از سرخوشی‌ها

امسال روز تولدم خیلی خوشحال بودم. هوا آفتابی بود، از روز عید تا الان را حسابی رقصیده بودم و خوش گذرونده بودم، دلم سبک بود و خودم رها.

پناه به میخانه

یک راه‌حل احتمالا اینه که دوباره پناه بیارم به کتابخانه. امروز تا الان فقط نیم ساعت نوشتم. اما برای همون هم خوشحالم. باید برگردم به زندگی و «فراموش کنم» یا «بپذیرم»؟؟؟ نمی‌دونم کلمه‌ی درستش چیه. نمی‌دونم چطور می‌شه زندگی عادی را از سر بگیرم در حالی که هیچی عادی نیست. هیچی.

واقعیت که من فقط کمی خوش‌شانس بودم. همون «امتیاز داشتن» منظورمه. می‌شد که این شانس یا امتیازات را نداشته باشم و  گیر کنم توی یکی از همین گرداب‌هایی که فکر کردن بهشون نفسم را بند میاره. می‌شد کمی اتفاقات دیر و زود می‌افتاد و من هنوز توی راهروهای اون زندان گیر کرده بودم. 

می‌دونم، کار زیادی از من برنمیاد و باید سرپا باشم تا همین کار اندک را به ثمر برسونم. دونستن، اما خیلی کمکی نمی‌کنه. تنها علاج من فراموشیه. هیچ‌کدوم از حرف‌های منطقی با منطق من جور نمیاد. عدالتی وجود نداره و برای نبودنش هیچ توجیهی از دردم کم نمی‌کنه. منم مثل همون مستی که به میخانه پناه می‌بره، راه علاجی ندارم.

باید برگردم به زندگی. به اینکه دو روز دیگه عیده. باید برم گل بخرم. سفره هفت سین بچینم. بخندم و برقصم. 

.

 سه ماه پیش وقتی آخرین یادداشت اینجا را نوشتم چقدر همه‌چیز ترسناک و تاریک بود. افتاده بودم توی چاله‌ای که نمی‌دونستم چطور ازش بیرون بیام. حالا درد همون درده و من همون ادم. فقط یاد گرفتم که چطور فرو نرم. که قبول کنم یک ادمی هستم با توانایی محدود و امتیازات و شانس‌هایی که فقط باید به داشتن‌شون واقف باشم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...