این خونه را فقط بخاطر بالکنش گرفتم. مثل بهارخوابهای ایران میمونه، بدون سقف، درست زیر آسمان. نقشهام برای این بالکنی مهمانیهای بزرگ بود، هرقدر که جا بشیم. قرار بود پر از گل بشه و هروقت که وسط کار و هیاهوی زندگی فرصت شد،با ادمهای عزیزی که این سالها توی این شهر یکییکی به زندگیام اضافه شدند، بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم و نفس بکشیم.
دیشب اما این بالکنی پر از کشتهشدههای این دوماه بود. یک جاهایی خودشون، یک جاهایی جسدهاشون، یک جاهایی میزهایی با عکسهای قشنگشون که خیره شده بودن به ما.
توی جدول اکسل اسامی کشتهشدهها، هی عددها را با اونهایی که توی بالکنم بودن چک میکردم و یکیشون نبود. یکیشون کم بود. عددش بود اما خودش نبود. نمیدونستم کیه، چه شکلیه، کجاست. اما میدونستم که کشته شده و باید بیارمش توی بالکنم. تا صبح وسط اکسل تقلا میکردم، انگار یه در جادویی باشه به دنیایی که دستم بهش نمیرسه، تا صبح دنبال اونی بودم که کشته شده بود اما فقط عدد بود.
اولین بارم نیست که کابوس تقلا و گم شدن وسط ستونهای جدول اکسل را میبینم. گیر میکنی وسط خونهها و ستونهای اکسلی که پر از اسم کشته شدهها است. پر از اسم بازداشتشدهها. پر از اسم قاتلاشون. پر از عددهایی که میگه کی کشته شدن، چند روزه زندانن، چند سالهشونه. کابوس اینکه خونههای اکسل کوچک هستن و هرقدر جون میکنی نمیتونی اونجا درست بنویسی که چطور شکنجه شدن، کشته شدن، گم شدن، و بعد عددها بهت حمله میکنن. عددهایی که هی بزرگتر و بزرگتر میشن. عددهایی که میخوان از وسط خونههای اکسل بزنن بیرون.
از خواب که پریدم مستقیم رفتم توی بالکن. خالی بود. شب بود. سرد بود. من دور بودم. خیلی دورتر از اون که دستم به جایی برسه.