وبلاگ زنی که تازه خواهرش را از دست داده می خونم و ترس مثل یک غول هشت پا می ره توی وجودم. هیچ تصوری ندارم از روزی که نداشته باشمش.
بین احساسات متناقضم گیر کردهام و گاهی اصلا نمی دونم چی می خوام. دلم می خواد خودم را بسپارم به موج رودخانه و تا هرکجا که میشه برم. هنوز با گارد بسته زندگی می کنم. دلم می خواد همانطوری که یاد گرفتم از خیابان نترسم و موقع راه رفتن دستهام را مشت نکنم. موقع زندگی کردن هم همین طور باشم. اسان نیست لعنتی. بیشتر از هرکسی خودم، خودم را قضاوت می کنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...