‏نمایش پست‌ها با برچسب دابلینی‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دابلینی‌ها. نمایش همه پست‌ها

رفتن همیشه رفتن


چهار روز دیگه می‌رم برلین. برای تا آخر آگوست یک اتاق اجاره کرده‌ام و قرار است با چهار تا همستر، یک سگ پشمالوی سفید و سیاه و یک دختر آلمانی همخانه باشم. اندازه زندگی کردن در برلین و مصاحبه واقعی و رو در رو گرفتن از آدم‌هایی که لازم دارم حرف‌هایشان را بشنوم برای همخانه شدن با همسترها و آقا سگه هم هیجان دارم. خانه‌ام کنار رودخانه است و دور و برش پر از کافه‌هایی که امیدوارم صبح تا عصر یک گوشه دنج‌شان مشغول نوشتن باشم.
از الان چمدانم را بسته‌ام و این بار حتی از دفعه قبل هم سبک‌تره. لباس‌های گرمم را با خودم نمی‌برم و می‌گذارمشون دوبلین و واقعا امیدوارم طوری ییلاق و قشلاق کنم که فقط وقتهایی که دوبلین هستم، لازم‌شون داشته باشم.

همه این‌ها است و دلتنگی‌ام برای ترک دوبلین هم است. هیچ تصوری ندارم که چطور می‌تونم بعد از پنج‌ماهی که پیش دخترک بودم، دوباره فاصله را طاقت بیارم. امروز کلی با هم بازی کردیم، رقصیدیم، نقاشی کشیدیم، یک مرغ دارم  و طوطی بازی کردیم و وقتی داشت می‌رفت یک بغل محکم و طولانی بهم داد که برای سه روزم بس باشه. دلم براش تنگ می‌شه و دارم می‌رم و زندگی همینقدر عجیب و غریبه. فردا، پس‌فردا حتمن باید وقتی که توی بغلم نشسته براش بگم که دارم می‌رم و دیگه نمیشه هرچند روز یک‌بار همدیگه را ببینیم و شب‌ها بمونم خونه‌شون و دلم براش خیلی تنگ می‌شه...

برو برو



 واقعا شدم همون یهودی سرگردان و هرجا که می‌روم بعد از چند وقت صدای برو برو توی گوشم می‌پیچه و باید که برم. چهار ماه خیلی خوب در دوبلین داشتم. چهار ماهی که با ایستبورن خیلی متفاوت بود. ایستبورن خودم بودم و خودم و یک کم دوستی و معاشرت با میشل و گاهی هم سلی. دوبلین اما وسط دوست‌های قدیمی بودم و چندتایی هم دوست جدید بهشون اضافه شدند و اوضاعم طوریه که واقعا وقت ندارم یک روز سرخوشانه برای خودم در شهر بگردم، یا باید کار کنم، یا مهمونی و معاشرت و قرارهای دوستانه دارم و البته ناراضی هم نیستم و خیلی هم خوب.
فکر می‌کردم تا آخر ژانویه دوبلین بمانم اما ممکنه زودتر برم. شاید جولای، شاید آگوست و شاید هم سپتامبر. بستگی داره کسی که خونه را ازش اجاره کرده‌ام کی برگرده، من تقریبا همین الان هم آماده سفرم و خب راستش این کمی برایم ترسناکه.
طبیعی‌اش اینه که خوشحال باشم که اینطوری حاضر به یراقم اما واقعیتش اینه که با همه خوشحالی‌ام از این سبکی بی‌حد و مرز، کمی هم ازش می‌ترسم. .
اگر بشه که جولای بروم، یک ماه و شاید هم دو ماه (جولای و آگوست) و حتی شاید تا سپتامبر بروم برلین. برای کارم شدیدا لازم دارم که برلین باشم و خب چه چیزی بهتر از این؟
این چهار ماهی که دوبلین بودم، خیلی مطمئن بودم که حتمن یک سال و حتی شاید بیشتر هم همین‌جا می‌مونم و بعدش یک دفعه، شب خوابیدم و صبح بیدار شدم و دیدم دلم می‌خواد برم.  
حالا هم از وقتی که لندن را ترک کردم، برای رفتن آماده‌ترم و هم از وقتی که ایستبورن را ترک کردم.  

راه سخت یا راه آسان؟


بعضی وقت‌ها ادم باید شجاع باشه، راه سخت‌تر را انتخاب کنه و دنبال آرزوهایش بره، گیرم با دلی که مدام توش پروانه پرپر می‌زنه. تصمیم آسونی نیست. من یک بار بین راه سخت و آسون، راه آسون را انتخاب کردم و نمی‌خوام دوباره این‌کار را کنم. راه آسونه البته به اون آسونی هم که فکر می‌کردم نبود و پوستم به معنی تمام کلمه کنده شد و یک زن دیگه از توش بیرون اومد. اما همچنان حسرت این را دارم که اگه کمی قوی‌تر و شجاع‌تر بودم و قدرت بیشتری داشتم، می‌تونستم راه سخت‌تر را برم. حالا، امروز به وضوح قوی‌تر هستم. قدرت بیشتری دارم و تسلطم روی جهان و اعتمادم به خودم بیشتره. حالا که هیچی ندارم و بدون بند و بار دارم روی یک طناب نازک سوت‌زنان جلو می‌رم، بهترین فرصته برای این که راه سخت‌تر را که برام جذاب‌تره و من را بیشتر شبیه خودم می‌کنه انتخاب کنم و نترسم. یا حتی بترسم اما ترسم را هم مثل بقیه داشته‌هایم توی کوله‌ام بگذارم و جلو برم.
راه آسونتر، اپلای کردن برای یک فرصت شغلی خوب و دائمه که شانس زیادی برای گرفتنش دارم و خیلی خیلی هم وسوسه‌برانگیزه، نه فقط به خاطر امنیتی که یک شغل خوب و دائم میاره، بخاطر این امنیت و فرصتی که بهم برای بلندتر کردن صدایم می‌ده. راه سخت‌تر اما همین خونه‌به‌دوشی و رفتن و رفتن و نوشتن‌ وتجربه کردنه. تا کی می‌تونم اینطوری زندگی کنم؟؟نمی‌دونم. حتما سخت . خواهد بود اما اگه حواسم را جمع کنم حتمن می‌تونم از پسش بربیاییم.

یک کمی که پول جمع کنم حتما پروانه‌های توی دلم هم کمتر بال بال می‌زنن، بعد از دو سال که تا خرخره زیر قرض بودم و روزهایی بود که برای دادن کرایه خانه‌ام هم مشکل داشتم، حالا همه قرض‌هایم را داده‌ام و حساب‌های بانکی‌ام را صاف کرده‌ام و فقط مانده ۱۱۸ تا از بدهی کردیت کارتم و می‌تونم شروع به پس‌انداز کنم. باید هی مراقب خودم باشم که نترسم و محکم جلو برم و آرزوم را زندگی کنم. از همون اول اولش که هوس خانه به دوشی و در راه زندگی کردن به سرم زد، این ترس‌ها بود وتا همین حالا که ۸ ماهش را جلو آمدم هم بخشی از بسته‌ای بوده که دارم باهاش زندگی می‌کنم. بسته‌ای پر از خوشی و نگرانی و جذابیت و ترس.

خواب نباشه یک وقت؟



خانه جدید را دوست دارم و به من آرامش می دهد. یک اتاق در یک خانه سه‌ خوابه‌ی دو طبقه اجاره کرده‌ام که دو باغچه قشنگ در جلو و پشت خانه دارد. خانه را با دو زن دیگر شریک هستم ولی اینقدر بزرگ است که هرکدام فضای شخصی خودمان را داشته باشیم و اگر بخواهیم تنها باشیم. روزهای اول به بهانه عید حسابی خانه‌تکانی کردم و امروز هم دکور اتاق نشمین را عوض کردم و در کنج کنار پنجره‌های تمام قدش که به باغچه جلوی خانه باز می‌شود برای خودم یک دفتر کار کوچک درست کردم. مبل قرمز رنگ را طوری گذاشته‌ام که منظره جلوی رویم گل‌های تازه شکفته شده و اسمان باشد و کنارش هم میز کوچکی برای بساط چای و میوه‌ و خوراکی گذاشته‌ام. گاهی مثل امروز از خانه کار می‌کنم وگاهی هم می‌روم وسط شهر، توی کافه کار می‌کنم و ناهار را با خواهرجانم هستم. بهترین اتفاق این روزها بودن کنار خواهرکم است. نه فقط برای اینکه حواسش به من است و هزار جور هوایم را دارد که خوشحال باشم، برای اینکه دلم مدام تنگش بود و حالا می‌توانم بدون دلتنگی برای خودش و دخترکش نفس بکشم. یک سمت دلم سبک شده و هربار که موقع خداحافظی نگاه‌شان می‌کنم و می‌دانم فقط یک ربع با هم فاصله داریم، قلبم با خوشحالی می‌زند

چند روز پیش بعد که خانه‌شان بودم، بعد از تاریکی هوا می‌خواستم بیایم خانه خودم و دخترکش مدام می‌گفت نرو، هوا تاریکه، گم می‌شی. کمی که سوال پیچیش کردم ببینم چرا نگران است گفت اخه می‌خواهی بری لندن و همین که فهمید لندن رفتنی در کار نیست، گفت باشه برو و زود بیا دوباره. چی واقعا بهتر از این؟ تمام مدتی که لندن بودم دلم می‌خواست دوباره در یک شهر زندگی کنیم و برایم یک رویایی دور از دسترس بود. حالا چرخ روزگار را طوری چرخاندم که دوباره در یک شهرهستیم، آخرهفته ها با هم می رویم خرید و گردش، وسط هفته‌ها با هم می رویم شهر کار می‌کنیم، ناهار می‌خوریم، دنبال دخترک می‌رویم مدرسه و خیلی وقتها شب‌ها خانه آنها هستم، دخترک کنارم خوابیده و برایش قصه می‌گویم و صبح هم که چشمم را باز می‌کنم دویده آمده پیش من و قصه می خواهد. همه چیز کنارشان اینقدر خوب است و همه این سال‌ها دوری و فاصله طوری بخش جدایی ناپذیر زندگی‌ام شده بود که می‌ترسم این روزهای خوب کنارشان بودن، خواب باشد

از روزهای دوبلینی



فردا میشه ۲۰ روز که آمده‌ام دوبلین، اما اینقدر جسم و روحم مریض بود که اصلا نفهمیدم چطور گذشت.سرماخوردگی ۱۰ روزی من را انداخته بود و از آن طرف سگ سیاه افسردگی پاچه‌ام را گرفته بود و ول نمی‌کرد. جسم و روحم بهتر است حالا. تن و چشم‌هایم داغ و تب‌دار نیست و با پیاده روی یک ساعت و نیمه امروز می‌شود گفت که افسردگی را هم هی کردم و دور شده

دیگه باید قبول کنم که همیشه وقتی روزهای سخت می‌گذرند و به ساحل امن می‌رسم یک دفعه‌ای از پا می‌افتم و زمان می‌خواهم تا دوباره روی پاهایم سوار شوم. این بار هم داستان همان بود. اما حالا واقعا وقتی برای تلف کردن ندارم. باید زندگی کنم و بنویسمش بیشتر از همیشه

دیروز فکر می کردم که خیلی تصمیم عاقلانه‌ای گرفتم که خواستم یک مدت ایرلند بمانم. هنوز آماده زندگی در جاده نیستم. هم تمرین لازم دارم .و هم تجهیزاتم کامل نیست. این چند ماهی که شاید به یک سال بکشد می‌تواند یک دوره انتقالی خوب برایم باشد

جایی که زندگی می‌کنم در جنوب دوبلین است و ۱۵ دقیقه که پیاده بروم به دشت و گاو و گوسفند می رسم. روبرویم تپه‌‌های سرسبزی است که حیوانات چرا می‌کنند. راهش پیاده رو ندارد و امروز به گذر از کنار جاده‌اش اکتفا کردم. اما یک روز باید تا بالای تپه بروم

خیلی کارها است که باید تا دوبلین هستم انجام دهم: دلم می‌خواهد شنا و دوچرخه سواری و اگر بشود رانندگی یاد بگیرم

دلم می‌خواهد دویدن و یوگا کردن بخش ثابت زندگی‌ام شود و شاید هم اینجا کلاس رقص بروم

اصلا باید بنشینم برای این ۱۰ ماهی که قرار است ایرلند باشم برنامه بریزم

دو هفته اول: فقط کار و استراحت


دوبلین برای من یک جای تازه نیست. ۱۰ ماه اینجا زندگی کرده‌ام قبلا و در ۶ سال گذشته سالی چند بار، تقریبا هر دو سه ماه یک بار آمده‌ام دوبلین. با همه اینها اما دوبلین را قرار است این بار که می‌خواهم یک سالی بمانم دوباره بشناسم. آن ۱۰ ماهی که اینجا بودم هم سخت مشغول درس خواندن و تز نوشتن بودم و هم قرار بود بروم لندن و سودای رفتن داشتم. بعدها هم هروقت برگشتم اینجا بخاطر دیدن دوستانم بود و کمتر فرصت شد تنهایی و سرفرصت و با خیال راحت شهر را بگردم. نه که شهر را نشناسم. جاهای قشنگ را می‌شناسم و بیشترشان را رفته‌ام اما این یک سال می‌خواهم گوشه‌های کمتر معروفش را که قبلا نرفته‌ام و کم رفته‌ام بشناسم و بدون اضطراب دانشگاه و بی‌قراری رفتن شهر را زیر و رو کنم. این دو هفته‌ای که گذشت هنوز به شهرگردی نرسیده‌ام و حتی یک گینس هم نخورده‌ام. خسته بودم خیلی خسته و وقت‌های آزادم را هم ترجیح می دادم با دوستم باشم. حالا اما اگر این سرما خوردگی زودتر خوب شود، آماده ام که زندگی دوبلینی را شروع کنم
دلم برای دابلین تنگ شده. برای زندگی کردن در دابلین. آن یک سالی که دابلین بودم هیچ آسان نبود. یک جورهایی از سخت‌ترین روزهای این چند سال بود برای اینکه امیدم را از دست داده بودم. به من ویزای انگلیس نمی دادند و هزارجور بهانه می اورند  ومن از اینکه نتوانم هیچ وقت دوباره با مرد زیر یک سقف زندگی کنم ترسیده بودم. بعد این ترس قاتی ناامیدی شده بود و بلایی سرم اورده بود که هنوز  به تمامی از دستش خلاص نشده‌ام. با همه اینها،  با همه روزهای پر از اشک و ترس و ناامیدی که داشتم، آنجا زندگی می‌کردم. می دانستم وقتی شادم کجا بروم و با کی بروم. وقتی دلم گرفته باید چکار کنم. وقتی ترسیده ام و دلم می خواهد زیر مبل قایم شوم باید به چه کسی زنگ بزنم و ادرس کجا را به تاکسی بدهم.
دلم برای دابلین تنگ شده و خیلی هم مطمئن نیستم که سفر چاره دردم باشد. دلم زندگی می‌خواهد. 
اینجا خوبم، بعد از مدتها دوباره شادم، می‌خندم، خیلی از اولین‌هایمان را اینجا توی این خانه سر نبش پر از سایه درختهای جورواجور تجربه کرده‌ام اما دلم دوست می‌خواهد. دوستی که با شادی‌اش برقصی. دوستی که بشود ساعت 12 شب بروی خانه اش و بگی من امشب را اینجا می خوابم. دوستی که برای اسباب‌کشی‌ات بیاید یک شهر دیگر که تنها نباشی و تمام راه برایت ترانه‌های جورواجور بگذارد. دوستی که پایه کباب‌خورانت باشد و بشود نیم ساعت قبلش هم باهاش هماهنگ کرد. دوستی که......

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...