‏نمایش پست‌ها با برچسب از نبودن‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از نبودن‌ها. نمایش همه پست‌ها

آدمی که مرده ولی مردنش را قبول نمی‌کنه


.
چند سال پیش در لندن رفته بودم، تماشای تئاتری که نامش خاطرم نیست. قصه در یک شهر کوچکی می‌گذشت که دختر جوانی در آنجا مرده بود. دختر اما اجازه گرفته بود که برای ۲۴ ساعت به زندگی برگردد بدون اینکه کسی بداند و یادش باشد که او مرده است. خودش اما، حتی در همان ۲۴ ساعتی که زنده شده بود هم می‌دانست که دیگر بخشی از این دنیا نیست و به آن زندگی‌‌ای که جلوی چشمانش می‌گذرد تعلق ندارد. من خیلی وقت‌ها در این ۱۵ سال مثل همان دخترک بوده‌ام. هستم اما نیستم. هستم اما دستم به آدم‌های زندگی‌ام نمی‌رسد.
امروز وقتی همکارانم را در مقابل دادگاه انقلاب دیدم که منتظر نیلوفر بودند. دیروز وقتی خواندم‌شان که رفته بودند جلوی آن دادگاه لعنتی انقلاب که حتی اگه شده از دور کنار الهه باشند، دوباره همان آدمی بودم که همه‌‌ی وجودش تمنای بودن است و دستش از دنیا کوتاه.

دیوارهای لعنتی

 .

«وقتی آدم یک عزیزی را از دست می‌ده، تا مدت‌ها هر روز صبح وقتی چشم‌هاش را باز می‌کنه یادش می‌افته که اون مرده و وحشت آوار می‌شه روی سرش. وسط زندگی، توی اون تک لحظه‌هایی که فراموشی یا اصلا خود زندگی غالب می‌شه به سوگش، یک دفعه یادش می‌افته که عزیزش نیست، مرده و برای هزارمین بار قلبش فشرده می‌شه، بازداشت هم همینه. حتی بدتر، خیلی بدتر. وقتی کسی می‌میره دیگه دست‌کم نگران نیستی که الان، همین لحظه دارن چی به سرش میارن، خودت وسط یک حفره بزرگ توخالی و تاریک هستی که تو رو می‌کشه توی خودش اما عزیزت توی رنج نیست، نگران نیستی که شاید همین الان داره شکنجه می‌شه.» 

این‌ها را چند ماه پیش یک گوشه نوشته بودم، یادم نیست برای کدوم یک از رفقای زندانی‌ام. 

الان دوباره چند هفته است که حالم همینه، هر روز صبح چشم‌هام را که باز می‌کنم، هروقت که به آسمان بی‌حصار نگاه می‌کنم، هر لحظه‌ای که ادم‌ها را و خودم را می‌بینم که توی یک خیابان بدون دیوار راه می‌ریم، یادم می‌افته که زندانه و غم و خشم هوار می‌شه روی قلبم.

می‌دونم که مثل همیشه قوی و استواره. من اما طاقتش را ندارم. آزاد و امن بودن، وقتی که ادم‌های عزیز زندگیت در بند اشقیا هستند، بار سنگینی‌ایه که تحملش آسان نیست.

این چند سال اخیر اصلا در ارتباط نبودیم، اینقدر دور که وقتی خواهرش را از دست داد، حتی نتونستم بهش زنگ بزنم. نمی‌دونستم بعد از این هم فاصله‌ای که جبر جغرافیایی بین ما انداخته چی باید بهش بگم. فقط دلم خوش بود که ازاد است و مثل همه این سال‌های نبودنم بهش غبطه می‌خوردم که شجاعانه، ماندن را انتخاب کرد و  داره آجر به آجر همان «جهان بهتری از برابری» را که رویاش را داشتیم، می‌سازه. 

این زن، برای من از اون ادم‌هاییه که مهم نیست چقدر در تماسیم، قلبم یک جایی در روزهای دور بهش گره خورده، یک جایی در خیابان‌های شهر وسط سرخوش‌ترین زندگیم و یک جایی وسط بی‌پناه‌ترین روزهای زندگیم، نگاه کردن بهش دلمم را گرم کرده و به پاهام قوت داده. حساب‌ اینکه چند بار در این سال‌های نبودنم زندانی‌اش کرده‌اند از دستم در رفته، اما هر بار حالم این بوده، مثل اسفند روی آتشم تا ازاد بشه.



از نبودن‌ها

 ۱۵ ساله فاصله، بین من و رفقای داخل ایرانم یک دره بزرگ انداخته و دیگه توی زندگی همدیگه نیستیم، اما همین که آزاد و زنده باشن، دلم قرصه. این روزها فکر اینکه رها توی زندانه و آرش دیگه نیست، وسط معمولی‌ترین لحظه‌های زندگی به دلم چنگ می‌زنه و نفسم را بند میاره.


مثل خواب

تمام این یک ماه، می‌دونستم که همه چیز فقط یک خواب شیرینه. هر بار که به صورت مثل ماه مامان نگاه می‌کردم حواسم بود که چند روز دیگه از این رویا بیدار می‌شم و دیگه کنارم نیست که هرقدر بخوام ببوسمش، قربون صدقه‌اش برم و خودم را مثل یک دختربچه لوس توی آغوشش جا کنم. 
تمام این یک ماه را بیشتر از هروقت دیگه‌ای در عمرم، توی لحظه زندگی کردم. نه به دلتنگی‌های این چهار سالی که ندیده‌ بودمش فکر کردم و نه به فردای بعد از این یک ماه که دوباره دلتنگی‌اش را خواهم کرد. تمام این یک ماه تا تونستم کنارش خوش گذروندم. 
شب‌ها کنارش خوابیدم و هربار که چشمم را باز کردم با نگاه کردن به روی ماهش و شنیدن صدای نفس‌هاش آرام گرفتم. صبح‌ها دیرتر بیدار می‌شدم که صدای تق و توق‌های همیشگیش را بشنوم و دلم قرص بشه از بودنش. تا تونستم دست‌های قشنگش را که کم‌کم دارن چروک می‌شن توی دستهام گرفتم، تا تونستم وقت و بی‌وقت بوسیدمش، تا تونستم مثل همیشه براش پرچونگی کردم و باهاش عکس انداختم. 
با همه این خوشی‌ها، هربار که نگاهش می‌کردم، می‌دونستم که این دنیا مال من نیست و کمی دیگه پلک‌هام را که بهم بزنم، پرت شدم توی دنیای خودم. توی دنیایی که دیگه دستم به مامان نمی‌رسه و سهمم از او فقط لبخندهای قشنگ و صدای مهربونش از پشت مانیتور تلفنه. 
تمام این یک ماه اما اینقدر حواسم به کوتاهی این روزها بود که می‌دونستم حیفه با غصه خوردن هدرش بدم. تا لحظه آخر گفتیم و خندیدیم و با ماکت سردار آزمون توی فرودگاه عکس گرفتیم و حتی اون وقتی که توان بیرون اومدن از آغوشش را نداشتم، هم مسخره‌بازی درآوردیم و مثل همیشه، نگذاشتیم اشک‌هامون پایین بریزن.
 اصلا مگه میشه وقتی که مامان هست، حتی اگه لحظه خداحافظی باشه و ندونم دوباره کی می‌بینمش، اشک ریخت؟ توی همه این ۱۰ سالی که ازش دورم و همه۲۸ سالی که کنارش بودم، هرحالی که داشتم و رابطه‌مون هرقدر خوب یا بد بوده، صداش، فقط شنیدن صداش، دلم را آرام کرده و قلبم را مطمئن، چه برسه به اینکه توی آغوشش باشم، حتی آغوشی که می‌دونم چند ثانیه دیگه باید خودم رو ازش بیرون بکشم.

عیش مدامی که جا مانده

چرا اینطوری لق می‌زنم؟ انگار که گربه‌ای باشم که یکی از سیبل‌هایش را کنده‌اند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه می‌رود. حق دارم خب. ادم یک چیزهایی لازم دارد که وقتی تعادلش بهم می‌خورد. وقتی که به خاطر گرمی و سردی هوا و ترک دیوار و بهم خوردن کا‍یٔنات بهانه می‌گیرد برود سراغ‌شان و آرام شود یا حتی فراموش کند٬ گیرم برای چند روز و چند ساعت حتی. من  اما٬ چوب‌ دستی‌هایم را جاگذاشته‌ام و مثل بچه‌های لجباز هیچ‌وقت نخواستم که دوباره داشته باشم‌شان. شاید هم نشد. نمی‌دانم.
از اینکه آنطور به‌شان وابسته باشم ترسیدم شاید. مثل مریض بدحالی که قرص ضدافسردگی نمی‌خورد که معتادش نشود. اول‌ها نداشتم‌شان و توی چمدان بیست کیلویی‌ام جا نبود. بعدتر که جایم بیشتر شد٬ خودم نخواستم‌شان. یکی از آن چوب دستی‌ها کتابخانه ام بود. از ۱۰ سالگی٬ جدی‌ترین و مهم‌ترین  و  با ارزش‌ترین دارایی من کتابخانه‌ام بود. اول‌ها یک قفسه از کتابخانه مامان بابا بود. بعد کم کم هی از کتاب‌هایشان کش می‌رفتم و می‌گفتم فلان کتاب‌تان مال من. می‌خندیدند و می‌گفتنند مال ما ومال تو ندارد و آن جمله کلیدی بابا که هرچه در این خانه است مال همه مان است. 
برای من این مالکیت. اینکه کتابهای خودم را داشته باشم مهم بود. مهم بود که تابستان‌ها کتاب‌ها را از کتابخانه آهنی اتاق نشیمن کوچ بدهم به کتابخانه چوبی  سه طبقه‌ای خودم  و توی ساختمان  ۵۰ واحدی‌مان  کتابخانه کودکان و نوجوانان راه بندازم.  کتابخانه را  مامان به نجاری سفارش داده بود و من با رنگ صورتی رویش نقش و نگار کشیده بودم. مثل یک کتابخانه واقعی دفتر و دستک داشتم و برای بچه‌های ساختمان کارت عضویت صادر می‌کردم. خیلی از کتاب‌های مامان بابا را همان روزها صاحب شدم به بهانه اینکه باید مال خودم باشد تا با خاطر جمع امانت بدهمشان. اوریانافالاچی‌های مامان و صادق‌هدایت‌های بابا را همان سال‌ها مال خودم کردم. عزیز نسین‌ها را هم می‌خواستم اما ندادند. گفتند مناسب سن تو نیست. خبر نداشتند که همه شان را چند بار خوانده بودم قبلا.
بعدتر که دبیرستان رفتم بهانه‌ام برای صاحب شدن کتاب‌ها این بود که لازم دارم زیرشان خط بکشم و در حاشیه‌شان یادداشت بنویسم. همان روزها بود که کم کم بیشتر کتاب‌ها را بردم اتاق خودم. چه عیشی داشتم هر روز و هر شب. همه چیز نظم خودش راداشت و می‌شد که چشم بسته جای هر کتابی راپیدا کنم. بعدتر که دانشگاه رفتم٬ همه کتابفروشی‌های شهر جولانگاه من بود و هرچه پول داشتم همان اول ماه کتاب می‌خریدم. نشر باغ روبروی باغ فرودس و  کتابفروشی فردوسی سر پل تجریش اولین‌ کتابفروشي‌های محبوبم بودند. بعدتر مشتری داروک و لارستان شدم که چند قدمی همدیگر بودند و این آخری‌ها هم نشر ثالث و چشمه.  راسته کتابفروشی‌های انقلاب که  عیش مدام بود. عیش واقعی‌تر ومستدام‌تر آن شب‌هایی بود که با چند کیسه کتاب  می‌رسیدم خانه و یکی یکی ورق می‌زدم و توی کتابخانه برایشان جا پیدا می‌کردم و تصمیم می‌گرفتم که از کدامشان شروع کنم.
همه اینها برایم یک جشن بی‌انتها بود همیشه٬ اما مهمترش آن وقتهایی بود که بی دلیل و با دلیل پریشان می‌شدم و می‌رفتم جلوی کتابخانه٬ یکی یکی نگاهشان می‌کردم که بیبنم الان کدامشان دوای دردم است و همیشه یکی بود که مستم کند.
حالا نه که کتابخانه نداشته باشیم توی خانه‌مان. یک قفسه شش طبقه‌ای هست. با کتاب‌های خوب و نسبتا خوب و حتی چندتایی عالی. اما کتابخانه من نیست. بیشترشان کتاب‌های مرد است که یا دوباره خریده یا کم کم برایش پست کرده‌اند. من به غیر از فروغ و مادام بواری و موج‌های ویرجینا ولف و یک مجموعه داستان کوتاه و یادداشت‌های ویرجینا وولف که تازگی برایم فرستاده‌اند٬ چیزی اینجا ندارم. اگر هم هست کتاب‌هایی هستند که به درسم و کارم مربوط می‌شوند٬ نه به خودم و دلم.
خیلی بی‌منطق٬ از آوردن کتاب‌هایم  طفره می‌روم. نمی دانم چرا؟ شاید هم خیالم از خودم جمع نیست که اینجا هم ماندنی باشم. فکر می‌کنم شاید پیش بیاید و دوباره مثل همه این چهار سال هی در کوچ مداوم باشم و آن موقع کتابهایم را چه کنم؟ آنجا حداقل جایشان خوب است. شاید هم جرات دل کندن یا شاید هم دل بستن ندارم. 
نمی دانم. فقط این را می‌دانم که  کتاب‌خانه خودم که از ده سالگی با عشق ساخته‌ام و برای هر دردم درمانی دارد را می‌خواهم. کتاب‌خانه خودم را و حتی همان کتاب‌ها را که رد زندگی‌‌ام را می‌شود در آنها دید.
مثلا من اینجا هم کتاب عادت می‌کنیم زویا پیرزاد را دارم٬ یکی بهمان هدیه داده بگمانم اما یان کتاب کجا و آن کتابی که دوتایی با هم افتادیم  توی یک جوب پر از آب در نوبنیاد  کجا. لابلای ورق‌های مچاله شده  کتاب خودم می‌شود آن روزهایی که می شد تا گردن توی جوی آب فرو بروم و حالی‌ام نشود را ببنیم. این یکی اما سفید  و نو و بدون خط است و برای منی که دلم نمی‌خواهد دوباره بخوانمش هیچ چیز تازه‌ای ندارد.
دلم شاملو‌هایم را می‌خواهد. سید علی صالحی‌هایم را. مانداران‌ها را. کتاب‌های گلی ترقی را. دلم سمفونی مردگانم را می‌خواهد. زندگی جنگ و دیگر هیچ را. دلم گزیده غزل‌های شمس را می‌خواهد. همانی که دو تا خریدم یکی برای خودم و یکی برای مریم. وقتی که  گفت بالاخره تصمیم گرفته با رضا ازدواج کند. دلم آنهایی را می خواهد که یکی برای خودم می‌خریدم یکی برای بهار. دلم غاده السمان می‌خواهد. نزار قبانی٬ همان کتاب جلد قرمز خودم که از دست دوم فروشی سر تخت طاووس خریده بودم.
دلم همسایه‌هایم را می‌خواهد. همسایه‌ های خودم که دنبال شماره صفحه نگردم و کتاب را که دست بگیرم بدانم کجایش را باید باز کنم.دلم کوندراهایم را می‌خواهد. ناتالیا گینزبرگ‌هایم  را.نسخه های کاغذی‌شان را. نه اینهایی که توی کامپیوترم دارم.
 دلم می‌خواهد پول بفرستم که همه‌شان را برایم پست کنند و بنشینم وسط‌شان به عیاشی. نمی‌شود اما. یک زنی درون من است که دلش می‌خواهد بشود همه زندگی‌اش را جا کند توی یک کوله پشتی و برود. کودک درونم است؟ باشد.... الان. همین امروز با چند ساعت وقت گذاشتن می‌توانم همه زندگی‌ام را توی یک کوله بیست کوله‌ای از اینها که مسافر‌های حرفه‌ای دارند٬‌جا دهم. کتاب‌هایم که بیایند... پاگیر می‌شوم و رفتن برایم می‌شود یک عذاب الیم. حتی اگر تا آخر عمرم توی همین شهری که خیلی دوستش دارم و خانه‌ای که دارد جای آن خانه بهارشیراز را برایم می‌گیرد بمانمُ دلم می‌خواهد گزینه جمع کردن همه زندگی‌ام توی یک کوله پشتی همیشه جلوی دستم باشد. 
کیندل می‌خرم و تلاش می‌کنم بیشتر کتاب‌هایم را جمع کنم دوباره. تلاش می‌کنم با کتاب‌های تازه‌ای که در کیندل جا می‌شوند معاشرت کنم. مثل دوست تازه پیدا کردن باید باشد. سخت اما ممکن. همین که کتاب بنفش رنگ خودم که عکس ویرجینا وولف رویش است و پر از های لایت‌‌ها و نت‌های خودم است را دارم٬ خوب است. دیوانگی این روزهایم را همین کفایت می‌کند. اصلا شاید یک روزی  همین کتاب را بردارم و بروم همان‌جاهایی که این یادداشت‌ها را نوشته بنشینم به خواندنشان. شاید جای نبود بقیه‌شان را بگیرد و مست شوم  و یادم بروم که چه شد بی ‌بهانه لگد می‌زدم به خودم دوباره.

آدمی که گذاشته رفته

زنگ زدم مامان، سوار آژانس بود از بهشت زهرا برمی‌گشت. تاکسی گرفته بود رفته بود سرخاک پدر و برادرش، راننده تاکسی منتظرش مانده بود که فاتحه‌اش را بخونه و غبارروبی‌اش را بکنه و بعد هم رسونده بودش در خونه. دلم گرفت که تنها رفته بود. اون وقتها که بودم اگر قرار نبود که با بابا یا خاله‌ها بره، من و خواهره یکی‌مون یا دوتامون باهاش می‌رفتیم.
پول راننده تاکسی را که داد و رفت توی حیاط، با یک صدای آرام شمرده شمرده، گفت آدم بچه‌هاش که نباشن باید همین‌طوری بره سر خاک دیگه. دلم گرفت. زدم به مسخره بازی. کاش ده تا بچه داشتن که نبود من اصلا به چشمشون نمی امد

ساعت یک شب به وقت تهرانه. روی تلفنم شماره مامان افتاده. عجیب نیست که نصف شبی دلش برام تنگ بشه. صدای آرام و زیرش اما کمی عجیبه. نه که نگرانم کنه اما یه چیزی توش هست که مثل همیشه نیست، کمی که حرف می زنه می گه پیش مادر "س" هست. برای همینه که هی مامانجان، مامان جان نمی کنه و قربون صدقه ام نمی ره. روز مادر، دلم می خواست به مادر س زنگ بزنم، نتونستم. رویم نشد، نمی دونستم به مادری که جوانش را از دست داده چی باید بگم. امشب اما به عادت همیشه کلی مسخره بازی دراوردم و خنداندمش و دلم گرفت که نیستم اونجا که حداقل گاهی کمی خنده به دلشون بیارم. از س هم چیزی نگفتم. چی باید می گفتم. هیچ کس با من درباره اش حرف نمی زنه. منم جرات نمی کنم چیزی  بپرسم.  می ترسم بغض کنن، اشکشون را پشت تلفن نبینم. وقتی که نیستم تا اشکشون را پاک کنم، حق ندارم گریه به چشمشون بیارم. سکوت میکنم. چیزی نمی گم و اشکام را برای خلوت خودم نگه می دارم. برای خلوت خود هنوز گیجم که نمی تونه بفهمه چی اتفاقی افتاده. دلم می خواد بدونم چطور با نبودش سر می کنن. جای خالیش را چی کار کردن. چه وقتایی می رن سر خاکش. دلم می خواد درباره اش با کسی حرف بزنم و هیچ کس نیست. هیچ کس اینجا نیست که بدونه از دست دادنش برای من چقدر سخت بود. هیچ کس اینجا نیست که بشناسدش و من هی تلاش می کنم که همه چیز را فراموش کنم. همه چیز همه چیز همه چیز را. می دونم آخرش می شم یک زن بدون گذشته، مثل همان زنی که یک بار توی یکی از داستان های نوشین خونده بودم.
با مامان که حرف زدم خوب بودم. صداش مثل همیشه شادم می کنه و هرچی رنگ غم و ترس داره، دود هوا می کنه و می تارونه.  زخمهای دلمه بسته اما گاهی منتظر یک بهانه کوچکن که سر باز کنن دوباره. که دوباره همه اون تصویرهایی که به هزار زحمت تاروندیشون زنده بشن.
به خیال خودت فکر می کنی فرار کردی از همه چیزهایی که آزارت می داد و نمی دونی که راه فراری نیست. تنها راهش همونه که واقعا به معنای فیزیکی اش فراموشی بگیرم.
روزها همه تلاشم را می کنم که شاد باشم، بخندم، بقیه را بخندونم. آرام کنم، خوشحال کنم. خودم را هم همنیطور. هی مراقب خودم هستم و به هر ساز خودم می رقصم.پای کلمه ها و کابوسهایم که وسط میاید خود خودم هستم. بدون همه این تلاش ها برای زندگی کردن.

یکی از ارزوهام اینه که با دختره برم شیراز، اصفهان، کیش؛ ارسباران. که دختره بیاد اینجا، با هم بریم فلورانس، ونیز، آمستردام، گالوی، ورشو، کولالامپور....یا نه اصلا بیاد فقط همین لندن خودمون. که دستش را بگیرم و هی با خودم ببرمش این طرف و اون طرف  و همه جاهایی را که دوستشون دارم نشونش بدم. هنوز برام همون گربه ملوس کوچولوییه که فقط باید ناز و نوازشش کرد و  حتی دست به سینه بود برای اوامر ریز و درشتش. آخ که چه دلم براش تنگه همیشه.  هیچ خوب نیست که نمی دونم دفعه دیگه کی می تونم ببینمش. این تاریخ نداشتن. این که نمی تونم نقشه بکشم برای دیدنش، مغزم را تعطیل می کنه. یه باری باید بشینم و سرفرصت بنویسم که مهاجرت چه چیزایی را از من گرفت. اولینش اما دیدن دختره است. اصلا فقط دیدنش و نه هیچ چیز دیگه.
تلفن زدم خونه، ساعت 12 شبه به وقت اونجا، ایمجا هنوز سرشبه. می دونم که شبها دیر می‌خوابن.. می دونم که الان بساط چایی‌شون به راهه هنوز. بابا شاعر شده. برام شعرهای تازه‌اش را می خونه. هی می گه پول تلفنت زیاد می‌یاد، هی می‌گم بخون. بیخیال پول تلفن
مامان برام از دخترکوچولویی می‌گه که داره یک سالش می‌شه و من هنوز ندیدمش.کلی با بابا یر به سر هم می ذارن که هنوز بابا هر روز صبح‌ها می رسوندش و عصرها می ره دنبالش. بابا دنبال یه چیزی می گرده و می گم برو گوگلش کن. می زنه زیر خنده که اره باید کامپیوتر یاد بگیرم. اتاق کوچکم پر صدا می شه. پر خنده. پر صدای مامان که می گه ای ول داری رژیم می گیری. شوخی های بابا که نکن این کارا را لاغر می شی. تلفن را که قطع می کنم دوباره همه جا سوت و کوره.

از نبودن ها


مامان اینا دارن آماده می شن که برن حنابندون. دلم می خواست تلفن می زدم و می گفتم گوشی را بذارید روی میز و برید آماده بشین تا من صداتون را بشنوم. نمیشه. دلشون می گیره اگه بفهمن دلم می خواست الان اونجا بودم. برای حنابندون نیستها. حال و هوای این موقع هاشون را دوست دارم. تلفن نمی کنم؛ عوضش چشم هام را می بندم ومی بینم که بابا کت شلوار سرمه ای‌اش را پوشیده و نشسته روی مبل وسطیه روبروی تلوزیون، دختره تازه از حمام آماده بیرون، داره موهاش را سشوار می کشه، روی تختش پر از صندل ها و شال ها و گردن بنداییه که نمی دونه کدومشون را انتخاب کنه و همزمان داره سر صبر آرایش می کنه. مامان... موهاش را گذاشته باد بخوره وخشک بشه، یه رژ لب مسی کشیده روی لباش و یه مداد مشکی توی چشماش و حالا داره همه جا را دنبال جوراب رنگ پاهاش می گرده و بعدش هم کمد را می ریزه بیرون که صندلهاش را پیدا کنه.
چشمام را باز نمی کنم. آماده شدنشون حالا حالا ها طول می کشه. وسطش هی سر به سر هم می ذارن. هی مامان بگه بدو دخترجون دیر شد. دختر جون می گه من که آماده ام خودت بدو. بابا خیلی وقته رفته پای ماشینش و بگمونم داره براشون اس ام اس می فرسته که پس کی می ایید؟
دلم برای اون نیم ساعت اول مهمانی هم تنگ شده. برای اون موقعی که خاله ها و بچه هاشون یکی یکی میان و هرکداموشن که وارد می شن همچین همدیگه را می بوسن و سفت بغل می کنن که انگار دو قرن از هم دور بودن. خاله بزرگه خونه اش را عوض کرده، نمی تونم تصور کنم اونجا. حتی یادم نمیاد آخرین باری که همه شون را یک جا دیدم کی بود. تلفن هم نمی کنم. می ترسم مامان دلش بگیره از نبودنم. بذار یادش بره که نیستم.

زن روزهای سخت


مثل کسی نبودم که داره میره.نه با کسی درست و حسابی خداحافظی کردم. نه چیزی با خودم برداشتم.و نه حتی چیزی را سیر نگاه کردم.
حالا وقتی می بینم ادمهایی که برای یکی دوسال امدن و هر وقت بخوان می تونن برگردن چه چیزهایی با خودشان اوردن و چه حس هایی داشتن موقع اومدن فقط سکوت می کنم و نمی فهمم من چرا اینقدر خالی آمدم. چرا اینقدر خالی بودم. روی صندلی هواپیما که نشستم و پریدنش را حس کردم هم خالی بودم. خالی خالی......
تنها کسی که رفتنم را جدی گرفت خواهر کوچولو بود انگار، با اون اشکهایی که بند نمی آمد. من سنگ شده بودم. اینقدر زیر فشار بودم که فقط می خواستم برم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم. حتی به این روزهای سختی که گذروندم و شاید باز هم مجبور بشم باهاشون دست و پنجه نرم کنم.
هنوز هم بعد از چهار ماه نمی فهمم چرا اون طوری سنگ شده بودم. نمی دونم چرا مامان را محکم بغل نکردم و هزار بار نبوسیدمش.
هنوز نمی فهمم چرا برای اخرین بار لبهای تو را نبوسیدم و به گونه ات کفایت کردم.چرا حتی محکم در اغوشت نگرفتم تا اینجا اینطوری یخ نکنم.
هنوز نمی دونم چرا هیچی از گذشته ام با خودم نیاوردم...............
شاید یکی از زنها که در سایه نشسته است می خواست من از صفر شروع کنم. از صفر صفر. مثل همه زنان بی گذشته. سخته از صفر شروع کردن.سخته.
سخت تر اینه که بدونی اینجا هم نمی شه ریشه کنی. که حواست باشه چمدونت را باید ببندی یه روزی. کی؟نمی دونم.
کجا؟نمی دونم.
فقط می دونم که باید بری. درست مثل یه کولی سرگردان. مگه نمی خواستی کولی سرگردان باشی؟مگه ارزوی سفر  نداشتی؟ آرزوهات دارن یکی یکی براورده می شن.می دونم که پشیمان نیستی. می دونم که اگه برگردی به چهار ماه پیش باز هم همین راه را می ایی برای اینکه اصلا راه دیگه ای نداشتی.
زندگی سخته و تو هم باید یاد بگیری که زن روزهای سخت باشی.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...