حسودی می کنم به تو که بی من سفر رفته ای. عاشق سفر کردن با تو ام. عاشق این که خیره شوم به سرگردانی ات در سفر. به راه های نرفته ای که جستجوشان می کنی. می دانی اولین بار کی دستانم بی تاب دستانت شد، همان روزی که رفته بودیم کوه. همان روزهایی که هر جمعه عصر از یک مسیر جدید می رفتیم و از یک مسیر جدید برمی گشتیم. همان روزها بود که فهمیدم از تکرار بیزاری و عاشق جستجو
دلم برایت تنگ شده و آرام نمی گیرد. بهانه تو را گرفته و حواسش به هیچ چیز دیگه ای پرت نمیشه.دختر بچه که بودم یه شب همینطور بهانه بابا را گرفته بودم .بابا نبود و مامان طاقت دیدن اشکهای من را نداشت.با قول یه عروسک خوشگل که فردا صبح توی بغلم باشه خوابم کرد و تا خود صبح بیدار موند و برای دخترکش عروسک بافت. اون عروسک چند سال بعد هدیه من شد به دخترکی که پدر و مادر و خانه اش را دعوای آدم بزرگها از او گرفته بود. بمب درست در حیاط خانه شان افتاده بود زمین و همه چیز نابود شده بود.
آن عروسک تنها چیزی بود که برای چند لحظه لبخند را به لبانش آورد......
حالا دخترک من دوباره بهانه گرفته و به هیچ عروسکی آرام نمی شود.دعوای آدم بزرگ ها این بار همه زندگی او را از چنگش دراورده و هیچ کس هم نیست که عروسکی بهش بدهد شاید برای چند ثانیه هم که شده یادش برود دلتنگی را و اشک را و تنهایی را و اینهمه حسرت با او بودن را.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر