سال داره تموم میشه. این روزها که بگذرن خیلی چیزها را باید بدم آب ببره
هرچی می گذره دست و پام بیشتر توی این شهر فرو می ره. هم خوبه که اینجوری من را گیر خودش انداخته و هم این احساس تعلق می‌ترسوندم. این چند سالی که گذشت من روز به روز٬‌ بی‌گذشته تر و بی‌تعلق‌تر شده بودم و حالا دوباره دارم برای خودم هم تاریخچه جمع می‌کنم و هم دلبسته می‌شم. نه فقط به شهر٬ به کل پکیجی که توی این شهر دارم. 
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...