‏نمایش پست‌ها با برچسب ایستبورن، انگلیس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایستبورن، انگلیس. نمایش همه پست‌ها

کریسمس


پریشب میشل دراتاقم را زد که دارم می‌رم خرید خوراکی برای تعطیلات کریسمس و بعدش هم می‌تونیم هرچی خریدیم را بدیم برامون بیارن درخانه، تا بیام همانطوری که سرم توی غارم بود، مِن و مِن کنم و بگم امسال توی مود کریسمس نیستم، گفت بعدش هم می‌ریم چرخی توی شهر بزنیم و کلی پیشنهادات فریبنده ردیف کرد. خب بدیهیه که کفش و کلاه کردم و رفتم و پای به پای میشل خرید کردم و اصلا نمی‌دونم تا وقتی اینجا هستم، می‌رسم اینها را بخورم یا نه؟ امروز صبح که رفتم فروشگاه ویتروس سر خیابان ماست و شیر بخرم هم مردم اینقدر شاد و شنگول و کریسمسی بودند که برای خودم گلدان و شمع کریسمسی و مینس پای خریدم و بعد هم که رسیدم خانه همه جا را تمیز کردم و حالا خودم و خانه اماده‌ایم که سال نو شود

روز شمار



فکر می‌کردم که حداقل چهار تا پنج ماه دیگه اینجا خواهم بود. اما اینطوری که اوضاع داره جلو می‌ره ممکنه اواخر ژانویه بتونم راه بیافتم. همانقدر که هیجان انگیزه، ترسناک هم هست و دوباره دارم دنبال بهانه برای نرفتن می‌گردم

باید بارم را از اینی که هست کمتر کنم و تقریبا نصف یا حداکثر دوسوم و شاید حتی یک سومش را نگه دارم. با احتساب اینکه کلا با دوتا چمدان کابینی کوچک به اینجا آمدم و نصفش هم خوراکی و لوازم آرایش و لباس زمستانی بود، معلومه که چه تسویه حساب اساسی دوباره باید بکنم

فقط این نیست. هنوز کلی کار اداری دارم. باید بیمه اروپا بگیرم. وقت دکتر بگیرم یکسری چکاپ و آزمایش بدهم قبل از رفتن. باید کارت بانکی بین المللی بگیرم و تکلیف حساب بانکی ام را مشخص کنم و چند تا کار اداری خرده ریزه دیگر

تنها چیزی که می دونم اینه که چه چمدانی می‌خواهم بگیرم. بالاخره بعد از کلی تحقیق تصمیمم را گرفتم. یک کوله پشتی چرخ دار ۴۶۶ لیتری بدون کوله پشتی کوچک متصل بهش. در عوض یکی از این کوله پشتی هایی که جمع می‌شوند هم می‌خرم برای روزهایی که ساکن هستم

از ایستبورن



قشنگی‌ شهر جدید تمامی ندارد. روزهای اول چیزی که از شهر دیدم یک مرکز شهر جمع و جور بود، یک شهر قدیمی قشنگ برای پیاده روی و دریا که خب همیشه خوبه. حالا هرقدر که می‌گذره هی کوچه پس کوچه‌ها و کافه‌های قشنگ پیدا می‌کنم و مهمتر از اون دریا دریا دریا

ساحل دریاش را از هر طرف که بگیری میشه تا چند سال راه بری. دو تا شنبه‌ای که گذشت را فقط کنار ساحل رفتم. یک بار به شرق و یک بار به غرب. هردوش معرکه بود. هر دوبارش لپ‌تاپم را برداشته بودم که کمی قدم بزنم و بعد یک جایی بشینم به کار کردن و نوشتن. اما تا خود شب فقط راه رفتم و اصلا توان ایستادن نداشتم

دفعه بعد دیگه می‌دونم چی انتظارم را می‌کشه و حتما خودم و پاهایم و چشمهایم آماده‌تر خواهیم بود. خوبی ساحلش این است که طولانی است و در تمام مسیر، کنارش جاده‌های قشنگ برای پیاده روی و نیمکت‌های چوبی گذاشته‌اند و می‌شود تا جایی که پایت می‌کشد بروی و بروی. صدای دریا توی گوشت و آبی بی انتهایش جلوی چشمانت

دیروز ۶ کیلومتر کنار دریا راه رفتم. توی یک کافه نزدیک صخره‌های بزرگی که دریا را بغل کرده بودند، چایی و ساندویج بیکن خوردم. همه راه را پیاده برگشتم و اینقدر پررو بودم که شب با دوستان جدیدم رفتم تماشای بازار محلی که توی خیابان بپا شده بود و شراب داغ نوشیدیم

تمام روز، انگار که مدیتیشن کنم فقط به دریا و شهر تازه و جاده پیش رویم فکر می‌کردم. مثل مسافر سرخوشی که فقط می‌خواهد سفر کند و دنیا را ببیند

ايستبورن مه آلود



خب بالاخره مريضي تمام شد، ديروز سه تا كار را نهايي كردم و فرستادم و امروز هم بعد از صبحانه زدم بيرون به گشت و گذار و كشف شهر.

بخش قديمي شهر (Old Twon)تا جايي كه من امروز ديدم فقط به درد پياده روي و دويدني كه ادم بخواد خودش با خودش باشه و چشم انداز خانه ها و خيابان ها و طبيعت زيبا داشته باشه، مي خوره، به جز كليساي قشنگي كه كنار يك گورستان كوچك قديمي بود و تك توك بار و رستوران، هيچ مغازه ديگه اي نبود و حتي ادم پياده هم انگشت شمار بود. از قرار معلوم بخش شلوغ شهر همان مركز شهري استركه از ايستگاه قطار شروع مي شود و تا ساحل ادامه دارد و بخش شمالي شهر ققط فقط مسكوني است.

شهر روي پستي و بلندي ساخته شده و بخصوص در بخش قديمي اش، هرجا كه باشي درخت ها و خانه هاي قشنگ قديمي رنگانگ زير پايت هستند و آسمان باراني و مه الود امروز هم زيبايي اش را دو چندان كرده بود.

شهر قديمي را كه براي پياده روي هايم نشان كردم، سوار اتوبوس شدم كه بروم مركز شهر، ١٥ دقيقه بيشتر راه نبود اما خواستم اتوبوس سواري را هم امتحان كنم و كمي مردم را از نزديكتر ببينم. اول از همه كه بليط خيلي گران است. ٢ پوند و چهل سنت براي بليط يك طرفه يكبار مصرف، يعني هم قيمت لندن. حالا احتمالا كارت هفتگي و ماهانه شان بايد ارزان تر باشد. كلا اتوبوس سواري يكي از راه هاي خوب شناخت شهرهاي جديد است. از اين مدل ها كه يك اتوبوس را سوار شوي و تا ايستگاه اخر بروي و شهر را ببيني و از مسير ديگري برگردي. حتي اتوبوس هاي توريستي كه قبلا اصلا سوار نمي شدم و به نظرم مال توريست هاي بي دست و پايي بود كه بلد نبودند خودشان شهر را كشف كنند هم يكي از راه هاي خوب است و مي تواند راه هاي جديدي را نشان دهد كه بشود بعدتر سراغشان رفت و اگر ادم وقت زياد داشته باشد يا مثلا مسافر يك روزه باشد، گزينه خوبي است. ايستبورن شهر توريستي نيست و اتوبوس توريستي هم ندارد، حداقل در اين فصل سال، ولي ته و توي بليط اتوبوس را كه دربياورم، اتوبوس سواري هايم شروع مي شوند.

چرخيدن دوباره در مركز شهر هم جالب بود، بعد از ٥ سال زندگي در لندن، شهر كوچكي مثل ايستبورن برايم مثل يك ماكت است. كل شهر يك مركز خريد يك طبقه دارد با يك فروشگاه دبنهام كوچك و خيابان اصلي اي كه اينها و بقيه مغازه هايش انجايند. در واقع به غير از اپل استور، بقيه چيزهاي ضروري را دارد ( اپل استور الان برايم ضروري است چون چند تا كابل براي موبايل و لپ تابم مي خواهم ) اما همه چيز در مدل كوچك و مينيماليستي است. يك كتاب فروشي واتراستون، يك استارباكس، يك شعبه از هر بانك، انگار كه مثلا خيابان اصلي محله نورث فينچيلي لندن باشد.

شهر حتمن لايه هاي زيريني دارد كه كم كم بايد كشف كنم و براي مني كه مي خواستم بين سه تا شش ماه يك جاي دنج و ارام داشته باشم، عالي است.

امروز يك مغازه كردي پيدا كردم كه كلي مواد غذايي ايراني از برنج گلستان تا سبزي قرمه و ترشي يك و يك، داشت و دوتا رستوران تركي براي وقتي كه هوس كباب كنم. خوشبختانه شهر هم انطور كه روزهاي اول فكر كردم يك دست نيست و امروز هم از مليت هاي مختلف ديدم و هم زنان باحجاب.

الان هم در يك چايخانه وسط دريا نشسته ام و انگار كه روي عرشه كشتي باشم. اسم اسكله مانندي با طول ٣٠٠ متر كه داخل دريا رفته Eastbone Pier است و سال ١٨٦٥ ساخته شده. دورتا دورش صندلي و نيمكت است با يك چايخانه در وسط و يك رستوران و نايت كلاب در انتهايش و پله هايي كه به يك ساختمان گنبدي شكل مي رسند.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...