.
در یکی از عجیبترین روزهای زندگیام، توی لابی یک هتل، نزدیک فرودگاه منتظر نشستم که ببینمشون. از همه غریبتر، حسهام برای دیدن اون پسر کوچولویی هست که در واقع دارم برای اولین بار میبینمش. قلبم کف دستم داره بال بال میزنه و من هی سنگ روی سنگ میچینم.
حتی الان که این همه نزدیکن، نمیتونم در آغوش کشیدنشون را تصور کنم. یک بخش مغزم را که به همه این حسها مربوط میشه پلمپ کردم انگار که بتونم دوام بیارم.