‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیوارها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از دیوارها. نمایش همه پست‌ها
نون خامه‌ای را گرفته‌ام دستم و آرام آرام مزمزه‌اش می کنم که تمام نشود. گاز سوم را که می زنم، نون خامه‌ای هنوز از گلویم پایین نرفته یاد مسعود می‌افتم و بستنی یخی خوردنش در آن چند روزه مرخصی و حس آشنایی که می‌دانم از چه جنسی است. یک دفعه٬ پرت می‌شوم به آن روزی که زن‌ها درباره حسرت گاز زدن ساندویچ حرف می‌زدند. یاد آن دختری که روز دادگاه به سربازی که مراقبش بود پول داده بود برایش ساندویچ بخرد و نمی‌دانم چرا نشده بود که به ساندویجش برسد. یاد سهیلا که سه سال تمام میوه نخورده بود. یاد خیال‌پردازی‌های شبانه زنها درباره کیک٬ درباره شربت آلبالو٬درباره کشک بادمجان. درباره خوشی‌های معمول و پیش پا افتاده زندگی‌شان.
حسرت فلان غذا و فلان خوردنی را داشتن در زندان شاید فانتزی‌ترین خیال باشد وقتی  که هوا نیست٬ آسمان نیست٬ صدا نیست٬ آزادی نیست و همه درها قفل‌اند. اما همین حسرت کوچک و فانتزی٬ واقعی است. واقعی و پیش پاافتاده و معمولی. اینقدر که هنوز بعد از  پنج سال٬ طعم آن هوس شبانه برای گاز زدن ساندیچ ته گلویم هست و می‌شود که قفلش کند و ببنددش و اشک هم راهگشا نباشد.اینجور  وقتها خودم را ٬ خود الانم را که هرچه بخواهم با فاصله چند دقیقه و چند قدم در دستم است فراموش می‌کنم. می‌شوم یکی از زن‌هایی که هنوز پشت آن دیوارها هستند. که دستشان به هیچ جا نمی‌رسد٬ که درها به رویشان قفل است٬ بعد٬ آن حسرت٬ آن حسرت ساده و پیش‌پا افتاده گاز زدن ساندیچ یا لیسیدن بستنی٬ می‌نشیند ته گلویم. خیلی واقعی. انگار که آن‌جا هستم. نه که یاد آنها باشم و به‌خاطر آن‌ها بغض بخواهد خفه‌ام کند. به خاطر خودم است. به خاطر آن زنی که هنوز آنجا است. که چسبیده به آن لوله آب‌گرم گوشه راهرو٬ زل زده به رفت و آمد زن‌ها و هیاهوشان و هی به خودش می‌گوید همه چیز فقط یک کابوس است. نترس. الان بیدار می‌شوی.....
سبزی پلو سر اجاق داره دم می‌کشه و ماهی شکم پر توی فر جلز و ولز می‌کنه، عصر خونه را کردم دسته گل، خودم را هم خیلی خوشگل و داریم فیلم «ترومن شو» را می بینیم. تلفن زنگ می زنه،  از ایران. تا مرد جواب تلفن را بده، لپ تاپ را باز می کنم که ببینم دنیا چه خبره: خانم ستوده را برده اند بهداری. نزدیک یک هفته است که اعتصاب غذا کرده. همه خوشی های کوچکم دود می شه. یاد لحظه لحظه هایی می افتم که موقع زندان و روزهای سخت بعد از آن، تمام قد کنارم بود و حالا هیچ از دست من برنمیاد. احساس ناتوانی می کنم. احساس اینکه دستهایم بسته است و بغض گلویم هیچ دردی را دوا نمی کند.

باید بنویسمت


 می خواهم تو را بنویسم و نمی تونم. از کجا باید شروع کنم که واقعی باشه. چطور باید بنویسم که بشه باور کرد اون همه ماجرایی را که از سر گذراندی.
آخرین خبرم اینه که خودکشی کردی که گله کرده بودی چرا نیامدم دیدنت و من.... فایده نداره که بگم خبر نداشتم. فایده نداره بگم هرکی از طرفهای تو می آمد سراغت را می گرفتم و هیچ کس بلد نبود بگه کجایی اینقدر که سخت بود و پرت اسمش.
زنده ای هنوز؟ آره زنده ای، اگه نبودی حتما خبرش بهم می رسید؟ می رسید واقعا؟ ........
اولین باری که با تو حرف زدم فهمیدم «فلج شدن» یعنی چی... تو داشتی دست و پا می زدی و از من هیچی برنمی اومد. اصلا از هیچ کس کاری برنمی امد. فرو رفته بودی و دروغ بود هرچیزه دیگه ای که می گفتم. اما مگه می شد راستش را گفت. مگه می شد گفت که اینجایی که تو هستی ته ته دنیا است.
می خوام بنویسمت و نمی تونم. اینقدر که سختی. باید بنویسمت اما. ...باید باید باید باید....
به خیلی ها قول دادم که بنویسم شان؛ به تو اما نه؛روزهای اخر اینقدر خمار بودی که اصلا نمی شد باهات حرف زد. اینقدر زیاد که می ترسیدم توی چشمات نگاه کنم . اصلا جلوی تو من همیشه خفه می شدم. خفه می شدم و هرچی که می گفتم احمقانه بود. آدم وقتی حققیت را می دونه و نمی تونه بگه و لال هم نمیشه مدام حرفهای احمقانه می زنه.
تو تنها ته خطی ای نبودی که اونجا دیدم، پس چرا نمیشه فراموشت کنم؟ چرا نمیشه بنویسمت و خلاص شم از تصویر تو با اون ابروهای تراشیده و دستای پر از رد تیغ و نگاه پر از زندگی ات که موقع فروغ خوندن برق می زد.
می خوام بنویسمت اما کلمه ها را هر جور کنار هم ردیف می کنم نمی تونن زنی را که در ته ته ته دنیا، بین امید و ناامیدی دست و پا می زند و هنوز خیلی خیلی برای مردن جوان است تصویر کند.
کلمه ها نمی توانند بگویند چرا من بعد از شبی که تو را دیدم تا خود صبح زار زدم و نفسم بند امده بود و آن بغض لعنتی هنوز خیلی وقتها راه نفسم را می بندد.
باید بنویسمت.باید بنویسمت.

دردی که مال تو نیست

از زندان و زنان زندانی که حرف می زنم، همه چیز در مود مسخره بازی و خنده بازار است، به جای بدی اگر برسم ماجرا را قطع می کنم و بدترین ماجراها را با خنده تعریف می کنم.  بعد، تعریف هایم که تمام می شود، همان لحظه ای که همه دارند روده بر می شوند، یکی از زنهایم خجالت می کشد از خنده هایم، آن یکی دیگر که جنس این خنده ها را می شناسد، ترس برش می دارد و هردوتایشان  با هم می‌خواهند که من اصلا چیزی نگویم که کارم به جایی نکشد که فردا صبح، وقتی مستی از سرم پریده و بلبل زبانی یادم رفته، پرت شوم توی آن راهروی ال شکل و بچسبم به آن لوله آب گرم جلوی تلفن های بند و هی مچاله شوم توی خودم و بین خوشحالی برای خود آزادم و غصه برای آن دیگری های هنوز در بند سرگیجه بگیرم.

خیلی وقت بود که وقتی با خودم تنها بودم،همه چیز را انکار می کردم . قصه را طوری ساخته بودم که آن زن 26 ساله  پریشان و ناباور آن روزها من نبودم. بهانه ام این بود که شده ام از آنها که یک روز زندان بوده اند و اندازه ده سال داستان دارند. بهانه خوبی بود و خوب کار می کرد و من از زنی که هرجا می رفت داستان آدمهای پشت دیوار را با خودش می برد، شده بودم زنی که فقط وقتی ازش چیزی درباره آن روزها می پرسیدند حرف می زد، آن هم کوتاه  و بی داستان. می خواست که یادش برود. یادش نرفته اما و اصلا همینش عجیب است. چرا یادش نرفته؟؟؟ چرا همه چیز هنوز اینقدر جزئیات دارد؟؟

می بینی مدام در حال محاکمه خودم هستم؟ فرقی نمی کند که تعریف کنم یا نه؟ که خنده دارهایش را بگویم یا غصه دارهایش را؟ که همه چیز هنوز یادم باشد یا فراموششان کرده باشد؟ که بنویسم ازشان که دردش سبک شود یا بروم روانکاوی که خلاص شوم ازبار سنگینش... هرکاری کنم درد دارد. من چیزهایی را دیدم که دردی را مثل یک سلول سرطانی توی تنم پخش کرده. بدی اش این است که دردش مال خودم نیست که بتوانیم کنار بیاییم با هم، بدی اش این است که من فقط نظاره گر بودم. هرقدر هم که بگویم در یک سلول بودیم، بین دنیای من و دنیای آنها هزار سال نوری فاصله است. ساده ترینش اینکه الان من توی خانه امن خودم در لندن نشسته ام و آنها اگر پای دار نرفته باشند، هنوز گوشه همان جایی هستند که پنج سال پیش با هم بودیم. بیرون هم که آمده باشند وضعشان خیلی بهتر نیست.

نه می خواهم شریک دردشان باشم، نه می خواهم از آن خلاص شوم. شده مثل صلیبی که هرجا می روم روی دوشم است.گاه اینقدر به بودنش عادت می کنم که هی دنبال دلیل برای سنگینی شانه هایم می گردم و پیدا نمی کنم و نگران می شوم وباز هم یادم نمی اید که بارم را زمین نگذاشته ام.

اینجور وقتها و خیلی وقتهای دیگر دلم می خواهد فراموشی بگیرم. این نقش ادمی که یک روزی یک تجربه ای داشته و نمی شود ازش خلاص شود را دوست ندارم. از گریه هایم خجالت می کشم، لوس هستند و انگار شو باشد. شو آدمی که می خواهد بگوید من خیلی سختی کشیده ام و تجربه های دردناکی کشیده ام و ..... از خنده هایم خجالت می کشم، چون من حق ندارم زندگی آن آدم‌ها را با خنده تعریف کنم و اینکه این تنها راه گرفتن زهرش است و یعنی که زندگی حتی در انفرادی شب قبل اعدام هم جاری است و خنده گاهی تنها دیوار دفاعی آدمی است که جایی گیر کرده هم بهانه کافی برای خجالت زده بودنم نیست. از هردوتاشون می ترسم و فقط دلم می خواهد ساکت باشم و چیزی نگویم. 


تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...