چمدانم را باز کردم دوباره. این بار برای هشت ماه. خانه ام را دوست دارم خیلی زیاد.یک چیزی شبیه همانی است که ارزویش را داشتم. خانه ای کوچک وسط یک جای سبز و کنار یک دریاچه. شبیه دهات است . خلوت و ساکت و زیبا و بکر. دوستش دارم. می خواهم دوچرخه بخرم. شنا بروم. ورزش کنم. می خواهم هشت ماه زبان بخوانم و بعد برای فوق لیسانس اقدام کنم.
حالا از ان گیجی و سردرگمی در امده ام. گمان می کنم اینجا را دوست دارم. گمان می کنم اینجا راحت باشم. اگر برمی گشتم ایران ایده ال ترین چیز برایم این بود که حداقل برای یک سال بتوانم جایی را اجاره کنم و با خیال راحت زبان بخوانم و کار کنم. حالا این را دارم خیلی بیشتر و راحت تر از ایران به اضافه امنیت خاطر و به اضافه اینکه می توانم برای اینده ام برنامه ریزی کنم وهمه اینها خیلی خوب است.
دلتنگی هم هست. اما هرچیزی بهایی دارد و باید این بها را بپردازم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر