از نامه‌هایی که نفرستادم



می‌دونی چی اذیتم می‌کنه؟ اینکه فکر کنم همه چیز فقط توی ذهن من بوده یا بدتر از اون برساخته‌ی ذهن من.
من یک جاهایی یک نشانه‌هایی از عشق دیدم. اما بعد خیلی جاها پالس‌هایی که از طرف تو‌ می‌اومد اینقدر آشفته بود که من فقط گیج بودم.
......

نه اینطوری خوب نیست. این طوری انگار من می خوام که نخ پاره شده را از یک جایی گره بزنم. که نمیشه. انگار هنوز امید دارم. که ندارم.
...
واقعیت اینه که هنوز دوستت دارم. نه مثل قبل. یک جور دیگه. ماجرا کمتر و بیشترش نیست. حتی شاید کیفیتش هم نباشه. ماجرا اینه که نوعش عوض شده.
دوستت دارم هنوز. اما هم‌زمان از دستت عصبانی‌ام، دلخورم، گیجم و یک جاهایی حتی ازت می‌ترسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...