از کابوس‌ها


.

داشتند اعدامم می‌کردند. من بودم ، اما انگار راحله باشم. انگار اون لحظه‌ی آخر راحله را دارم با بدن خودم تجربه می‌کنم.
وقتی که مامورها اومدن من را از خونه ببرن، از خونه‌ی لندنم، می‌دونستم که من را می‌برن که اعدام کنن. الف و ب را محکم‌تر از همیشه در آغوش کشیدم. چیزی بهشون نگفتم اما. توی زندان، توی حیاط کوچک زندان، منتظر اجرای حکم بودم. آرام، بدون دست و پا زدن، بدون اضطراب حتی، من بودم و یک مرد فلج. روی ویلچر نشسته بود. هم‌پرونده نبودیم. نه اتهام خودمو می‌دونستم و نه اتهام اونو. فقط می‌دونستم که می‌خوان اعدام‌مون کنن.هردومون رو.

حتی اون دو باری که مامورهای اعدام اومدن، ما دو‌تا را اماده کردن و بعد نمی‌دونم چرا دست کشیدن و رفتن هم، همون‌طوری بودم. حتی اون وقتی که چوبه دارشون را آوردن، هنوز به تقلا نیافتاده بودن.

یک چارچوب آهنی آبی رنگ بود. شبیه تاب. من رو نشوندن روی یک باریکه آهنی، خیلی بالاتر از زمین، طناب را دور گردنم انداختن، سرش به بالای چارچوب گره خورده بود. تاب را هل دادن، نه اونقدر محکم که لازم باشه دستم را به جایی بگیرم. بعد، وقتی که نشسته روی اون تکه آهن آبی برگشتم به عقب، یک‌دفعه تاب را از زیرم کشیدن، موندم وسط زمین و هوا. با یک طناب محکم دور گردنم. با پاهایی که به زمین نمی‌رسید، با دست‌هایی که به جایی بند نبود. دست و پا نمی‌زدم اما. آویزان شده بودم، روبروم آسمان بود. درخت بود. یک ساختمان پر از پنجره بود. با چراغ‌های روشن. طناب هی به گلوم فشار می‌آورد، همه چی کم‌سو‌ و کم‌سوتر می‌شد. مثل یک عکس تار. چشم‌هام را که پایین می‌اوردم آدم‌ها بودن. زندانی‌ها. توی حیاط زندانی که چوبه دارم را علم کرده بودن. سکوت محض بود. هیچ صدایی نبود. فقط نگاه بود.

همه چیز داشت تمام می‌شد. طناب هی تنگتر می‌شد، بالاتر می‌اومد از گردنم، تصویر جلوی چشمم محوتر می‌شد. فاصله من با آدم‌های روبرو و پشت‌سرم بیشتر و بیشتر و بیشتر. هنوز دست و پا نمی‌زدم. شاید هم نمی‌تونستم. هنوز حتی نترسیده بودم. بیشتر از حس کردن اتفاقی که افتاده، داشتم تماشاش می‌کردم. تماشای خودم که دارم اعدام می‌شم. تماشای دیگران که زل زده بودن به من. تماشای مامورها که منتظر بودن تمام بشه و نفر بعدی را به دار بکشن.

بعد، همون‌موقعی که مطمئن بودم داره تمام می‌شه، همون‌موقعی که چشمام بسته شده بودن، نوشین و شادی رسیدن، مامان هم پشت‌سرشون بود. دستور توقف موقت حکم را گرفته بودن. نوشین مجوز انتشاراتش را گرو گذاشته بود، شادی پروانه وکالتش را. من هنوز مثل سنگ بودم. گریه نمی‌کردم. داد نمی‌زدم. حتی حرف نمی‌زدم. فقط نگاه می‌کردم که پاهام را گرفتن، کشیدنم پایین. طناب تنگتر کشیده شد دور گردنم، نمی‌دونم چطور بازش کردن. نمی‌دونم چطور دوباره نفس کشیدم، فقط یادمه که می‌خواستم از اونجا بیرون برم. فقط یادمه که قدم‌هام خیلی تند بودن. پرسیدم که اون یکی چی؟ گفتن حکم اونم متوقف شده.

مامان نگران بود. می‌خواست منو با خودش ببره. نمی‌شد. من فقط موقت آزاد شده بودم. نمی‌تونستم سرعت قدم‌هام را کم کنم. تمام تنم یخ زده بود. نمی‌تونستم حرف بزنم. نمی‌دونستم کجا هستم.

چشم‌هام را که توی بیداری باز کردم، جیغ نزدم، نفس‌نفس نمی‌زدم، عرق سرد نکرده بودم، فقط زل زده بودم به سقف و نمی‌تونستم چشم‌هام را ببندم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...