كلافه
ام، مهمترین دلیلش الان اینه كه ایپدم خط افتاده. ایپدم خط افتاده و من حالم طوریه
كه میتونم حتی براش گریه كنم.
ساكت
شدهام، ساكت كلمه خوبی نیست، حناق گرفتهام و صدایم درنمیاد، برای الان خوبه اما اگه لال بشم چی؟.اگه كه نشه دوباره بنویسم، دوباره بلند بلند با چشمهایی كه
از شوق برق میزنن حرف بزنم چی؟
جلسه
پیش به شانی گفتم كه دارم الزایمر می گیرم، چرا ترسیدم از فراموشی؟ فراموشی مگه نجاتدهنده همه این سالهایم نبود؟
دور
خودم پیله پیچیدهام و هی محكمتر و تنگترش میكنم.
هی
محكمتر و تنگتر، هی محكمتر و تنگتر.
این
روزها كتاب كید می نات را میخوانم، نوشتههای ١٥ زنی كه بدون فرزند بودن را
انتخاب كردهاند و از انتخابشون نوشتهاند. چیزی كه از همه مهمتره ازادیشونه و اینكه سبك و فارغبال، هرچه خواستهاند كردهاند و هرجا خواستهاند رفتهاند. باید
بالهایم را سبك كنم، بالهایم را سبك و پاهایم را قوی. خیلی وقته كه خواب پرواز
ندیدم، نه پرواز و نه شنا در ابهای ازاد و نه حتی ان تك لحظههایی كه ذره میشدم و اگاه به بزرگی جهان. ترسناك بود اما مواجهه با واقعیت ارزش ان ترس را داشت.
خیلی وقته كه دیگه نه رویا می بینم و نه كابوس. خوبه؟؟؟؟ نه. گمان نكنم.
جهان بدون خیال و وهم را دوست ندارم. گیرم كه بهایش ارامش باشه.