مثل گیر افتادن
یاد عزیزش
.
دیشب خوابش را دیدم. یهو وسط جمعیتی که بودنشون معذبم کرده بود، دیدم یک گوشه نشسته و با اون لبخند مهربون و شوخ و شنگش نگاهم میکنه. مثل تیری که از کمون رها شده، همه را کنار زدم و پریدم طرفش و محکم بغلش کردم و بوسه باران. هنوز از آغوشش بیرون نیامده بودم که از خواب پریدم…
توی خوابهای من همیشه اون جوان ۳۲ سالهایه که دو هفته مونده به بهار به خاک سپردیمش. خیلی تلخه که حتی توی خواب هم نمیتونم تصور کنم که اگه بود و ۵۴ ساله شده بود، چه شکلی بود… دستم اگه اینطوری از دنیام کوتاه نبود، صبح که چشمهام را باز میکردم تا به خودم بیام، با یک دسته گل و یک شیشه گلاب، کنار سنگی بودم که اسم قشنگش را رویش نوشتن. نیستم و سنگ دلتنگی را محکمتر فشار میدم که جایی هم برای زندگی بمونه.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...