.
دیشب خوابش را دیدم. یهو وسط جمعیتی که بودنشون معذبم کرده بود، دیدم یک گوشه نشسته و با اون لبخند مهربون و شوخ و شنگش نگاهم میکنه. مثل تیری که از کمون رها شده، همه را کنار زدم و پریدم طرفش و محکم بغلش کردم و بوسه باران. هنوز از آغوشش بیرون نیامده بودم که از خواب پریدم…
توی خوابهای من همیشه اون جوان ۳۲ سالهایه که دو هفته مونده به بهار به خاک سپردیمش. خیلی تلخه که حتی توی خواب هم نمیتونم تصور کنم که اگه بود و ۵۴ ساله شده بود، چه شکلی بود… دستم اگه اینطوری از دنیام کوتاه نبود، صبح که چشمهام را باز میکردم تا به خودم بیام، با یک دسته گل و یک شیشه گلاب، کنار سنگی بودم که اسم قشنگش را رویش نوشتن. نیستم و سنگ دلتنگی را محکمتر فشار میدم که جایی هم برای زندگی بمونه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر