از نامه‌هایی که نفرستادم



می‌دونی چی اذیتم می‌کنه؟ اینکه فکر کنم همه چیز فقط توی ذهن من بوده یا بدتر از اون برساخته‌ی ذهن من.
من یک جاهایی یک نشانه‌هایی از عشق دیدم. اما بعد خیلی جاها پالس‌هایی که از طرف تو‌ می‌اومد اینقدر آشفته بود که من فقط گیج بودم.
......

نه اینطوری خوب نیست. این طوری انگار من می خوام که نخ پاره شده را از یک جایی گره بزنم. که نمیشه. انگار هنوز امید دارم. که ندارم.
...
واقعیت اینه که هنوز دوستت دارم. نه مثل قبل. یک جور دیگه. ماجرا کمتر و بیشترش نیست. حتی شاید کیفیتش هم نباشه. ماجرا اینه که نوعش عوض شده.
دوستت دارم هنوز. اما هم‌زمان از دستت عصبانی‌ام، دلخورم، گیجم و یک جاهایی حتی ازت می‌ترسم.
.
نشستیم با هم نقاشی کشیدیم و غش‌غش خندیدیم و از اثر هنری‌مون عکس گرفتیم.
خاله‌ی سه تا بچه‌ قشنگ هستم که هربار کنارشون می‌خندم، یک جون بهم اضافه می‌شه.
خاله‌ی سه‌تا بچه‌ای هستم که تا حالا همدیگه را ندیدن. را فقط از پشت مانیتوری که روبروی من بوده دیدن، اما یک طور بامزه‌ای همدیگه را می‌شناسن و وسط حرف زدن با من هی از اون دو‌تای دیگه یاد می‌کنن. یکی از آرزوهام اینه که یک روزی دست سه تاشون را بگیرم و بریم سفر.

غریبه

.
یک ماهی که توی اون دهکده‌ی کوچک کنار دریا بودم، چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که گربه‌ها از من فرار می‌کردند، سگ‌ها بهم پارس می‌کردن و آدم‌ها بهم لبخند نمی‌زدن. غریبه بودم.
اینجا که هستم، از در که پایم را بیرون می‌گذارم با همه سگ و گربه‌های محله سلام و علیک دارم و آدم‌ها حتی اگر لبخند هم نزنند، از اون نگاه‌های «این دختره اینجا چکار می‌کنه؟» ندارن. غریبه هستم همچنان. اینجا اما غریبه‌ها اینقدر زیادن که به چشم نمیان. اینقدر زیاد که فقط اگر یک لبخند گوشه‌ی لبت داشته باشی، سگ و‌گربه‌ها و بچه‌ها مثل آهن‌ربا میان طرفت. اینقدر زیاد که گم می‌شی وسط شهر شلوغ و راستش بهتر هم هست.
برای منی که از بچگی آرزو داشتم که آدم نامرئی باشم، زندگی توی شهر شلوغ یا وسط جاده، برآورده‌ شدن همون آرزوی قدیمیه

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...