از استیصال

.

عزیز قشنگ و شجاعم با اون لبخند‌های بزرگ و صدای پرامیدش دوباره رفت زندان. 
یکی از دردناک‌ترین رنج‌هایی که در تمام زندگی‌ام تجربه کرده‌ام، زندانی شدن عزیزانم است. دردش با هیچ رنج دیگری قابل مقایسه نیست. یک خشم آمیخته با استیصال و نگرانی است که مثل موریانه همه وجودت را می‌خورد و هم‌زمان می‌دانی که نباید اجازه دهی این خشم و غم تو را ناتوان کند.

از کابوس‌ها

.
یاد گرفتم که توی کابوس‌هام هم خودم را نجات بدم. دیشب اینقدر موندم که هم بتونم بالاخره به پلیس زنگ بزنم و هم حتی صبر کنم که پلیس بیاد. تازه قبل از اومدن پلیس هم خودم ماجرا را حل کرده بودم. اخرش دیگه کمدی شده بود و‌ کابوس نبود اما برای من انگار مهم بود که نصفه‌کاره از خواب نپرم.

یادت مرا فراموش

.
وقتی برای اولین بار به این شهر آمدم، خودم بودم و یک چمدان ۲۲ کیلویی پر از لباس و کتاب و یک کوله‌پشتی کوچک. بعدش دوباره شروع کردم به خانه ساختن، خیلی طول کشید تا اون خانه، «خانه» بشه، ولی شد. اون آخرها، حتی قبل از اینکه اقامت دائم و پاسپورت بگیرم هم اونجا خانه‌ام شده بود. وقتی که ترکش کردم،به غیر از همون لباس‌ها و کتاب‌ها، یک سری یادگاری‌ها را هم بردم، فرشی که از مغازه افغان سرکوچه خریده بودم، ترمه‌ها و چینی‌ها و جاشمعی‌هام که از خونه تهرانم برام فرستاده بودن، رومیزی قلمکار اصفهان و پرده نقش و نگاری که از بازار پروانه گرفته بودم. سنگینی خاطراتی که روی هرکدام‌شان نشسته بود اما آزارم می‌داد. برای همین بود که همه را دادم به خیریه‌های محله، مرحله به مرحله، هربار به یک بهانه، بدون اینکه حواسم باشه که نمی‌خواهم هیچی من را یاد گذشته بندازه، اون روزی که اون چندتا کتاب را گوشه یک عکس دیدم، فهمیدم دلیل این رها کردن‌ها را، فهمیدم چرا توی خانه‌ای که دوباره ساختم حتی یک سنجاق سر از اون خونه و خونه‌های قبلی نیست.

نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم

 .

عزیز قشنگ و شجاعم با اون لبخند‌های بزرگ و صدای پرامیدش امروز صبح رفت زندان. این چندمین باریه که زندانی می‌شه؟ حسابش از دستم در رفته. حالا باید چند دیگه از عمر عزیزش را پشت میله‌های زندان سر کنه.


یکی از دردناک‌ترین رنج‌هایی که در تمام زندگی‌ام تجربه کرده‌ام، زندانی شدن عزیزانم است. دردش با هیچ رنج دیگری قابل مقایسه نیست. یک خشم آمیخته با استیصال و نگرانی است که مثل موریانه همه وجودت را می‌خورد و هم‌زمان می‌دانی که نباید اجازه دهی این خشم و غم تو را ناتوان کند.

عصیان‌شان، هنوز زنده است

 .

دیشب خواب دیدم، یک جایی در تهران بودم، روبروی یک ساختمان بزرگ سفید که با پله‌ به خیابان می‌رسید. روی پله‌ها و همه خیابان‌های اطرافش هزاران زن‌ بدون حجاب روی زمین نشسته بودند. زن‌ها در محاصره مامورهای سیاهپوش بودند و موتوری‌هایی نقاب به صورت و باتوم به دست و تفنگ به کمر،  دور زنان می‌چرخیدند. 

من، جزوی از جمعیت بودم و نبودم. یک مقنعه سیاه روی سرم بود که تنگی‌اش داشت خفه‌ام می‌کرد. اندازه آن زن‌های نشسته روی آسفالت داغ شجاع نبودم و صدای گرومپ گرومپ قلبم در کله‌ام می‌پیچید. کنار آخرین صف زنان، پشت به موتورهایی که نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شدند، ایستاده بودم  و یک لحظه احساس کردم نمی‌توانم نفس بکشم. از تنگی آن مقنعه سیاه ، از ترس نعره‌های حیدر حیدر موتورسوارها و از شرم اینکه اینطور ترسیده‌ام، نفسم بند آمده بود. نه می‌توانستم فرار کنم و نه جرأت نشستن داشتم، زورم فقط به مقنعه می‌رسید. با دوتا دستم درز مقنعه، انجایی که درست زیر گلویم بود را گرفتم و از هر دو‌طرف کشیدم. می‌خواستم فقط آنقدر پاره‌اش کنم که کمی عقب برود. انقدر تنگ بود که حتی یک تار مویم هم پیدا نبود و فکر می‌کردم اگر کمی موهایم بیرون باشد، بیشتر شبیه این زن‌های مشت‌گره کرده می‌شوم. درز که پاره شد، دستهایم از دو طرف تا امتداد شانه‌هایم رفتند و به خودم که آمدم مقنعه‌ روی دوشم بود. مثل همان دختر دبیرستانی‌هایی عاصی که ظهرها در راه برگشت به خانه خودشان را از دست مقنعه‌ خلاص می‌کردند.

مقنعه که از سرم افتاد، جرأت کردم من هم روی زمین بنشینم. خوب یادم است که چند بار مقنعه را کمی بالا کشیدم که مثلا کمی سرم را بپوشاند. بعد، از خودم خجالت کشیدم و رهایش کردم. موهایم کوتاه کوتاه بود و صاف. اصلا شبیه اینی که هستم نبودم. یک زن خیلی جوانتر بودم. شاید شبیه همانی که ۲۲ خرداد ۱۳۸۴ روی آسفالت داغ جلوی دانشگاه تهران نشسته بود. آن روز هم مقنعه سرم بود. مقنعه مشکی. اما حتی خیال برداشتنش را هم نمی‌توانستم تصور کنم. شبیه‌اش بودم و نبودم.

من، منی که همین زن ۴۳ ساله الان هستم، بالای سر زن جوانی که حالا مقنعه‌اش را از روی دوشش هم برداشته بود ایستاده‌ بودم. مقنعه‌اش را مچاله کرده بود توی دست چپش و هی انگشت‌هایش را دور مقنعه شل‌تر و شل‌تر می‌کرد. می‌ترسید اگر مامورها بگیرندش، مجبورش کنند که مقنعه‌اش را دوباره سر کند. «اگه نداشته باشم چی؟ می‌گم ندارم. می‌گم هیچی ندارم که سرم کنم. و هیچی هم سرم نمی‌کنم.» قلبش از شادی فشرده شد و مقنعه را رها کرد روی زمین. من، بالای سرش داشتم از ترس می‌مردم. نمی‌ترسیدم بازداشتش/ بازداشتم کنند. می‌ترسیدم که نگذارند برگردیم خانه. بعد همان جا وسط خواب، وسط ناخودآگاه‌ترین لحظه‌های بودن، اول یادم می‌افتاد که وسط «خانه‌» هستم و همزمان می‌دانستم که «خانه‌ام» در آن «خانه» نیست. بودم و نبودم. مثل همه این سال‌ها. مثل ادمی که نیست و نظاره می‌‌کند و اینقدر در چشم‌های خودش غرق می‌شود که یادش می‌رود نمی‌تواند وسط چیزی که فقط دارد تماشایش می‌کند، زندگی کند. 

بیدار شدنم، یکباره نبود. انگار که یک نفر نگاتیو را بکشد و تصویرها کش بیایند، ارام ارام از انجایی که بودم دور شدم. من، این زن ۴۳ ساله‌‌ای که موهایش دارد جوگندمی می‌شود، ‌ دور می‌شدم و آن دخترک جوانی که مقنعه‌اش را رها کرده بود، هنوز کف آسفالت داغ وسط تهران نشسته بود. 

بیدار که شدم انقدر وصل به رویا/کابوسم بودم که هنوز هاله‌ی پیکر زنان نشسته بر کف خیابان را در امتداد نگاهم می‌دیدم.

دیشب قبل از  خواب، به زنانی فکر می‌کردم  که ۱۰۵ سال پیش در سال ۱۲۹۷ خورشیدی، در مسجدی در تهران تحصن کرده بودند و گفته بودند: «تا زمانی که نتوانند بی‌حجاب از این مسجد خارج شوند، در هما‌نجا می‌مانند.» آن زن‌ها مجبور شدند که «با حجاب» از مسجد بیرون بروند، عصیان‌شان اما هنوز زنده است. 

دیوارهای لعنتی

 .

«وقتی آدم یک عزیزی را از دست می‌ده، تا مدت‌ها هر روز صبح وقتی چشم‌هاش را باز می‌کنه یادش می‌افته که اون مرده و وحشت آوار می‌شه روی سرش. وسط زندگی، توی اون تک لحظه‌هایی که فراموشی یا اصلا خود زندگی غالب می‌شه به سوگش، یک دفعه یادش می‌افته که عزیزش نیست، مرده و برای هزارمین بار قلبش فشرده می‌شه، بازداشت هم همینه. حتی بدتر، خیلی بدتر. وقتی کسی می‌میره دیگه دست‌کم نگران نیستی که الان، همین لحظه دارن چی به سرش میارن، خودت وسط یک حفره بزرگ توخالی و تاریک هستی که تو رو می‌کشه توی خودش اما عزیزت توی رنج نیست، نگران نیستی که شاید همین الان داره شکنجه می‌شه.» 

این‌ها را چند ماه پیش یک گوشه نوشته بودم، یادم نیست برای کدوم یک از رفقای زندانی‌ام. 

الان دوباره چند هفته است که حالم همینه، هر روز صبح چشم‌هام را که باز می‌کنم، هروقت که به آسمان بی‌حصار نگاه می‌کنم، هر لحظه‌ای که ادم‌ها را و خودم را می‌بینم که توی یک خیابان بدون دیوار راه می‌ریم، یادم می‌افته که زندانه و غم و خشم هوار می‌شه روی قلبم.

می‌دونم که مثل همیشه قوی و استواره. من اما طاقتش را ندارم. آزاد و امن بودن، وقتی که ادم‌های عزیز زندگیت در بند اشقیا هستند، بار سنگینی‌ایه که تحملش آسان نیست.

این چند سال اخیر اصلا در ارتباط نبودیم، اینقدر دور که وقتی خواهرش را از دست داد، حتی نتونستم بهش زنگ بزنم. نمی‌دونستم بعد از این هم فاصله‌ای که جبر جغرافیایی بین ما انداخته چی باید بهش بگم. فقط دلم خوش بود که ازاد است و مثل همه این سال‌های نبودنم بهش غبطه می‌خوردم که شجاعانه، ماندن را انتخاب کرد و  داره آجر به آجر همان «جهان بهتری از برابری» را که رویاش را داشتیم، می‌سازه. 

این زن، برای من از اون ادم‌هاییه که مهم نیست چقدر در تماسیم، قلبم یک جایی در روزهای دور بهش گره خورده، یک جایی در خیابان‌های شهر وسط سرخوش‌ترین زندگیم و یک جایی وسط بی‌پناه‌ترین روزهای زندگیم، نگاه کردن بهش دلمم را گرم کرده و به پاهام قوت داده. حساب‌ اینکه چند بار در این سال‌های نبودنم زندانی‌اش کرده‌اند از دستم در رفته، اما هر بار حالم این بوده، مثل اسفند روی آتشم تا ازاد بشه.



لنگر

 .

 چی شد که نوشتن از زندگی روزمره و هر روزه از سرم افتاد؟ نمی‌تونم بشمرم چندبار نوشتم که می‌خوام دوباره شروع به نوشتن کنم و نکردم. این وبلاگ را وقتی مرور می‌کنم، خیلی جاهاش پر از درده. انگار هر وقت قلبم داشته سوراخ می‌شده پناه آوردم به اینجا. وسط‌هاش از چیزهای خوب هم نوشتم اما حداقل خودم می‌دونم که به اندازه‌ی همه دردهایی که کشیدم، زندگی هم کردم و خندیدم. اما خب موقع خنده‌ها سرم به زندگی گرم بوده و ننوشتم‌شون.

امروز ظهر وقتی وسط بالکنم دراز کشیده بودم و ابرها را تماشا می‌کردم، یاد دو سال پیش همین موقع‌ها افتادم، تراپیستم ازم می‌خواست یک جای امن پیدا کنم که وقت باز کردن صندوقچه ترس‌ها و دردهام خودمو در اونجا تصور کنم. من به همین بالکن فکر می‌کردم که تازه اون موقع هیچ شباهتی به این بهشتی که ساختم هم نداشت. تراپیستم اما می‌گفت نه! حتمن می‌ترسید که نرسم بهش و همین یک جای امن جهان هم مایه‌ی درد بشه. من اما رسیدم بهش. رسیدم بهش و واقعا شد جای امنم توی این دنیا. نه که جاهای امن دیگه نداشته باشم. «ر» و «م» همیشه هستند و دلم به بودنشون گرمه. خونه «ب» و «س» فقط یک ایستگاه دورتره و می‌دونم که «م» هم همیشه هست برام. من اما گاهی مثل گربه‌ها می‌شم و موقع درد فقط دلم می‌خواد جایی مخفی بشم و زخمم را لیس بزنم. این بالکن برای من همون‌جا است. نه فقط بالکن. کل این خونه. کل این خونه‌ای که بالاخره با همه سرکشی‌ها و جفتک‌پرونی‌ها ساختمش و لنگر انداختم. نه طوری که نشه راه بیافتم دوباره اما اینقدر محکم که بدونم وقت موندن زیر پام خالی نمی‌شه

نجات‌دهنده در آینه است

 .

یاد گرفتم که توی کابوس‌هام هم خودم را نجات بدم. دیشب اینقدر موندم که هم بتونم بالاخره به پلیس زنگ بزنم و هم حتی صبر کنم که پلیس بیاد. تازه قبل از اومدن پلیس هم خودم ماجرا را حل کرده بودم. اخرش دیگه کمدی شده بود و‌ کابوس نبود اما برای من انگار مهم بود که نصفه‌کاره از خواب نپرم. 

.
تصویر من از خودم، تصویر آدمیه که فرار کرده. آدمی که به اندازه لازم شجاع نبوده و این بار را تا ابد روی دوش خودش داره. از این تصویر جایی جز اتاق تراپی حرف نمی‌زنم اما حتی اونجا هم مواجه شدن باهاش سخته. هزارتا دليل منطقی دارم که راهی جز فرار نداشتم یا بلد نبودم. منطق اما آبی روی این آتش نیست.

از کابوس‌ها

.
یک ماهه که هرشب خواب می‌بینم، مفصل و با جزئیات. نمی‌دونم واقعا چند دقیقه از هفت-هشت ساعتی را که بیدار نیستم، خواب می‌بینم، برای خودم اما اینطوره که انگار تمام شب را خواب دیده‌ام.

دیشب خواب آرش را دیدم. نمی‌دانم کجا بودیم و چه کرده بودیم، اما می‌خواستند ما را ببرند زندان. مامورها بالای سرمان ایستاده بودند و من داشتم سر صبر کوله‌ی زندانم را می‌بستم. لباس گرم، لباس زیر، کتاب،.... یک کوله کوچک بیشتر نمی‌توانستم ببرم و می‌دانستم که حالا حالاها قرار نیست بیرون بیایم. بیشتر از اضطراب و نگرانی، وسواس داشتم که کدام لباس و کتاب‌ها را با خودم ببرم. کتاب‌ها را از زیر میز تلویزیونم در خانه‌ی لندنم برمی‌داشتم، لباس‌ها را از کمد خانه‌ی لویزان، خوبی خواب این است که چند قدم برمی‌داری و از نشیمن خانه‌ات در لندن، به اتاق خواب خانه‌ی مادری‌ات در تهران می‌روی. گوشه آن خانه‌ای که معلوم نبود کجاست، آرش ایستاده بود. نه مثل من در هول و ولوای وسیله جمع کردن برای زندان بود و نه اصلا عین خیالش بود که مامورها، غرولند کنان منتظرند که ما را ببرند. من همانطوری که مثل همه عمرم به فرار فکر می‌کردم، دلم قرص بود که آرش هم آنجاست و قرار است با هم برویم. تکیه داده بود به دیواری که نزدیک در خانه بود. مطمئن و‌مهربان، مثل یکی از عکس‌هایش که داشت به زهرا نگاه می‌کرد.

چشمهایم را که باز کردم، یادم افتاد که آرش مرده.
.
کابوس، اضطراب، پنیک اتک و حتی گریه، همه‌شون راهکارهای دفاعی بدن برای محافظت از آدم در شرایط سخت هستن، گاهی اما حتی بدن آدم هم توان دفاع کردن از خودش را از دست می‌ده و فقط تماشا می‌کنه. بهت زده‌ام و حیران. عزیز قشنگ من. چه کار کنم حالا؟ به چه ریسمانی چنگ بندازم؟ متنفرم ازشون. با بند بند وجودم متنفرم ازشون
.
این عزای طولانی و عمیق را فقط بعد از مرگ دایی تجربه کرده بودم. صبح‌ها، چشمهام را که باز می‌کردم تازه یادم می‌افتاد چی شده و می‌زدم زیر گریه، وسط روز، بی‌دلیل بارها و بارها، اینقدر طولانی شده بود که مطمئن بودم دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم بخندم. یک بار سر سفره ناهار من و‌مامان و هاجر، یک دفعه توی چشم‌های هم نگاه کردیم و سه تایی زدیم زیر گریه. امروز وقتی توی آینه به چشم‌های خودم نگاه کردم و زدم زیر گریه، یادم افتاد.

فرقش با اون بار اینه که همون‌قدری که عزا دارم، خشم هم دارم. فرقش اینه که مثل اون دفعه فلج نشده‌ام و می‌دونم که فرصتی برای فرو رفتن نیست. فرقش با اون دفعه اینه که هزاران فرسنگ از جایی که باید باشم دورترم و این دوری مثل یک وزنه‌ی سنگین آویزان قلبم شده.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...