وبلاگ زنی که تازه خواهرش را از دست داده می خونم و ترس مثل یک غول هشت پا می ره توی وجودم. هیچ تصوری ندارم از روزی که نداشته باشمش.
بین احساسات متناقضم گیر کردهام و گاهی اصلا نمی دونم چی می خوام. دلم می خواد خودم را بسپارم به موج رودخانه و تا هرکجا که میشه برم. هنوز با گارد بسته زندگی می کنم. دلم می خواد همانطوری که یاد گرفتم از خیابان نترسم و موقع راه رفتن دستهام را مشت نکنم. موقع زندگی کردن هم همین طور باشم. اسان نیست لعنتی. بیشتر از هرکسی خودم، خودم را قضاوت می کنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...