مثل کسی نبودم که داره میره.نه با کسی درست و حسابی خداحافظی کردم. نه چیزی با خودم برداشتم.و نه حتی چیزی را سیر نگاه کردم.
حالا وقتی می بینم ادمهایی که برای یکی دوسال امدن و هر وقت بخوان می تونن برگردن چه چیزهایی با خودشان اوردن و چه حس هایی داشتن موقع اومدن فقط سکوت می کنم و نمی فهمم من چرا اینقدر خالی آمدم. چرا اینقدر خالی بودم. روی صندلی هواپیما که نشستم و پریدنش را حس کردم هم خالی بودم. خالی خالی......
تنها کسی که رفتنم را جدی گرفت خواهر کوچولو بود انگار، با اون اشکهایی که بند نمی آمد. من سنگ شده بودم. اینقدر زیر فشار بودم که فقط می خواستم برم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم. حتی به این روزهای سختی که گذروندم و شاید باز هم مجبور بشم باهاشون دست و پنجه نرم کنم.
هنوز هم بعد از چهار ماه نمی فهمم چرا اون طوری سنگ شده بودم. نمی دونم چرا مامان را محکم بغل نکردم و هزار بار نبوسیدمش.
هنوز نمی فهمم چرا برای اخرین بار لبهای تو را نبوسیدم و به گونه ات کفایت کردم.چرا حتی محکم در اغوشت نگرفتم تا اینجا اینطوری یخ نکنم.
هنوز نمی دونم چرا هیچی از گذشته ام با خودم نیاوردم...............
شاید یکی از زنها که در سایه نشسته است می خواست من از صفر شروع کنم. از صفر صفر. مثل همه زنان بی گذشته. سخته از صفر شروع کردن.سخته.
سخت تر اینه که بدونی اینجا هم نمی شه ریشه کنی. که حواست باشه چمدونت را باید ببندی یه روزی. کی؟نمی دونم.
کجا؟نمی دونم.
فقط می دونم که باید بری. درست مثل یه کولی سرگردان. مگه نمی خواستی کولی سرگردان باشی؟مگه ارزوی سفر نداشتی؟ آرزوهات دارن یکی یکی براورده می شن.می دونم که پشیمان نیستی. می دونم که اگه برگردی به چهار ماه پیش باز هم همین راه را می ایی برای اینکه اصلا راه دیگه ای نداشتی.
زندگی سخته و تو هم باید یاد بگیری که زن روزهای سخت باشی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر