کلمات

.
تنها چیزی که شاید یک روزی بتونه نجاتم بده، قصه نوشتنه. یک شادی‌ها و غم‌ها و ترس‌هایی هستند که فقط وقتی می‌شه ازشون گفت که از خودت جداشون کنی. که اصلا بشن قصه‌ی یک آدم دیگه و تو فقط تماشا کنی که کجا می‌رن و رد پاشون را ثبت کنی.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...