصل کرده بودم به موبایلم و فکرها را بلند بلند دوره می‌کردم که ضبط بشن. بعدش، هدفن را گذاشتم توی گوشی‌ام  و صدای زنی که برام جلد سوم کتاب ناپلی‌های النا فرانته را می‌خونه بلند کردم. لینو هم مثل من می‌خواست قصه بنویسه و درگیر کلمه‌ها و ایده‌های خودش بود. کتاب‌های فرانته برای من مثل مدیتیشن می‌مونن و طوری بهشون برای مرتب کردن ذهنم عادت کردم که نمی‌دونم بعد تمام شدنشون باید چی را جاش بگذارم.
قصه کردن چیزی که من ازش مقاله نوشتم، همون‌قدر که هیجان‌انگیزه، یه چالش تازه هم هست. از پسش برمیام؟ نمی‌دونم. خونه که رسیدم یک جای جدید کار برای خودم درست کردم. مبل چهار گوشه بزرگی که توی اتاق نشمین بیکار افتاده بود را از آلیس گرفتم و گذاشتمش توی اتاق خودم، کنار پنجره‌ای که به پارک باز می‌شه. 
چرا نوشتن اینقدر برایم سخته؟ چرا منی که شغلم نوشتنه و اصلا از نوشتن نون درمیارم هربار که می‌خوام بنویسم اینطوری با کلمه‌ها سروکله می‌زنم و در واقع یکی توی سرخودم و یکی توی سر کلمه‌ها می‌زنم؟
نه که دوستش نداشته باشم. هنوز جذاب‌ترین کار دنیا است برام. اما این از سختیش کم نمی‌کنه. از سختیش و از اینکه ادم هیچ وقت نمی‌دونه چیزی که نوشته چقدر خوب شده؟ همیشه دلش می‌خواد بهتر بنویسه و اگه بتونه تا ابد کارش را ادیت می‌کنه.
بعد از کلمه‌ها، بیشترین کلنجارم با عقربه‌های ساعته که حتی یک ثانیه هم توقف نمی‌کنن که نفس بگیریم. موقع یک‌جا نشینی حواسم نبود که روزها چطور می‌گذرن. یک روتین تقریبا ثابتی بود که پا به پاش جلو می‌رفتم. حالا اما، حالا که کوچ نشینم و مدام در حال رفتن، هدر دادن لحظه‌ها بیشتر به چشمم میاد  و دردش هم بیشتره. ۲۷ روز دیگه بیشتر برلین نیستم و دلم می‌خواد وقتی ازش خداحافظی کردم خوشحال باشم که آدم‌هاش و قشنگی‌هاش را به اندازه کافی دیدم.
خبر خوش هم اینکه پاریس طلبیده و از پورتو راهی پاریس می‌شم. یک ماه خونه دوستم که داره می‌ره سفر و دو ماه هم خونه دوستش که داره می‌ره سفر و خونه‌اش را با قیمت  پایین اجاره می‌ده و در عوض حواسم باید به گربه‌اش باشه. برنامه‌ای که برای بهار و تابستانم چیده بودم یک جور دیگه بود و قرار بود خط ساحلی جنوب اروپا را از پورتو شهر به شهر جلو برم. اما وقتی که پاریس صدام می‌زنه مگه می‌شه که نرم.
به غیر از کلمه‌ها و دقیقه‌ها و خونه حلزونی‌ام، خودم چطورم؟ مثل آدمی که خیلی خوب شنا بلد نیست، اما زده به دریا و گاهی فرو می‌ره توی آب، گاهی سرش را میاره بالا نفس می‌گیره و گاهی هم که دریا آرومه، دراز می‌کشه روی آب و آفتاب می‌گیره برای خودش. تنها چیزی که انگار هیچ وقت برای من عوض نمی‌شه همین زندگی سینوسی با بالا و پایین‌های زیاد و شدیده

از روزمره‌های برلینی

در یک جدال واقعی با افسردگی هستم و کمی که وا بدم می‌تونم هیچ کاری نکنم. هیچ کاری یعنی کار مفید. وگرنه در اوج بدحالی هم غذا می‌پزم و می‌خورم. خرید می‌کنم. خانه را مرتب می‌کنم و نگه می‌دارم، فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم و کار می‌کنم. اما اینها برای من روال عادی زندگی است و هیچ وقت اینقدر حالم بد نبوده که تنظیماتم بهم بخورد.
چیزی که وقتی حالم خوب نیست از دستش می‌دهم و کم می شود، روتین داشتن و منظم و سخت کار کردن و نوشتن است.
امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم و دمم هم گرم. بیرون هم زدم. اما ساعت یک ربع به ۱۲ است و تازه دارم شروع می‌کنم. عید من روزیه که ساعت ۹ صبح نوشتن را شروع کنم.
هربار به جای کار کردن از نوشتن استفاده می‌کنم و یادم می‌افته که شغلم نوشتنه، خوشحال می‌شم. با کلمه‌ها هنوز مثل عاشقی هستم که سر پر شوری داره.
-->
دیشب کلی با آلیس توی آشپزخانه حرف زدیم و از خودمون گفتیم. خوبی این سفرها همین نزدیک شدن به آدم‌های غریبه و شناختن خودشون و زندگی‌هاشونه

باز هم برلین


یک ماه و نیم برلین بودم، کلی با کارولا رفیق شدم،  کلی توی برلین دوستی ساختم، خیلی جدی وسوسه شدم که بمونم و همین‌جا زندگی یک‌جا نشینی بسازم، عقلم سرجاش اومد و بی‌خیالش شدم. جاهای جدید برلین را کشف کردم، دو هفته رفتم دوبلین و حالا دوباره برلین هستم. برای یک ماه و نیم دیگه. بعدش ۱۰ روز دوبلین و دو هفته لندن و از اونجا راهی پورتو می‌شم که خط ساحلی را بگیرم و برم و برم و برم
همه خونه‌هایی که برلین داشتم خیلی خوب بودند. اما اینی که الان هستم واقعا بهترینه و اگه برگردم برلین که دوباره حتما و زیاد هم برمی‌گردم، حتمن همین‌جا خواهم موند. محله نیوکلن، ولی نه خیلی در عمقش، یک کوچه با شون‌لاین که جای محبوب منه فاصله داره و سر ۵ دقیقه می‌تونم به اون دوتا کافه محبوبم و یک عالمه کافه دیگه برسم. دور خونه پر از رستوران‌ها و کافه‌های محشره، جلوی خونه یک پارک بزرگ. با ۲۰ دقیقه پیاده روی بهترین استخر و سونای برلین و خونه هم قشنگ و آرام و راحت. صاحبخانه‌ام، آلیس با پسر ۹ ساله‌اش زندکی می‌کنه، صبح زود می‌رن و عصر ساعت ۴ میان و کل روز خونه مال من. شب‌ها هم ۷ و ۸ می‌رن می‌خوابن  و بازهم خونه مال منه
از این چند وقته برلین کم نوشتم و شاید توی این یک و ماه نیم اخر بیشتر ازش بنویسم. اما حالا کنارش دارم از پرتغال و پرتو هم   می‌خونم. راهنماهای فارسی کم هستند و فقط  این واین به‌درد بخور بودن. ولی قبلش باید بیشتر بخونم و بشنوم ازش

خیال‌بافی

-->
نشستم روی صندلی‌های کنار خیابان یک کافه ایتالیایی در برلین و دارم خیلی جدی فکر می‌کنم که در آینده چند سال دیگه، در یک جایی بین ۴۰ تا ۴۵ سالگی‌ام،  بچه‌دار بشم و دوتا بچه را به فرزندی قبول کنم. حالا دیگه مطمئنم که نمی‌خوام خودم پروسه بارداری و زایمان را طی کنم. اما شاید بخوام مادر بشم و لذت زندگی با بچه‌ها از یک طرف و قسمت‌کردن خوشی‌های زندگی‌ام با بچه‌ها را تجربه کنم. زندگی به چشم من هنوز با همه سختی‌ها و رنج‌هایش قشنگه. نه اینقدر قشنگ که بخوام یک آدم دیگه را بهش دعوت کنم. اما اینقدر قشنگ هست که یک آدم دیگه را که خارج از اراده من به دنیا آمده را کنار خودم داشته باشم و دوتایی ازش لذت ببریم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...