فقط برای سایه روی دیوارم
شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام میگفت میخواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همهمان میدانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمیخورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانهاش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسبابکشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کردهام به این دور ریزانها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده ام کلی خرت و پرت جا گذاشته ام و ریختهام دور. از پارسال هم که فهمیدهام جاهایی هست که وسائل دست را تحویل میگیرد به نفع خیریهها، مشتری پر و پا قرصشان شدهام.
بارم از دو تا چمدان که سنگینتر میشود، دلآشوبه میگیرم اصلا. اولها بهانه هواپیما را میآوردم که بیستر از 20 کیلو نمیتوانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب میبرم هر بار یک بهانه جدید پیدا میکنم. دفعه آخر چمدان بزرگه را بخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاشتم جلوی در که ببرند برای همان خیریهها.
این دفعه اما همه چیز توی همان دو تا چمدان جا شد، اینقدر که حواسم بود بارم را سنگین نکنم که مثلا موقتی اینجا هستم . حواسم نبود اما که موقتی زندگی کردن زیر پای آدم را خالی میکند کم کم، انگار که روی هوا راه بروی یا بدتر، روی یک لایه نازک یخ.
از این خانههای مشترک و زندگی کردن با همخانه که رها شوم، باورم میشود که قید رفتن را زدهام و قرار است همین جا تنهایی ماندگار شوم.
سر جنون سلامت
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...