از کابوس‌ها

.
این خونه را فقط بخاطر بالکنش گرفتم. مثل بهارخواب‌های ایران می‌مونه، بدون سقف، درست زیر آسمان. نقشه‌ام برای این بالکنی مهمانی‌های بزرگ بود، هرقدر که جا بشیم. قرار بود پر از گل بشه و هروقت که وسط کار و هیاهوی زندگی فرصت شد،با ادم‌های عزیزی که این سال‌ها توی این شهر یکی‌یکی به زندگی‌ام اضافه شدند، بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم و نفس بکشیم.
دیشب اما این بالکنی پر از کشته‌شده‌های این دو‌ماه بود. یک جاهایی خودشون، یک جاهایی جسدهاشون، یک جاهایی میزهایی با  عکس‌های قشنگ‌شون که خیره شده بودن به ما. 
توی جدول اکسل اسامی کشته‌شده‌ها، هی عددها را با اونهایی که توی بالکنم بودن چک می‌کردم و یکی‌شون نبود. یکی‌شون کم بود. عددش بود اما خودش نبود. نمی‌دونستم کیه، چه شکلیه، کجاست. اما می‌دونستم که کشته شده و باید بیارمش توی بالکنم. تا صبح وسط اکسل تقلا می‌کردم، انگار یه در جادویی باشه به دنیایی که دستم بهش نمی‌رسه، تا صبح دنبال اونی بودم که کشته شده بود اما فقط عدد بود.
اولین بارم نیست که کابوس تقلا و گم شدن وسط ستون‌های جدول اکسل را می‌بینم. گیر می‌کنی وسط خونه‌ها و ستون‌های اکسلی که پر از اسم کشته شده‌ها است. پر از اسم بازداشت‌شده‌ها. پر از اسم قاتلاشون. پر از عددهایی که می‌گه کی کشته شدن، چند روزه زندانن، چند ساله‌شونه. کابوس اینکه خونه‌های اکسل کوچک هستن و هرقدر جون می‌کنی نمی‌تونی اونجا درست بنویسی که چطور شکنجه شدن، کشته شدن، گم شدن، و بعد عددها بهت حمله می‌کنن. عددهایی که هی بزرگتر و بزرگتر می‌شن. عددهایی که می‌خوان از وسط خونه‌های اکسل بزنن بیرون.
از خواب که پریدم مستقیم رفتم توی بالکن. خالی بود. شب بود. سرد بود. من دور بودم. خیلی دورتر از اون که دستم به جایی برسه.
 

.

امروز شنیدن صدایش قلبم را تکان داد. اگر به من بود دلم می‌خواست که ساعت‌ها ساکت بمانم و او فقط برایم حرف بزند. آخرین باری که دیدمش ۷ ساله بود. حالا یک جوان رعنای ۲۲ ساله شده. همه سال‌های بالیدنش را از دست داده‌ام و این هم حسرتی روی حسرت‌های دیگر. همه این سال‌های دوری می‌شد نزدیکتر به او بایستم و این کار را هم نکردم. بلد نبودم. گرفتار و پیچیده در خودم بودم. احساس گناه می‌کردم از نبودنم. اصلا نمی‌دانستم که من را یادش است یا نه؟

امشب اما شنیدن صدایش... خیلی عجیب بود. یک حس آشنایی در صدایش بود که تا اخرین کلمه‌هایش دنبالش می‌گشتم. هر موجی که صدایش را از فرسنگ‌ها آن‌طرف‌تر به من می‌رساند به جای گوشم در قلبم فرو می‌رفت. 

باید نزدیکتر به او بایستم. خیلی نزدیک‌تر.اینقدر که بتوانم بشناسمش. هنوز برای گره زدن این بند دیر نیست.


۲۲ اکتبر بود

 «فردای آزادی، روز دادخواهی که برسد، ما مثل شما نخواهیم بود.» این صدای زنی بلوچ بود که در خیابان‌های برلین پیچیده بود. جمعیت یک صدا فریاد می‌زد:«زاهدان، زاهدان، چشم و چراغ ایران» 
زنی کنار من، هق‌هق می‌کرد. از تصور فردای آزادی؟ از امکان رسیدن روز دادخواهی؟ یا از اندوه و‌ خشمی که در صدای زن بلوچ بود؟ نمی‌دانم.
این آخرش بود، آخر تجمع بزرگی که به دعوت «انجمن خانواده‌های جانباختگان هواپیمای اوکراینی» برگزار شده بود. روی پوستر فراخوان تجمع نوشته بودند: «زمانش فرا رسیده است»، گفته بودند که ۲۲ اکتبر به برلین بیایید. مردم هم آمده بودند. زیاد بودند. خیلی زیاد. از هرسو‌ که نگاه می‌کردم تا آخر افق دیدم جمعیت بود. 
از همان فرودگاه و داخل هواپیما، تا خیابان‌های برلین و اتوبوسی که به طرف محل تجمع می‌رفت، همه جا پر از ایرانی‌ها بود. به همدیگر که می‌رسیدند، به جای سلام اسم رمزشان  را می‌گفتند:زن، زندگی، آزادی. 
از چند خیابان مانده به محل تجمع، مردم، به طرف محل تجمع می‌رفتند. مردم از اینجا تا اخر شب، یعنی ایرانی‌ها. یعنی ۱۲۰ هزاری ایرانی‌‌ای که از همه جای جهان خودشان را به برلین رسانده بودند. 
مردم، دسته دسته به طرف محل تجمع می‌رفتند. هرگروه با شعارها و‌ پلاکاردهای خودش. انگار  صدای بریده شده از ویدئوهایی که از خیابان‌های ایران می‌رسد را روی تصویر این جمعیت گذاشته بودند، یک گروه شعار «مرگ بر دیکتاتور» می‌دادند، جلوتر  می‌گفتند «مهسا امینی»، کمی دورتر صدای «زن، زندگی، آزادی» میامد. تصویر جمعیت اما شبیه ویدئوهای خیابان‌های ایران نبود. کسی فرار نمی‌کرد. کسی گلوله و باتوم نمی‌خورد. کسی بازداشت و کشته نمی‌شد.  
هر طرف چشم می‌چرخید، پر از پرچم و‌پلاکارد بود. پرچم  کردستان، پرچم شیرخورشید،  پرچم شش رنگ گروه‌های LGBTQ+، پرچم‌هایی که وسطش زن، زندگی، ازادی نقش بسته بود.  پلاکاردها بیشتر از  پرچم‌ها بودند، مثل یک‌نمایشگاه بزرگ. نمایشگاهی با ده‌ها هزار تصویر از آنچه که حاملانشان می‌خواهند و انچه که نمی‌خواهند.
از کشته‌شدگان همه این‌ سال‌ها، از ستار بهشتی، ریحانه جباری، پویا بختیاری، بکتاش آبتین، نیکا، سارینا، مهسا، مهسا، مهسا. هر جا سر می‌گرداندی، اسم مهسا بود، عکس مهسا بود، صدایی بود که اسمش را فریاد می‌کرد.
از زندانی‌های سیاسی، از زینب جلالیان که خیلی از ما ایرانی‌ها اولین بار زن، زندگی، ازادی را از او  شنیدیم تا زندانیان این روزها: حسین رونقی، جادی میرمیرانی، راحله عسگری‌زاده....
 چند ساعت اول راهپیمایی بود. بعضی گروه‌ها بلوک مستقل خودشان را داشتند. پیوسته به دیگران اما با پرچم‌ها و پلاکاردها و شعارهای مشخص. اکثر جمعیت اما درهم تنیده بوده، چند قدم آن‌طرف‌تر از  زنی که عکس رضا پهلوی را به گردنش آویزان کرده بود، یکی دیگر پلاکارد «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر» دستش گرفته بود. 
خیلی‌جاها پرچم‌های شیر خورشید نشان هواداران سلطنت، کنار پرچم‌های کردستان با آن خورشید درخشان وسطش، در آسمان می‌چرخید.
آدم‌ها متفاوت بودند، اما با هم در جنگ نبودند.
زیر یک مجسمه‌ی بزرگ یک گروه پنجاه نفری از زنان و‌مردانی که پرچم شیر و خورشید داشتند شعار می‌دادند: «زن، زندگی، ازادی/ مرد، میهن، آبادی» گروه ۱۵ نفره زنانی که چند قدم آن‌طرف‌تر از آنها ایستاده بودند، با انها هم‌صدا شده بودند اما هربار به جای مرد، میهن، ابادی، با صدایی بلندتر، می‌گفتند: زن، زندگی، ازادی. اینقدر گفتند که بالاخره  همه  با هم فقط زن، زندگی، ازادی را می‌گفتند. 
از این صحنه‌ها زیاد بود. مثل انجایی که یک مرد جوان پشت بلندگوی دستی کوچکش شعار : «مرگ بر خامنه‌ای» می‌داد و  حلقه‌ دورش با خشم تکرارش می‌کردند. یکی از میان حمعیت صدایش کرد و گفت: «آنها از مرگ می‌گویند و‌ ما از زندگی، ما مثل آنها نیستیم. خامنه‌ای جنایتکاره و باید محاکمه و مجازات بشه اما این مرگ‌ خواستن مثل یک بومرنگ به ما، مردم برمی‌گردد.»  مرد هنوز داشت بحث می‌کرد که چرا می‌خواهد شعار مرگ بر .. بدهد،  ادم‌های اطرافش اما شعار زن، زندگی، ازادی را شروع کردند.
آدم‌ها حواس‌شان به همدیگر و رنج‌هایشان بود. همین که چند  نفر فریاد زدند:«ما آریایی هستیم، عرب نمی‌پرستیم» چند نفر دیگر بلندتر فریاد زدند:«خوزستان، کردستان، چشم و چراغ ایران»
یا حتی وقتی چند  نفر، بغل گوش زنی که عکس رضا پهلوی به گردنش اویزان بود، شعار «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه، چه رهبر » دادند، شنیدم که یکی داشت با صدای بلند طوری که زن سلطنت‌طلب هم بشنود، می‌گفت: «ارجاع شعار به ستمگر بودنه‌ها، وگرنه شاه هم اگه ستمگر نباشه که کسی کارش نداره»
هربار که شعار ی با مضمون تهدید بسیجی و اخوند و سپاهی و خامنه‌ای به تجاوز  داده شد، زنی آن وسط می‌پرید که «فحش مروج تجاوز و ضدزن ندهید. با همین فحش‌ها  به زن‌ها در خانه و خیابان و زندان خشونت می‌شود. با همین تفکر مهساها کشته می‌شن.» هربار هم جمعیت اطراف زن صدای زن، زندگی، ازادی را بلند می‌کرد و مرد هم به شعارهای کش‌دارش ادامه نمی‌داد.
شعارهای کش‌دار را اغلب مردها می‌دادند، با یک خشم ترسناک در صدای‌شان،  فقط یک جایی در اخرهای تجمع بود که دیدم زن جوانی شعارهای «نه اینوری، نه اونوری...» و «سبزی‌پلو با ماهی...» می‌داد، با خنده. یک جمع بیست‌نفره هم پشت سرش تکرار می‌کردند. زنی دیگر طرفش رفت و گفت: «ما برای حق زن و زندگی به خیابان اومدیم، نباید شعار ضد زن و ترویج‌کننده تجاوز و خشونت بدیم.» زن پشت بلندگو همچنان شعارهایش را تکرار می‌کرد. زن معترض دست بردار نبود: «می‌دونی با همین فحش‌ها  به زن‌ها در ایران خشونت و‌تجاوز می‌کنند؟ می‌دونی..» زن شعارگو قطعش کرد و گفت: «می‌دونم و دلم می‌خواد اینها را بگم» وسط استیصال آن زن دیگر، دو‌ مردی که تا چند دقیقه پیش همان شعارها را تکرار می‌کردند، کنار زن ایستادند و گفتند: «ما دیگه این شعارها نمی‌دیم. به خاطر شما.»
من در تجمع برلین به ندرت شنیدم  که ادم‌ها شعارهایی با مضمون تهدید به تجاوز و  خشونت جنسی یا حتی شعار جاوید شاه بدهند. جمعیت زیاد بود و شاید گوشه‌های دیگر  چنین شعارهایی بیشتر داده شده. آنجاهایی که من بودم اما غلبه  با شعار زن، زندگی، ازادی بود. با تکرار نام مهسا امینی، با شعار آزادی/آزادی/ آزادی، با فریاد بلند و رسای: جمهوری اسلامی، نمی‌خواهیم نمی‌خواهیم. 
خیلی وقت‌ها می‌دیدم که آدم‌ها با بغض شعار می‌دهند، با اشک، با هق‌هق. وقتی که با مشت‌های گره خورده، صدا بلند می‌کردند که: «حکومت بچه‌کش، نمی‌خواهیم، نمی‌خواهیم»
وقتی که برای مقابله با شعارهای مرگ بر...، صدا فریاد می‌زدند: «زندگی بی‌اعدام، حق ماست، حق ماست.»
تجمع برلین باشکوه بود و سرشار از همدلی و اتحاد. اما تلخ هم بود. خیلی تلخ. انگار با تکرار هر شعار یادمان می‌افتاد که ادم‌هایی درست مثل ما در ایران برای دادن همین شعارها، باتوم می‌خورند، بازداشت می‌شوند، گلوله می‌خورند، کشته می‌شوند. بارها و بارها هق هق ادم‌ها را در گوشه خیابان دیدم. یکی‌شان می‌گفت: «کاش ببینند که تنها نیستند. کاش بدونن که ما هم نمی‌تونیم نفس بکشیم وقتی به اونها گاز اشک‌آور شلیک می‌کنن» بعد هق‌هقش شدیدتر شد و گفت:«چه فایده وقتی که کنارشون نیستم.»
خیلی‌ها وقتی به همدیگر می‌رسیدند، می‌گفتند تجمع بعدی در تهران، رویابافی نمی‌کردند، در صدا و‌ نگاه‌شان یک چیزی بود شبیه گذشتن از استیصال و اندوه به سوگ، به خشم، به مقاومت.  می‌گفتند «باید برویم، اگر همه با هم برگردیم، همه‌مان را که نمی‌تونن بگیرن و بکشن»
آخرهای تجمع بود، هوا تاریک شده بود. حامد اسماعیلیون داشت از رویاهای جمعی ما می‌گفت و در دل ادم‌ها انگار یک شعله‌ی نور روشن شده بود. 

از نبودن‌ها

 ۱۵ ساله فاصله، بین من و رفقای داخل ایرانم یک دره بزرگ انداخته و دیگه توی زندگی همدیگه نیستیم، اما همین که آزاد و زنده باشن، دلم قرصه. این روزها فکر اینکه رها توی زندانه و آرش دیگه نیست، وسط معمولی‌ترین لحظه‌های زندگی به دلم چنگ می‌زنه و نفسم را بند میاره.


از زخم‌ها

   صنم امروز می‌گفت وقتی سال ۸۶ من را گرفته بودن و همه جا پر از عکس چادری‌ام بود. عکس قشنگی که آرش عاشوری‌نیا ازم گرفته بود. همون عکس معروف با چادر مشمی و روسری آبی. آرش هی حرص می‌خورد که این دختر دیگه حتی حجاب هم نداره، چرا عکس چادری‌اش را  می‌زنن پای خبر  بازداشتش. عکس آرش اینقدر خوب بود که هیچ کس نمی‌خواست عکس دیگه‌ای را از من کار کنه.
برای همین بود که چند وقت بعد از آزادی‌ام این دوتا عکس را از من گرفت. و گفت:«برای بازداشت بعدی»
من تا وقتی که ایران بودم دیگه بازداشت نشدم، این عکس‌ها هم کار نشدند. سال ۲۰۱۰ وقتی داشت عمس فعالان جنبش زنان را برای نمایشگاهی در دانشگاهم در ایرلند می‌فرستاد، آخرش این‌ دو تا را هم برایم ایمیل کرد. 
یک عکس بی‌حجاب هم بالای پشت‌بام خانه سوسن ازم گرفته بود و چند بار هم گفت تا بامداد می‌فرستم و هم من یادم رفت و هم خودش.
حالا توی این روزهایی که من حجاب ندارم و خیلی از زن‌ها فریاد نه به حجاب می‌گن، گذاشتن این عکس‌ها کمی عجیبه. برای من اما این عکس‌ها یادگار آرش هستند. بهترین عکس‌های خیلی از ما جنبش زنانی‌ها و روزنامه‌نگارها را آرش گرفته. خیلی از مهمترین لحظه‌های زندگی ما را آرش ثبت کرده. در مورد همه اینها باید مفصل بنویسم. باید بنویسیم. یاد عزیزش و یادگارهای مهمش تا همیشه برامون می‌مونه. از دست دادنش توی این روزها خیلی سخته و جایش خیلی خالی خواهد ماند. خیلی.....

تراشیدن موهام، برای من یک نوع سوگواری شخصی  بود. گره زدن سوگم به خشم بود. به مقاومت. می‌تونم زیربار سنگین این سوگ روزها مویه کنم. الان اما وقت مویه نیست، باید کاری می‌کردم که این سوگ به خشم و این خشم به حرکت و امید گره بخوره. 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...