زخم عمیقی که خوب نمی‌شه

امروز که به صبح برسه، می‌شه ۱۸ سال. ۱۸ ساله که تو رفتی. دروغ می‌گن که خاک سرده و زمان هم هیچ زخمی را خوب نمی‌کنه. همه این دروغ‌ها فقط برای اینه که آدم‌ها طاقت بیارن و فکر کنن بعدتر اوضاع بهتر می‌شه. اما نمی‌شه. اگه می‌شد بعد از ۱۸ سال من یهو به خودم نمی‌اومدم که ببینم دارم های‌های گریه می‌کنم و هیچ مرهمی جز زنده شدن تو آرامم نمی‌کنه. تو هم که زنده بشو نیستی. اگه بودی تا الان باید زنده شده بودی. فقط بلدی هی بیایی خواب آدم، مسخره‌بازی دربیاری و بگی چقدر خل بودین که فکر کردین من مُردم. فقط رفته بودم سفر.مثل اون دفعه که رفتم سرکوچه ماست بخرم، دیدم رفقام دارن می‌رن مشهد و یکی شون گفت بیا ما هم با تا راه‌آهن بریم راه‌ بندازیم‌شون و خب رفتیم. بعد همون‌طور  کاسه ماست به دست رفتم توی قطار که کمک کنم چمدان‌هاشون را بگذارن توی کوپه و یک دفعه قطار راه افتاد من با کاسه ماستم رفتم مشهد و شماها تا صبح داشتید دربه در دنبالم می‌گشتید. موبایل هم که نبود خبر بدم بهتون. ولی برگشتم مگه نه؟
همه این حرفات را حفظم که هنوز منتظرم برگردی. واقعا منتظرم ها. اگه نبودم هر چند سال یک بار خواب نمی‌دیدم که برگشتی. قبلا‌ها هر چند ماه یک بار بود. بعدش چند سالی اون وسط‌ها تحریمت کردم. عکس‌هات را از همه جا جمع کردم. با هیچ کس ازت حرف نمی‌زدم. دستم هم که به اون سنگ سیاه غریبه که نمی‌دونم چرا اسم تو را روش نوشتن نمی‌رسید.
عصبانی بودم از نبودنت و می‌خواستم خیلی واقع‌بینانه قبول کنم که دیگه نیستی. که هرچی بوده و نبوده تمام شده و همینه که هست.
اما نشد. چند سال پیش یک روزی که نه سالگرد قمری رفتنت بود و نه اون ۱۴ اسفند لعنتی که همیشه به عمد از رویش می‌پرم، یک جایی از زبان یک غریبه اسم تو را شنیدم.
اسمت را شنیدم و طوری دلتنگی هوار شد روی همه وجودم که فقط هق هق می‌کردم. از همه کسانی که می‌دونستن شنیدن اسم قشنگ تو یعنی چی دور بودم و نمی‌تونستم برای کسی هیچ چیزی را توضیح بدم. فقط دلم می‌خواست پاشم بیام کنار همون سنگ سیاهی که عکس تو رو رویش حک کرده بودیم و خیره بشم به چشم‌هات . نمی‌شد اما. مسخره‌ترین چیز دنیا اینه که من نمی‌تونم هروقت خواستم بیام سراغ تو. سراغ تو که نه، سراغ جایی که آخرین بار باهات خداحافظی کردم. اگه بودی حتمن خیلی حرص می‌خوردی. مطمئنم که می‌گفتی تو پاشو بیا، بقیه‌اش با من، پاشو بیا ببینم کی جرات می‌کنه به تو بگه بالای چشمت ابرو هست. همین که بودی و  این‌ها را می‌گفتی هم خوب بود. همین که بودی و حتی نمی‌دیدمت.
چیزی که خیلی سخته، دلتنگی من برای تو نیست. نبودنته که سخته. هنوز نمی‌فهمم یعنی چی که نیستی. خیلی روزها جات خالیه. خیلی روزها. مامان جلوی من هیچ وقت از تو چیزی نمی‌گه. چند وقت پیش که بابا یک دفعه یادت کرد  
 و گفت اگه تو بودی الان فلان چیز را می‌گفتی، مامان طوری سریع حرف را عوض کرد و به بابا چشم غره رفت و خداحافظی کرد که حتی ندید اشکهام از هردوتا چشم‌هام پایین ریختن. فکر می‌کنن اگه اسمت را جلوی من نیارن دلتنگت نمی‌شم؟ بهشون حسودیم می‌شه  که میان پیشت و اونجا حتمن با هم دیگه درباره تو هم حرف می‌زنن. 
خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه بتونم برگردم تهران، بعد از دیدن مامان‌اینا پرواز می‌کنم میام سراغ تو. تنهایی. مثل اون روزهای اول که یک دفعه به خودم می‌اومدم و می‌دیدم کنار سنگ قبرت نشستم. اره اسمش سنگ قبره و با نیاوردن اسمش، با پرهیز از نوشتن کلمه مرگ، تو زنده نمی‌شی. مرگ تو بی‌رحمانه‌ترین اتفاق در زندگی شخصی من بود. نه فقط به خاطر همه ما که تو را خیلی زود از دست دادیم و هیچ چیزی توی این دنیا هیچ وقت جای خالی‌ات را پر نکرد و نمی‌کنه. بی‌رحمی مرگ تو برای من این بود که خیلی جوان بودی. فقط ۳۲ سال داشتی و هزار هزار روز روشن در انتظارت بود. انصاف نبود که اینقدر زود همه چی تمام بشه. اگه بودی چند ماه دیگه ۵۰ ساله می‌شدی و حتمن برات یک جشن بزرگ می‌گرفتیم. نیستی اما و حسرت نبودنت، یک زخم عمیقه که حالا خوب می‌دونم هیچ وقت خوب نمی‌شه.


هراس از دنیا

آخرشب با دخترها دور میز نشسته بودیم و حرف به بچه دار شدن کشید. کمی به شوخی و کمی به جدی درباره این حرف می‌زدیم که چقدر بچه می‌خواهیم و نمی‌خواهیم و چرا. و خب البته همه‌اش حرف بود و هر سه نفرمان می‌دانیم که به احتمال ۹۹.۹ درصد هیچ بچه‌ای را به دنیا نخواهیم آورد.
یک جای حرف‌ها‌یمان من از هراسی که از دنیا دارم و گفتم و اینکه جرأتش را ندارم یک آدم دیگر را به این دنیای وحشی و دیوانه بیاورم. ر که بین ما از همه مطمئن‌تر بود که بچه نمی‌خواهد گفت اون بچه هم اگه به دنیا بیاد، مثل همه‌ی ما به  روش خودش با دنیا و رنج‌هاش روبرو می‌شه و ب اجدادمان را مثال زد که طی قرن‌ها چطور از پس همه سختی‌های این دنیا برآمدند و نسل انسان هنوز منقرض نشده. من اما دست‌هایم را تند و تند تکان دادم و گفتم، روبرو کردن یک آدم دیگه با این همه رنج از توانم خارجه و ترجیح می‌دم اگه یک زمانی خواستم و تونستم که مادر بشم یک کودکی را که دیگری به دنیا آورده به فرزندی قبول کنم. بعدش هم زدم به مسخره بازی که من الان وقت تخمک‌گذاری ماهانه‌ام است و همینه که حرف بچه می‌زنم و ساعت بدنم فردا شب خاموش می‌شه.
فردا شب، خواب دیدم که یک جشن بزرگ بود و خیلی‌ها آنجا بودند، بعد یک دفعه نمی‌دانم چه شد که یک سری آمدند و آدم‌ها را دسته دسته می‌کشتند. یک جایی من به خودم آمدم و دیدم که از آن همه آدمی که در جشن بودند ۷-۸ نفر بیشتر زنده نمانده‌اند. همه‌ی جمعیت مثل برگ خزان افتاده بودند زمین و آن چندتایی که باقی مانده بودند داشتند از ترس و غصه قالب تهی می‌کردند. همه‌ی کسانشان جلوی چشم‌هایشان مرده بودند. یادم نیستند آنها که مانده بودند که بودند اما یادم است که یک پیرمرد و یک زنی که شاید خواهرم بود هم میان‌شان بودند. بهت زده و حیران. یک لحظه فکر کردم این رنج بیشتر از قدرت تحمل‌شان است. داشتند ضجه می‌زدند و هیچ کاری نمی‌شد کرد. همه‌ی آن دیگران جلوی چشم‌هایمان مرده بودند و جسدهایشان همان‌جا روی زمین افتاده بود. یک تفنگ برداشتم و آن چند نفری را که زنده مانده بودند را من کشتم. فکر کردم اگر آنها هم بمیرند حتمن کمتر رنج می‌کشند. فکر کردم آنها طاقت زنده ماندن را ندارند و من طاقت تماشای رنج‌شان را. 
همه شان را کشتم. هر ۷-۸ نفرشان را.
بقیه‌اش خیلی تار و مبهم بود. نمی‌دانم چه کسی صدای شلیک‌ها را شنیده بود و آمد من را، در حالی که دست‌هایم خون‌الود بود از آنجا برد. به خودم که آمدم طبقه پایین سالن جشن بودم و همه آن آدم‌ها یکی یکی از پله‌ها پایین می‌آمدند. نمرده بودند. کسی آنها را نکشته بود. در یک موقعیت اضطراری مجبور شده بودند همه را موقتا بیهوش کنند. وسط آدم‌هایی که با پاهای خودشان پایین می‌آمدند، چند نفر را با برانکارد بیرون بردند. آدم‌هایی بودند که من کشته بودم‌شان، واقعا کشته بودم‌شان و انگار واقعا مرده بودند. دستهایم خونی بود. می‌لرزیدم و شدیدتر از همه عمرم داشتم گریه می‌کردم. وسط هق‌هق‌هایم هی می‌گفتم قلبم داره از سینه‌ام بیرون می‌آید و یک نفر دستش را محکم روی سینه‌ام فشار می‌داد که نترکد.
اولین باری بود که آدم می‌کشتم. اولین بار بود و واقعا کشته بودم‌شان. از ترس این که از مردن آدم‌هایی که نمرده بودند و روبرو شدن با چیزی که اصلا رخ نداده بود، رنج نبرند، کشته بودم‌شان ...... کشته بودم‌شان و مثل آن دیگران، زنده نشده بودند.
صبح که وحشت‌زده و حیران بیدار شدم، اول خبر انفجار در یک عروسی در کابل را دیدم. ۶۳ نفر کشته شده بودند. واقعا کشته شده بودند. یادم نبود که آیا قبل خواب خبرش را دیده بودم یا نه؟ فکر می‌کردم آنهایی که زنده ماندند چطور طاقت آوردند؟ چند ساعت بعد خبر آمد که یکی‌شان خودش را کشته.... فکر کردم چرا من در کابوسم خودم را نکشتم؟ چرا آن دیگران باقی مانده را کشتم؟ می‌خواستم همه‌ی رنج‌ها مال خودم باشد؟ 
هنوز هم بعد از چند روز وقتی یادم می‌افتد که آن آدم‌ها را کشتم  و وقتی بقیه از جا بلند شدند، آنها مرده بودند، قلبم ‌تند می‌زند و هی باید بگویم کابوس بود کابوس بود کابوس.......





تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...