‏نمایش پست‌ها با برچسب خانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خانه. نمایش همه پست‌ها

یادت مرا فراموش

.
وقتی برای اولین بار به این شهر آمدم، خودم بودم و یک چمدان ۲۲ کیلویی پر از لباس و کتاب و یک کوله‌پشتی کوچک. بعدش دوباره شروع کردم به خانه ساختن، خیلی طول کشید تا اون خانه، «خانه» بشه، ولی شد. اون آخرها، حتی قبل از اینکه اقامت دائم و پاسپورت بگیرم هم اونجا خانه‌ام شده بود. وقتی که ترکش کردم،به غیر از همون لباس‌ها و کتاب‌ها، یک سری یادگاری‌ها را هم بردم، فرشی که از مغازه افغان سرکوچه خریده بودم، ترمه‌ها و چینی‌ها و جاشمعی‌هام که از خونه تهرانم برام فرستاده بودن، رومیزی قلمکار اصفهان و پرده نقش و نگاری که از بازار پروانه گرفته بودم. سنگینی خاطراتی که روی هرکدام‌شان نشسته بود اما آزارم می‌داد. برای همین بود که همه را دادم به خیریه‌های محله، مرحله به مرحله، هربار به یک بهانه، بدون اینکه حواسم باشه که نمی‌خواهم هیچی من را یاد گذشته بندازه، اون روزی که اون چندتا کتاب را گوشه یک عکس دیدم، فهمیدم دلیل این رها کردن‌ها را، فهمیدم چرا توی خانه‌ای که دوباره ساختم حتی یک سنجاق سر از اون خونه و خونه‌های قبلی نیست.

خانه‌ای که دستم به آن نمی‌رسد


حافظه‌ام دارد برمی‌گردد و چه چیزی ترسناک‌تر ازاین؟ فراموشی آسان نبود. یک پروسه دردناک و طولانی بود و هرچیزی را که می‌خواستم فراموش کنم تکه‌ای از خودم بود که نه که دور بیاندازم اما در یک صندوق هزار پوسته مخفی می ‌کردم و کلیدش را به دریا می‌انداختم. حالا کلید دوباره توی دستم است و گاه خواب‌زده به سراغ صندوق می‌رم و خب درش که باز می‌شود نمی‌توانم انتخاب کنم کدام برگردد و کدام نه…. دیشب بعد از مدت‌ها دوباره خواب تهران را دیدم. دوباره من ترس‌زده‌ای بودم که می‌خواست برود خانه و جراتش را نداشت. ترسم آنقدر طولانی شد که بیدار شدم و نشد که حتی در خواب هم که شده بروم و برای چند ساعت در اغوش بکشم‌شان…. نزدیک‌های ظهر که بیدار شدم حتی توان تکان دادن انگشتم را هم نداشتم، اینقدر که در خواب تقلا کرده بودم و به جایی نرسیده بودم
دیشب برای اولین بار بعد از سه سال و نیمی که توی این خانه هستم٬‌خواب «خانه‌مان» را دیدم. خواب دیدم که همین خانه کوچک‌مان که بیشتر از هرجایی در جهان به من امنیت داده است٬ خانه‌ام بود و مهمان خیلی عزیزی از راه خیلی دوری آمده بود خانه‌مان.من مثل همان اولین باری که به خانه‌مان آمد شوق زده بودم و دست و پایم را از خوشی گم کرده بودم. 
رابطه من و جایی که اسمش را خانه می‌گذارم همیشه پیچیده بوده . اینقدر که اصلا در وبلاگم یک کتگوری به نام «خانه» دارم.
از بچگی«خانه» در همه خوابهایم٬‌خانه مادرجون و آقاجون در فومن بود. تازه همین چهار- پنج سال پیش بود که یک در میان خانه مامان بابا توی خوابهایم شد "خانه". خانه جدیدشان که ۸ سالی است آنجایند اما هنوز پایش به خوابهایم نرسیده و خانه خیابان بهار هم جایی بود که در خوابها همیشه یا درش به رویم بسته بود  و یا راهش را گم می کردم. چندباری هم که جلوی درش ایستادم همه چیز آنقدر  از آن خانه قشنگی که با عشق ساخته بودیم دور بود که حتی یادآوری‌شان دلم را آشوب می کند و خوشحالم که دیگر خوابش را نمی‌بینم و می‌دانم که خانه‌ام نیست. 
حالا، حالا که خانه بودن این خانه خیابان "کناره چوبی" به رسمیت شناخته شده، راحت تر می تونم این ترانه «تهران» سیاوش قمیشی که یک کم سانتی مانتال هست -برای من- را -فقط- گوش کنم و چیزی هم نگم  از دلتنگی‌هایی که نه زور باد بهشون می‌رسه و نه حرف حساب سرشون میشه.


کناره چوبی

دیشب برای اولین بار بعد از سه سال و نیمی که توی این خانه هستم٬‌خواب «خانه‌مان» را دیدم. خواب دیدم که همین خانه کوچک‌مان که بیشتر از هرجایی در جهان به من امنیت داده است٬ خانه‌ام بود و مهمان خیلی عزیزی از راه خیلی دوری آمده بود خانه‌مان.من مثل همان اولین باری که به خانه‌مان آمد شوق زده بودم و دست و پایم را از خوشی گم کرده بودم.
رابطه من و جایی که اسمش را خانه می‌گذارم همیشه پیچیده بوده . اینقدر که اصلا در وبلاگم یک کتگوری به نام «خانه» دارم.
از بچگی«خانه» در همه خوابهایم٬‌خانه مادرجون و آقاجون در فومن بود. تازه همین چهار- پنج سال پیش بود که یک در میان خانه مامان بابا توی خوابهایم شد "خانه". خانه جدیدشان که ۸ سالی است آنجایند اما هنوز پایش به خوابهایم نرسیده و خانه خیابان بهار من و شهاب هم جایی بود که در خوابها همیشه یا درش به رویم بسته بود و یا راهش را گم می کردم. چندباری هم که جلوی درش ایستادم همه چیز آنقدر از آن خانه قشنگی که با عشق ساخته بودیم دور بود که حتی یادآوری‌شان دلم را آشوب می کند و خوشحالم که دیگر خوابش را نمی‌بینم و می‌دانم که خانه‌ام نیست.
حالا، حالا که خانه بودن این خانه خیابان "کناره چوبی" به رسمیت شناخته شده، راحت تر می تونم این ترانه «تهران» سیاوش قمیشی که یک کم سانتی مانتال هست -برای من- را -فقط- گوش کنم و چیزی هم نگم از دلتنگی‌هایی که نه زور باد بهشون می‌رسه و نه حرف حساب سرشون میشه.
عکس‌های "خونه" را دیدم و هوایی شدم. اسمش دلتنگی نیست. نوستالژی هم نیست. دیدن عکس‌های جاییه که یک زمانی یک احساس تعلق شدید بهش داشتی و چهاردیواری امنت، توی همه دنیا بوده و حالا هیچ کدوم اینها نیست.
  توی عکس اما، همه چیز مثل قبله. همون دیوارهای گل‌بهی، که کلی با نقاش سر و کله زدم این رنگی دربیاد. همون کاناپه‌های قرمز با نقش‌و‌نگارهای طلایی که بعد از گشتن کل تهران از جلوی پارک ساعی خریدیم، همون پرده‌های توری هم‌رنگ دیوار که یک ماه قبل اومدنم مامان زیرش را پس‌دوزی کرد برام، همون چراغ گوشه دیوار سفید که  هما و هانی برامون کادو آوردن. همون لوسترهایی که روزهای آخر خریدیم،همون آبی‌رنگ  ماسوله‌ایه پنجره آشپزخونه که خرابکاری خودم بود. خوبی‌اش به اینه که جای هیچی عوض نشده. فنجون‌های رنگارنگم که حسن آقا آورده بود، همون هنوز همون گوشه اپن آشپزخونه هستن که خودم گذاشته بودمشون و قوری که توش چای دم میشه، هنوز همون قوری چاق سبزیه که بود. حتی گلیم سبز و قرمزم هم همون جایی پهن شده که آخرین بار پهن کردم. اگه من اونجا بودم حتما جای همه چی تا حالا هزار بار عوض شده بود، اگه از اون دو تا قاب عکس سرخ و سفیدی که سفارشش را داده بودم و بعد از من رسیدن فاکتور بگیرم، انگار فقط چند روزی از آخرین باری که توی آبان ماه 87 .برای صدمین بار تغییر دکور دادم، گذشته است
  هوایی شده‌ام، اما دلتنگش نیستم. یعنی قرار است که نباشم. قرار خود دلتنگم با خود واقع بین و معقولم است. این خونه نبش خیابونی که از دو سال پیش خونه‌ام شده،بیشتر از همه خونه‌هایی که توی هشت سال گذشته
داشتم بهم حس‌ آرامش و امنیت داده. اون دلتنگی دیوانه وار برای خونه خیابان بهار تهران هم بعد یک کابوس چند ساله‌ی رفتن و نرسیدن و گم کردن راه، بالاخره تموم شد. از اون روزی که وسط یکی از کابوس‌هام لوله‌های تفنگ‌هاشون را دیدم که شهاب را نشونه گرفته بودن و من  تنها چیزی که می‌خواستم این بود که حتی شده به قیمت جونم، از اونجا دورش کنم، تمام شد و بعد از اون هیچ وقت توی کابوس‌هام  بهش برنگشتم و توی بیداری، نگفتم که دلتنگش شدم.
شاید از فردای همون شب بود که به جای "خونه" گفتم "خونه‌ها" و اسم هرجایی که حتی شده چند ماه سقف بالای سرم شد و عکسهام را زدم به دیوارش گذاشتم خونه. خونه دن هاخ، خونه سردانگ، خونه کوالالامپور، خونه گالوی، خونه استانبول، خونه دابلین، خونه لندن.
شاید هم می‌خواستم  یادم بره چه آدم دل به خونه ببندی هستم و چه سخت‌گیرم که اسم جایی را خونه بگذارم. دلم را خوش کردم به همه این خونه ها و خاطراتشون، ککم هم نمی‌گزید وقتی که جایی می‌نویسم خونه و منظورم یکی از همین خونه‌های همه جا به غیر تهران و فومن است، هی علامت سوال  و تعجب کامنت می‌گیرم که اینا "خونه" نیستن.


 حالا اما بعد مدتها دوباره دلتنگش شدم. یک دلتنگی نرم و سبک. اینجور وقتها خیلی بی دلیل  یاد آن ساعت دو نصفه شبی می افتم که بعد از45 روز، برگشتم خونه و هی همه‌جایش می چرخیدم و نگاه می کردم و نگاه. جای همه شب‌هایی که خیالش کرده بودم.
تمام مدتی که داشت تعریف کرد چطوری بعد از 13 سال رفته بود خونه، من هی بغض قورت می دادم. قلپ قلپ و پشت سرهم. گریه نکردم. اما حواسم بود که قلبم چطوری می زنه وقتی از ترسش توی فرودگاه می گفت از اینکه یه دفعه ای رفته دم در خونه شون. از اینکه می ترسیده بچه های کوچک فامیل فراموشش کرده باشن و نکرده بودن. از اینکه چه خوب بوده اون رفتن به خونه

گریه نکردم اما حواسم بود که این غمی را که توی دلم هست انکار نکنم. ازش خجالت نکشم. فکر نکنم که از سر ضعف هست یا حتی فوران احساس. بعد از دست دادن "س" و اون بغض بزرگی که موقع تعریف های آقای "ف" توی گلوم بود، هی دارم به خودم می گم که غمت را انکار نکن. باهاش کنار بیا و غصه نخور که نمیشه به تمامی شاد باشی.

لحظه های شادی هنوز زیاده. لحظه های ساده ای مثل دیروز که با هم دیگه وسط کوچه پس کوچه های لندن قدم می زدیم، یا با "ر" می شنیم به غر زدن از عالم و ادم و هی مسخره بازی درمیاریم. لحظه های ساده ای مثل وقتهایی که زندگی می کنم. یک مرز باریکی اما همیشه وسط دلم هست.پررنگ نیست. اما اینقدری رنگ داره که نشه انکارش کرد

همچمنان خانه

یک خواب‌هایی هستن که برام مثل سریال هستند و هرچند وقت یک ورژن جدیدش را می بینم. الان بعد از چند سال که دنبال خیابان بهار و کوچه عمرانی و پلاک 29 (فک کنم) و حتی کلید آپارتمان و حتی کلید در خونه گشتم. به اینجا رسیدم که رفتم تو و دارم دنبال وسائلم می گردم. یعنی همچین مرحله به مرحله پیش می ره که دفعه قبل که رفتم تو خونه فقط نگاه می کردم و بدون اینکه به چیزی دست بزنم بیدار شدم. این دفعه اخری اما تونستم درکشوها را باز کنم... و البته هربار یک داستان مستقل داره برای خودش در حد یک اپیزود سریال. کلا خشنودم از این زنی که درون من هست و شبها برای خودش زندگی می کنه و هیچ کاری هم به من نداره و حالیش نیست که من قراره یک گوزن بی وطن باشم
خونه را تمیز کردم، سبزه جلوی آفتاب داره ریز ریز جوانه می زنه، ملافه های نو خریدم به رنگ برگهایی که این روزها آرام آرام جوانه می زنند. پنجره را باز کردم که هوای بهار اتاقم را پر کند. دیروز می خواستم سنبل بخرم برای سفره هفت سین و چند شاخه بیدمشک مثل هر سال که مامان از سرپل تجریش می خرید، لحظه آخر بی خیالش شدم. زن گل فروش با آن موهای قرمزش داشت آخرین شاخه های بیدمشک را می گذاشت داخل ون که بساطش را جمع کنه و بره و من بی خیال بیدمشک و سنبل شدم، حتی بی خیال سفره هفت سین.رفتم رستوران فسقلی که تازه پیدا کردم ویک غذای پنج یورویی تایلندی خوردم. از اونایی که می ریزن توی باکس کاغذی و میشه نشست روی صندلی های جلوی مغازه خورد. بعدش هم اینقدر که نای راه رفتن تا ایستگاه اتوبوس را نداشتم، تاکسی
گرفتم و برگشتم خانه، امروز صبح اما، درختی که درست جلوی پنجره ام شکوفه زده، نگذاشت که بی خیال همه چی باشم. خونه را تمیز کردم و دارم می رم که سنبل و بیدمشک بخرم. پیدا هم نکردم گلدونهای کوچولوی بنفشه می خرم و می چینم روی هره کنار پنجره.
خیلی مهم نیست که نوروزه، وقتی که خونه نیستم وحتی اینجا هم خونه خودم را ندارم و دلهامون هم شاد نیست. خیلی مهم نیست که نوروزه فقط یه عالمه ادم توی همین روزها پشت میله های زندان هستن و من خوب می دونم این روزها را پشت دیوار زندان بودن یعنی چه؟ دلم غم داره بیشتر از شادی، دلم غم داره که زورم به این مرزهای لعنتی نمی رسه و دورم از آدمهایی که دوستشون دارم،
زور من از غم اما بیشتره، نوروز هم یه بهانه است فقط ، مثل سن پاتریک، مثل چهارشنبه سوری، مثل هالوین، مثل همه روزهایی که میشه یه بهانه الکی برای شاد بودن پیدا کرد و چند ساعتی بی خیال دنیا شد و نفس کشید.

شده بودم مثل آقای جوادی که ده سال تمام می‌گفت می‌خواهم این خانه را بفروشم و یک خانه در سهروردی جنوبی بخرم و همه‌مان می‌دانستیم ده سال دیگر هم از این خانه تکان نمی‌خورد. چند روز پیش که شنیدم آقای جوادی بالاخره خانه را فروخته و رفته، به رگ غیرتم برخورد. اول ایمیل زدم به پاتریک که ببینم خانه‌اش هنوز خالی است یا نه؟ بعد هم تند و تند هرچیزی که از این چندتا اسباب‌کشی برایم مانده ریختم توی چمدان و هرچیزی را هم که جا نشد گذاشتم جلوی در. عادت کرده‌ام به این دور ریزان‌ها. هر پانزده باری که در این سه سال اسباب کشی کرده‌ام کلی خرت و پرت جا گذاشته‌ام و ریخته‌ام دور. از پارسال هم که فهمیده‌ام جاهایی هست که وسائل دست را تحویل می‌گیرد به نفع خیریه‌ها، مشتری پر و پا قرص‌شان شده‌ام.
بارم از دو تا چمدان که سنگین‌تر می‌شود، دل‌آشوبه می‌گیرم اصلا. اول‌ها بهانه هواپیما را می‌آوردم که بیشتر از 20 کیلو نمی‌توانم ببرم. حالا هم که با قطار و اتوبوس و تاکسی، اسباب می‌برم، هر بار یک بهانه‌ جدید پیدا می‌کنم. دفعه آخر چمدان بزرگه را بخشیدم به کسی و بعد به بهانه اینکه چمدان ندارم این همه خرت و پرت را ببرم کلی لباس گذاشتم جلوی در که ببرند برای همان خیریه‌ها.
این دفعه اما همه چیز توی همان دو تا چمدان جا شد، اینقدر که حواسم بود بارم را سنگین نکنم که مثلا موقتی اینجا هستم . حواسم نبود اما که موقتی زندگی کردن زیر پای آدم را خالی می‌کند کم کم، انگار که روی هوا راه بروی یا بدتر، روی یک لایه نازک یخ.
از این خانه‌های مشترک و زندگی کردن با هم‌خانه که رها شوم، باورم می‌شود که قید رفتن را زده‌ام و قرار است همین جا تنهایی ماندگار شوم.

خانه

دیروز وقتی در اتاق را باز کردم و چشمم افتاد به آفتابی که پهن شده بود روی تخت و چوب‌های کف زمین و گل‌های قرمزی شمعدانی را دیدم که چطور خم شدن روی قاب عکس دو نفره ما، برای اولین بار بعد از دو ماه و نیم احساس کردم اینجا را دوست دارم. لج کرده‌ام با خودم و انگار دلم نمی‌خواد دیگه به هیچ خونه‌ای دل بدم، نمی دونم از وقتی که شنیدم خونه آقاجون و مادر جون را خراب کردن از دل بستن به هرچی خونه است ترسیدم یا از اون شبی که خونه کوچک دو نفره مان را که اون روزها برام تنها جای امن دنیا بود گذاشتم و آمدم.
خونه آقاجون و مادرجون، خونه بود با همه معنایی که این کلمه داره. یک خونه با دیوارهای سفالی و سقف شیروانی که وقت شرشر بارون، حیاطش با اون درختهای انبه و انجیر، خود خود بهشت بود. یک زمانی بزرگترین دلخوشی من اون لحظه ای بود که ماشین هنوز نایستاده درش را باز کنم و زودتر از همه زنگ بزنم و بپرم توی آغوش گرم و نرم مادرجون و بذارم تا دلش می خواد ماچم کنه، اون تک بوسه آقاجون روی پیشونی‌ام هم به اندازه همه ماچ‌های گنده مادرجون مزه داشت.بعد مثل کولی ها لباس درنیاورده به همه جای خونه سرک می کشیدم. از دونه دونه اتاق‌های با اون درهای چوبی تو در تو تا حیاط ال شکلی که بچگی هام روی درختهاش گذشت و باغ کوچک کنار حیاط سان می دیدم و خیالم راحت میشد که همه چی سر جاش هست. خونه همیشه یه گوشه از بهشت بود. شاید هم بیشتر یک تکه از زمین که بهش احساس مالکیت می کردم به اعتبار آقاجون و مادرجون و اون تشکچه کنار مادرجون که هر وقت اونجا بودم فقط و فقط جای من بود.
خونه را که خراب کردن، دل نداشتم برم ببینمش.اصلا بعد مادرجون نرفتم اونجا، اگه رفتم هم یادم نمیاد. مادرجون که وسط همون آشپزخونه رویایی اش تموم کرد، نمی تونستم پام را توی خانه بگذارم. نشسته بودم توی حیاط و جرات نمی کردم برم تو. از مرده نمی ترسیدم. از مرگ هم حتی. از خونه بدون مادرجون اما می ترسیدم. اینقدر زیاد که حتی گریه هم نمی کردم. نمی تونستم به اونایی که می اومدن دنبالم که برم داخل مجلس بگم چه مرگمه. هی می گفتن توی نوه بزرگی زشته. الان مردم چی می گن. کسی بهت چیزی گفته؟ من چسبیده بودم به دیوار و صدام درنمی امد.
آقاجون را هم که می خواستن ببرن. پشت همون دیوارها قایم شده بودم. مادرجون را که دیدم داره نگاهم می کنه خزیدم بیرون و به بهانه گرفتن دستش، خودم را چسبوندم بهش که نترسم. اون روزها اصلا معنای مرگ را هم نمی دونستم. مثل خل ها رفتم توی غسالخونه و زل زده بودم به تن بی جون آقاجونم. چه می دونستم اینقدر آدمهای مهم زندگی ام را از دست می دم که بفهمم مرگ با کسی شوخی نداره.
مادرجون را که بردن. با ده متر فاصله از جمعیت، طوری ماجرا را نگاه می کردم که انگار هیچ ربطی به من نداره. تنها راهی بود که میشد از خودم محافظت کنم. گلها را که گذاشتن روی خاک و اسمش را کوبیدن بالاش، دیگه راه فرار نداشتم. تنها چیزی که یادمه دختری بود که طوری وسط گل و شل های قبر تازه طوری هق هق می کرد که کسی جرات نداشت جلو بیاد و آرامش کنه. از بعدش دیگه هیچی یادم نمیاد و هرچی که هست یه فضای غبار آلوده. غباری پر از دیوانگی و سرگشتگی.
یادم هست که چندباری رفتم جایی که اسم آقاجون و مادرجون را روی یک سنگی نوشته بودند اما از اون خونه دیگه چیزی یادم نمیاد. جز آرزوی اینکه بابا اون خونه را بخره و مثل اون وقتها همه جاش پر از زندگی بشه. نشد اما. خرابش کردن و حتی نمی دونم چی به سر درختهاش آمد. بابا از خرابه هاش عکس هم گرفت و می دونم که بعد اون عکسها هیچ وقت مثل قبل نخندید. من اما دلم نیومد که عکس ها را ببینم. دلم را خوش کردم به خونه فسقلی خودمون با دیوارهای آبی و خاکی و آشپزخونه ای که به رنگ پنجره‌های ماسوله شده بود. خونه هه هست هنوز. همه چی هم سرجاشه، مال من نیست دیگه اما.نه فقط برای اینکه اونجا نیستم ..برای اینکه امن ترین جای جهان هم از همون روزی که پای اون غربیه ها بهش باز شد و سرک کشیدن به همه جاش، دیگه امن نیست برام.امیدی هم به داشتن دوباره اش ندارم و برام شده یه غریبه.

یه زمانی فکر می کردم بالاخره یه جای این دنیا خونه خودمون را می سازیم. حالا اما مدتها است که فکر می کنم ادمی که یه روزی خونه اش ویران شده، دیگه نمی تونه به سقف هیچ خونه‌ای اعتماد کنه و شاید سقف آسمون بهترین پناه باشه براش. حالا رویای من آدم کوله به پشتی هست که شهر به شهر می‌ره و می‌مونه و دل نمی‌بنده و می‌گذره.

.....


دیروز عکسش را توی اینترنت دیدم. همینطوری وسط کار گفتم برم سایته را دوباره چک کنم که پیداش کردم. یه خونه نقلی   یک خوابه، با پنجره‌های رو به خیابون و کاناپه کنار شومینه.اینقدر وسوسه کننده بود که  زنگ زدم برم ببینمش. نزدیک کانال آب بود و  با یک ربع پیاده روی می رسیدم به  دانشگاه.  اتاق خواب  زیر شیروانی و  پنجره های رو به یک خیابان پر از کافه  چیزی نبود که بتونم ازش بگذرم.
خیلی بزرگ نیست. اما برای یک زندگی جمع و جور، کافیه. اینقدر هست که بشه وسائل هام را طوری توش بچینم که شبیه خونه بشه. شاید هم دیوارهاش را رنگ زدم و روی یکی از دیوارهاش یک نقشه بزرگ جهان زدم، تا یادم باشه کجاها قراره برم و چیکارها قراره بکنم.
شاید همین  فردا چمدان ها را ببرم خالی  کنم وسط خونه و همون جا هر چهارتاشون را بندازمشون توی سطل آشغال سر کوچه.. اینقدر توی این دو سال آینه دقم بودند که تا چند وقت می خواهم بدون چمدان سفر کنم. نه که از زندگی چمدونی خسته شده باشم. از اینکه سنگینند خسته ام. خوبه که همه زندگی آدم سه، چهار تا چمدون باشه. خوب نیست اما مجبور باشی همه زندگی ات را از استوا بکشی تا نزدیک های قطب.
ازدیروز هی دارم نقشه می کشم برای خونه جدید. برای اینکه بقول ویرجینیا وولف اتاقی از آن خودم داشته باشم. که تنها باشم. صبح ها صدای موسیقی را بلند بلند کنم و شبها تا صبح پای لپ تپ تق تق کنم.
شاید یه گربه هم بیارم. از این گربه هایی که اهلی‌ان اما گربه داخل خونه ای نیستن. بهشون آب و غذا می دی مرتب. گاهی میان توی اتاق می شینن روی پات وخودشون را لوس می کنن برات، اما وبال گردن نمی شن. در را که باز کنی می رن بیرون و برای خودشون می گردن هر از گاهی یه سری هم به تو می زنن.
شاید برای خودم دوباره کتابخونه هم درست کنم. شاید هم نه. کتابخانه یعنی ریشه کردن. کجا می خوام دوباره ریشه کنم؟ پاهام هی دلشون می خواد هرجایی که بشه ریشه کنن و دستهام یه تبر گرفتن دستشون و ریشه که نه ساقه هاش را هم هی قطع می کنن. همینه که دیگه بلد نیستم با پاهام راه برم حتی. 

بی سرزمین تر از باد

دیشب وقتی که نشد بگویم «خانه من» و برای اضافه کردن آن میم مالکیت هی توضیح دادم و دلیل آوردم و اما و اگر چیدم، فهمیدم که نه میمی وجود دارد و نه خانه ای.
تلخ بود، اما تلخی اش را لازم داشتم برای اینکه هی خیال روی خیال نبافم. ماجرا همان دندان لقی است که دلم می خواست بیافتد.شاید دیگر نه هوای آن گلیم قرمز و سبزم را کنم، نه دیوارهای آبی و خاکی و شمعدان نارنجی ام را و نه حتی آنهمه کتاب و عکس و مجله.
ماجرا ولی فقط این نیست، دلم هوای آنها را نمی کند فقط، آن «خانه» بودنش که اینهمه در خواب و بیداری به آن بند کرده ام، چیز دیگری است. به آن مبل قرمز و روی تختی چهل تکه و فنجان های رنگی ام نیست. شاید چیزی از جنس «تعلق» و «داشتن» باشد، چیزی، جایی که مال تو باشد و تو مال آن باشی
شاید اینکه زیر پایم اینقدر سست است و انگار روی تکه یخی که زیر آفتاب افتاده ایستاده ام، برای همین باشد
سی سالگی برای دوباره ریشه زدن دیر نیست؟ اصلا می خواهم دوباره ریشه بزنم؟ می توانم اصلا؟ آدمی که پاهایش را با هزار ترس و تردید از همه جاهای محکم دنیا برداشته ، می تواند دوباره جاپایش را روی زمین ببیند؟ نمی دانم.
هنوز نمیدانم دلم ساختن یک خانه ای که بشود محکم بگویم «خانه من» را می خواهد یا همین کولی سرگردان بی سرزمین تر از باد را خوش دارم.

تو فکر یک سقفم

تو فکر یک سقفم دوباره
بار چندمه؟ فکر کنم دهمین باره که در دو یک سال و ده ماه گذشته زندگی ام را می ریزم داخل یک چمدان می روم زیر یک سقف دیگر، سقفی که گاه وسط سرزمین های استوایی است و گاه آخرین خشکی کنار اقیانوس
یک جور سبکی دارد این خانه بدوشی.  سبکی اش گاه غم می آورد اینقدر که یادت می اندازد  خانه نداری دیگر؛ غمش گاه سبک می شود وقتی می بینی خانه نداشتن را نه که عادت کرده باشی، تاب آورده ای و  یاد گرفته ای هرجا که هستی چطور نشان خودت را بکوبی
خوب که شمردم دیدم بار نهم است، از وقتی که خانه ام را جا گذاشتم و آمدم چمدانم را پر و خالی می کنم. خانه های اشتراکی را دوست ندارم. هیچ چیز اشتراکی را دوست ندارم. دفعه دیگر که سقف بالای سرم را عوض کردم. می روم جایی که فقط مال خودم باشد، شاید بشود به دروغ اسمش را «خانه» بگذارم و کاری کنم که دروغم را باور کنم.

خونه


گاهی اوقات دلم تنگ میشه برای خونه.بعد یادم می افته که من دیگه خونه ندارم.که باید همه چیز را از نو بسازم. از صفر صفر صفر.

کجا؟نمی دونم هنوز؟چه جوریش را هم نمی دونم و همه این ندونستن ها ترس میاره.
اینجا که هستم خوبه .یه اتاق کوچولو دارم توی یه شهر کوچولوی استوایی. تا پنجاه که بشمرم به دریاچه می رسم. تا صد که بشمرم  وسط درختهام. اینجا تا دلم بخواد سکوت هست و آرامش و  باران.
ترس هم هست اما. ترس اینکه بعدش چی؟ مثل مسافری هستم که  توی کشتی بهش خوش می گذره اما دنبال ساحل می گرده. دنبال جایی که بار و بنه اش را پهن کنه.
یکی از زنها اما می گه مسافر باش همیشه. بهم می گه برو هند. می گه برو اونجا  و اگه می خواهی از صفر شروع کنی همون جا بمون و درس بخون و بی خیال همه دنیا بشو.
نمی دونم میشه یا نه؟ اون یکی زنی که جاه طلبه اما چیزهای دیگه ای می گه و اون یکی دیگه که دلش جا مونده خونه. هی می گه برگرد. و سختشه قبول کردن اینکه که دیگه خونه نداره.


چمدانم را باز کردم دوباره. این بار برای هشت ماه. خانه ام را دوست دارم خیلی زیاد.یک چیزی شبیه همانی است که ارزویش را داشتم. خانه ای کوچک وسط یک جای سبز و کنار یک دریاچه. شبیه دهات است . خلوت و ساکت و زیبا و بکر. دوستش دارم. می خواهم دوچرخه بخرم. شنا بروم. ورزش کنم. می خواهم هشت ماه زبان بخوانم و  بعد برای فوق لیسانس اقدام کنم.
حالا از ان گیجی  و سردرگمی در امده ام. گمان می کنم اینجا را دوست دارم. گمان می کنم اینجا راحت باشم. اگر برمی گشتم ایران ایده ال ترین چیز برایم این بود که حداقل برای یک سال بتوانم جایی را اجاره کنم و با خیال راحت زبان بخوانم و کار کنم. حالا این را دارم خیلی بیشتر  و راحت تر از ایران به اضافه امنیت خاطر  و به اضافه اینکه می توانم برای اینده ام برنامه ریزی کنم وهمه اینها خیلی خوب است.
 دلتنگی هم هست. اما هرچیزی بهایی دارد و باید این بها را بپردازم

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...