همهی حسهایم را طوری میتونم انکار کنم که خودم هم به وجودشان شک کنم. که توی آینه، خیره شوم به چشمانم بگویم هیچ. واقعا هیچ. اما به حسادت که میرسد، یک طوری دلم را چنگ میزند که دستهایم را بالا میبرم.
حیرانی
وسط مرتب کردن فایلهای کاریام دیدم یک جا، بالای متن یک مصاحبهی نیمهتمام، نوشته بودم «اینقدر زیاد دوستت دارم که گاهی خودم هم حیران میشوم.» خوبه که آدم یک جایی از حجم زیاد احساسی که توی قلبش داره حیران بشه و نتونه بدونه ثبت کردنش ازش عبور کنه. اصلا حیرانی همیشه خوبه.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...