زودتر بیا لطفا. شانه های من دیگر طاقت تحمل این همه بار را ندارند. طاقتم برای اینکه هر رفرش صفحه خبر بگوید که هیولا یکی دیگر از آدمهایم را کشیده توی سیاهچال تمام شده.کاش اصلا خواندن اسمهاشان را بلد نبودم. گیج می شوم این جور وقتها و هی خجالت می کشم از خودم. آه وناله نمی خواهم راه بیاندازم انتخاب خودم بود و حالا حق ندارم بنشینم به داد و هوار که دلم آنجا است و طاقت این همه خبر بد را ندارد و این آزادی اینجا را هر روز کوفتم می کند.
پا به پای نرفتن
تمام نمی شوند این روزها. تمام نمی شوند این روزهای لعنتی.من طاقت همه چیز را دارم جز رنج تو. طاقت همه چیز را دارم جز اینکه تو خوب نباشی و من کنارت نباشم و حالا باید صبوری کنم پا به پای نرفتن و هی روزها را بشمارم و روزهای لعنتی تمام نشوند. خسته شده ام. از این همه ناتوانی ام خسته شده ام. این همه رنج سهم ما نبود.......
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...