سال سخت

 .
تمام سال، مثل آدمی که توی طوفان گیرافتاده، دست و پا زدم و تقلا کردم. نقابم را محکم روی صورتم چفت کرده بودم، خنده‌ی صورتک را  به لبانم چسبانده بودم و به هر گلبرگ و تکه ابر و قطره باران و نور کم‌جانی چنگ انداختم که زنده‌گی کنم.
سخت‌تر از همه‌ی این دست و پا زدن‌ها و رنج‌ها و ناامیدی‌هایش این بود که نمی‌دانستم چرا این دریا یک دفعه طوفانی شد. ترسناک‌تر از آن این بود که نمی‌دانستم آیا واقعا دریا طوفانی است یا منم که وحشت‌زده تقلا می‌کنم؟
 خوبی‌اش به اینه که تمام شد و فردا حتما روز دیگری است. چی بیشتر از همه‌ نجاتم داد: کلمه‌ها. کلمه‌هایی که یکی‌یکی کنار هم روی صفحه‌ سفید ردیف می‌شوند، تنها خدا و منجی‌ای هستند که به قدرت‌شان باور دارم. 
بعد از کلمه‌ها و به موازاتش، شهر و پرسه‌زنی‌ها توی شهر هم نجاتم دادند. اینکه از ماه اکتبر از خانه زدم بیرون و هفته‌‌ای سه تا پنج روز بیرون از خانه کار کردم و تا روزی ده کیلومتر در روز پیاده رفتم، مه دور مغزم را کنار زد و کمکم کرد که بتونم بنویسم.

یک روزی که افتاب باشه و من خوب باشم

 .

دوازده سال پیش، همین‌جا، درباره‌ اهمیت رفاقت‌مون نوشته بودم. درباره اینکه حتی نمی‌تونم تصور کنم که یک وقتی خودش و رفاقتش در زندگی‌ام نباشد. حالا اما، حالا که دوازده سال از نوشتن آن کلمه‌ها گذشته، یادآوری بودنش و هرخاطره‌ای که بودنش را یادم بیاورد، آنقدر سنگین است که همه‌ نشانه‌هایش را از همه جا پاک کرده‌ام. برعکس قبلن‌ها، حرفش را هم دیگر نمی‌زنم. 

یک روزی که حال خودم خوب باشد، آسمان بالای سرم آفتابی باشد و غصه‌ اضافه نداشته باشم، باید با یک بطری شراب قرمز، یک جایی وسط یکی از پارک‌های محبوبم، زیر سایه‌ی یک درخت بنشنیم و انگار که توی اتاق تراپی باشم، کاغذ را آینه کنم و بنویسم که چرا هر رد و نشانه‌ای از او اینطور آزارم می‌دهد.

برای اشک‌هایی که سنگ شدند

.
شش روز پیش بشار اسد سقوط کرد. بدون اینکه کسی تا یک هفته قبلش حتی حدسش را زده باشه. شبش که چشم‌هام را بستم، مخالفانش در حال پیشروی به طرف دمشق بودند و معلوم بود که دوام نمیاره. صبحش که چشم‌هام را باز کردم، اسد سقوط کرده بود. من اما یک قطره اشک هم نریختم. مثل همون شبی که تهران را ترک کردم. احساسات آدمیزاد یک‌وقت‌هایی اینقدر درهم پیچیده است که انگار با اولین قطره‌ی اشک همه‌ی اون پیکر به ظاهر ایستاده می‌تونه فرو بریزه. مغز اینو بهتر از هرکسی می‌دونه که دستور سنگ شدن می‌ده.
گریه نکردنم عجیبه، چون همین چند هفته قبلش وقتی داشتم آخرین کتاب هشام مطر را می‌خوندم، وقتی به اونجاش رسید که قذافی سقوط کرد، وسط خیابان به هق‌هق افتادم. 
حالا که داره سقوط دیکتاتور همسایه‌، به یک هفته می‌رسه، اشک‌هام کم‌کم راه افتادن. اشک شوق از باز شدن در زندان‌ها، اشک درد از دیدن پیکرهای شکنجه شده، اشک ترس از سرنوشت مردمی که نگرانم دست اسلامگراهای افراطی بیافتن، اشک ذوق برای آنهایی که به خانه برمی‌گردن، اشک امید برای همه آرزوهایی که برای ساختن وطن‌شون دارن. اشک دلتنگی برای همه ترس‌ها و امیدها و شوق‌های سرکوب شده‌ی خودم.
به جای همه‌ی اشک‌هایی که این چند روز نریختم، کابوس‌ دیدم. مدت‌ها بود دیگه کابوسِ «خانه» را نمی‌دیدم. از آن کابوس‌هایی که یا هرچه می‌روی به خانه نمی‌رسی، یا رسیده‌ای  و هراسان دنبال راه فراری، یا می‌خواهی برگردی و جراتش را نداری.... به خیال خودم، به خیال خام خودم تکلیفم را با مفهوم خانه روشن کرده بودم و به صلح رسیده بودیم. این شش روز اما همه‌‌ی توازنی که فکر می‌کردم ساخته‌ام را دود هوا کرد. حالا دوباره همان آدم آواره‌ای هستم که در خواب و بیداری دنبال خانه‌ام می‌گردم و دستم به هیچ جا بند نیست......

تنهایی

.

 احساس تنهایی می‌کنم. یک احساس عمیق که حتی نمی‌خوام درباره‌اش فکر کنم چه برسه به حرف زدن. گاهی خودم را مثل یک بادکنک سرگردان بین زمین و آسمان یا یک پر سفید کنده شده از بال یک کبوتر می‌بینم. همونقدر رها شده به حال خودش. احساس می‌کنم هیچ بندی که منو به زمین وصل کنه وجود نداره. می‌دونم، خودم خواستم که بی‌بند باشم. می‌دونم خیلی به جغرافیایی که هستم ربطی ندارم و تهران هم که بودم شاید همین بود و حتی ترسناکترش. ولی اینها هیچی از  خلا اون چند ثانیه‌های اخر شب و اول صبحی که به این تنهایی اگاه‌تر از همیشه می‌شم،کم نمی‌کنه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...