حیرانی

 .

دیروز، روی تشک یوگا، اونجا که مربی گفت همه وزن‌تون رو روی تشک بندازید و. سرتون را بگذارید زمین، زدم زیر گریه. نمی‌دونم چقدر همون‌طور موندم و اشک ریختم. یک جایی اما بلند شدم، اشکهام را پاک کردم و ادامه دادم. 

وسط اشک‌هام فکر کردم باید برم تراپی. تنهایی از پسش برنمیام. 

این وسط بین اینکه چی واقعیه و چه نه هم گیر کردم. حیران حیران

رهایی

 .

از ۳۰ می تا حالا سیبم هزار چرخ کرده و هزار تصمیمم عوض شده. چیزی گه الان می‌دانم اما این است که باید در عین اینکه خودم را مقید به زمان می‌کنم، از قید زمان هم رها شوم. وسط دقیقه‌ها و روزها و ماه‌ها گیر کرده‌ام.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...