.
وقتی برای اولین بار به این شهر آمدم، خودم بودم و یک چمدان ۲۲ کیلویی پر از لباس و کتاب و یک کولهپشتی کوچک. بعدش دوباره شروع کردم به خانه ساختن، خیلی طول کشید تا اون خانه، «خانه» بشه، ولی شد. اون آخرها، حتی قبل از اینکه اقامت دائم و پاسپورت بگیرم هم اونجا خانهام شده بود. وقتی که ترکش کردم،به غیر از همون لباسها و کتابها، یک سری یادگاریها را هم بردم، فرشی که از مغازه افغان سرکوچه خریده بودم، ترمهها و چینیها و جاشمعیهام که از خونه تهرانم برام فرستاده بودن، رومیزی قلمکار اصفهان و پرده نقش و نگاری که از بازار پروانه گرفته بودم. سنگینی خاطراتی که روی هرکدامشان نشسته بود اما آزارم میداد. برای همین بود که همه را دادم به خیریههای محله، مرحله به مرحله، هربار به یک بهانه، بدون اینکه حواسم باشه که نمیخواهم هیچی من را یاد گذشته بندازه، اون روزی که اون چندتا کتاب را گوشه یک عکس دیدم، فهمیدم دلیل این رها کردنها را، فهمیدم چرا توی خانهای که دوباره ساختم حتی یک سنجاق سر از اون خونه و خونههای قبلی نیست.