.
دیروز، روی تشک یوگا، اونجا که مربی گفت همه وزنتون رو روی تشک بندازید و. سرتون را بگذارید زمین، زدم زیر گریه. نمیدونم چقدر همونطور موندم و اشک ریختم. یک جایی اما بلند شدم، اشکهام را پاک کردم و ادامه دادم.
وسط اشکهام فکر کردم باید برم تراپی. تنهایی از پسش برنمیام.
این وسط بین اینکه چی واقعیه و چه نه هم گیر کردم. حیران حیران