شهر ما
وقتي از دويدن حرف مي زنيم
تو خيلي وقتي مردي، اداي زنده ها را درنيار
يك جايي يك وقتي بايد باور كني كه ديگه به اون دنيا تعلق نداري و درست مثل اميلي تئاتر شهر ما، راهي براي برگشت نيست. نگاه كردن از لاي پنجره اي كه آدماش پشت به تو نشستن هيچ چيز را عوض نمي كنه.
دنيا جاي امني نيست
فاصله ها
دستگيره قرمز
خاموشش کن
جهان ديگري
تماشا كردن
لذت تماشا كردن
دور که باشی...
از حسرت ها
خب حالا باید چه کار کنم؟
سوداي نوشتن
سال هشتم
در «آرامش و بدون خشونت» زجرکششان کنید
اتحاد ملی زنان
فارغ از اينكه بازخواني چنين تجربه اي چقدر لازم و ضروري است و چقدر مقايسه شرايط آن روزها و وضعيت كنوني برايم مفيد بود، فهميدم كه درباره فعاليت هاي جنبش زنان در چند سال نخست پس از انقلاب كم مي دانم. در سال هاي اخير نوشته هاي پژوهشي و ژورناليستي زيادي درباره جنبش زنان در دوران مشروطه و پس از آن نوشته شده اما دوران انقلاب خيلي كم مورد توجه قرار گرفته است.
يك بخشش شايد به دليل مهاجرت بسياري از فعالان زن آن دوران باشد و اينكه اسم بعضي هاشان جزو خط قرمزهاي رسانه هاي داخل ايران بود. اما در رسانه هاي انلاين هم كه اين محدوديت ها را نداشتيم چيز زيادي در اين رابطه منتشر نشده است. مجموعه مقالات بنياد پژوهش هاي زنان و مجله نيمه ديگر كه هردو در خارج از ايران منتشر مي شدند از معدود منابع قابل مراجعه است كه البته نسخه هاي ان لاين شان در دسترس نيست و بايد دنبال نسخه هاي چاپي باشم. يك نسخه كامل از ارشيو هردو نشريه را در يكي از قفسه هاي اتاق كوچك كتابخانه صديقه دولت آبادي كه كامپيوترها و كتاب هاي انگليسي هم همانجا بود، داشتيم. ارشيو نيمه ديگر اهدايي پروين پايدار بود و مجموعه مقالات بنياد هم حاصل رفت و امدهاي دوستان. كتابخانه اما پلمپ است و تهران هم كه بودم دستم به اين آرشيو نمي رسيد. حالا بايد ببينم اينجا چطور مي توانم بخرم يا امانت بگيرمشان.
اينكه كم كم اينجا ريشه مي كنم و به اين شهر، به اين محله، به كارم و حتي به خونه ام احساس تعلق مي كنم، هم خوبه و هم مي ترسوندم. اين چند سالي كه به عمد از هر احساس تعلقي رها بودم و به هيچي دل نمي بستم، طوري سبك شدم كه نمي خوام با هيچ چيز عوضش كنم. اون سبكي با همه خوبي هاش، اما دلتنگي هم داشت. اما اين احساس تعلق الانم دلتنگي ها را هر روز كمتر مي كنه. كاش بتونم به جايي برسم كه هم سبك باشم و بي ريشه و هم اينكه دلتنگ نباشم. دلتنگ هيچ جا. من اسم اون دلبستگي كه ادم به خانواده، دوستاش و وطنش داره را دلتنگي نمي گذارم. دلتنگي براي من اون غم سهمگيني است كه دوري بهم تحميل مي كنه و نمي ذاره از الانم لذت ببرم. دلتنگي اون بغض كه هميشه بيخ گلوت نشسته. نمي دونم از كي اما خيلي وقته كه بغض ندارم و مي تونم از ايران، از پدر و مادرم و از خونه خيابان بهارم بدون بغض حرف بزنم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...


