سه شبه که پشتسرهم کابوس میبینم دوباره. از اون کابوسهایی که نصفه شب نفس زنان از خواب میپرم و نیمخیز میشم و دیگر خوابم نمیبره. نمیدونم این کابوسها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شبها خوابزده میشم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ میدیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. میترسم لندن هم بره توی اون لیست «دوستت دارم اما نمیخواهمت».
خداحافظ برلین
حالا، بعد از دو هفته میتونم بگم که به احتمال خیلی زیاد راهم را به طرف پرتغال ادامه میدم و برنمیگردم برلین. چندباری هم اینجا نوشتم که چه سخت بود این تصمیم. همون روز اولی که پایم را در برلین گذاشتم امید گفت که برلین مثل باتلاق میمونه و هرکی بیاد اینجا گیر میکنه و نمیتونه بره. راست میگفت. منی که برای یک ماه و نیم رفته بودم هم شش ماه موندگار شدم و این وسطها هرجا رفتم دوباره برگشتم به برلین.
به غیر از کتابخانهی فارسی که بهخاطر کارم لازم داشتم نزدیک باشم و یکی از بهانههای مهم برلین موندم بود. خود شهر هم من را گیر انداخته بود. برلین یک سبُکی مخصوص خودش را داشت که توی کلانشهرهای دیگه ندیده بودم. آدمها آرام بودن و اون استرس و شتاب شهرهای بزرگ دیگه را نداشت. شهر بزرگ بود و تو خاطرت جمع بود که هزار گوشه برای کشف داره و پر از اتفاقهای سیاسی و فرهنگیه. اما در کنار این آرام هم بود. خوبی بزرگ دیگرش برای من کافههای الترناتیوش بود. خوشگل و دنج و دلربا. با اینترنت و پریز برق کافی و میزهای خوب و امکان اینکه ساعتها بشینی و کار کنی. فرصت که کنم باید لیست کافههای محبوبم را اینجا بگذارم.
دیگه چیهاش را دوست داشتم: بیتکلف بودن مردم حداقل در محلههای آلترناتیوی که من زندگی میکردم. به غیر از یک ماه و نیمی که شمال برلین بودم بقیهاش را در نویکلن و کوریزبرگ بودم و سرخوش از دوچرخهسواری مردم، بازارچههای محلی که همه جا بودند. بازارچههای دست دوم فروشی قشنگ، رستورانهای ارزان و خوشمزهای که بعضیهاشون خانوادگی اداره میشدند، رودخانهای که محله را در آغوش گرفته بود و شهری که سبکهای زندگی متفاوت را انگار با سرخوشی پذیرفته بود و این راحت بودن آدمها، بهش سبُکی داده بود. در کنار همه اینها ارزان بودن زندگی هم بود که خب برای منی که از دوبلین و لندن به اونجا رفته بودم به شدت خوشآیند بود.
به غیر از این بهانههای کوچک خوشی، برلین از لحاظ سیاسی شهر زندهای بود و یکی از بهترین شهرها برای کسی که میخواهد به صورت فعال با یک جریان سیاسی یا اجتماعی همکاری کند. به غیر از فضای ایرانیاش که ظرفیت خودش را دارد، فضای محلی شهر هم به شدت حساس و فعال است و خب این هم یکی دیگر از انگیزههای قویام برای برلین ماندن بود.
تاریخچه برلین و آنچه در دوران نازیها و جنگ جهانی بر این شهر گذشته، هم بخشی از هویت برلین است. خیلی وقتها وسط همین گز کردنهای ساده در خیابانهای برلین، شهر با نمادهایی که همه جا ردپایشان دیده میشود به یاد آدم میآورد که چه روزهای سرد و سختی را پشت سر گذاشته تا به اینجا برسد که آغوشش را برای همه «دیگری» ها باز کند.
در کنار همه اینها، در برلین دوستی ساختم. دوستیهایی که اگر میماندم حتمن عمق بیشتری پیدا میکردند و همین الان هم برایم کلی ارزشمند هستند و پنجره جدیدی را به رویم باز کردهاند که امیدوارم همیشه باز بماند.
تازه همه این چیزی که من از برلین حس کردم، فقط بخش کوچکی از برلین بود. تمام این مدت را به شدت مشغول کار بودم و هنوز کلی موزه و نمایشگاه و خیابان قشنگ و بازارچه و دریاچه و ... در برلین است که ندیدهام. با همه اینها اما انگار دارم از برلین خداحافظی میکنم که نمانم و بروم و همان کوچنشینی باشم که میخواستم باشم.
الان بعد از یک سال و سه ماهی که کوچنشین هستم و از شهری به شهر دیگر میروم، اگر بخواهم سختترین چالشم را بگویم: بی برو و برگرد، خداحافظی کردن با شهری است که ترکش میکنم. هربار، با اینکه شوق رفتن به جای جدید را دارم اما ترک کردن شهری که چند ماهی انجا لنگر انداخته بودم هم سخت است. اینقدر سخت که گاهی حتی فکر میکنم اصلا همین جا بمانم. که خب نمیمانم و حالا میدانم این وسوسه ماندن، زودگذر است و خیلی نباید جدیاش بگیرم.
خیلی حرفهای دیگر درباره برلین را هم سپهر و امید، در این برنامه رادیویی گفتهاند.
*توضیح دادن خودم سخت شده، از بیرون یک کلاف سردرگم به نظر میرسم که نمیدونه میخواد چی کار کنه. خودم که با خودم هستم، وسط این سردرگمی دارم چرت میزنم و سلانه سلانه جلو میرم و اون وسطها، اون وسطها که قرار نیست تصمیمی بگیرم بهترین روزها است.
*یک اتفاق خوب اینه که هرچی دلتنگیهام بیشتر میشه و اذیت میشم ازش، دلبستگیهام هم بیشتر میشن و خوشحالم میکنن. بعد از لندن و دوبلین، حالا برلین هم به یمن شش ماه زندگیای که اونجا داشتم، شده یکی از جاهای آشنایی که میتونم برای خودم و دیگران، توصیههای خوشگذرونی توی اون شهر را داشتم باشم. جایی که دوستی ساختم و وسط این دوستیها روزهای قشنگی را تجربه کردم. دلم برای برلین تنگ میشه و حالا میدونم کلی کار نکرده توی اون شهر دارم و باید حتمن بهش برگردم دوباره. کیاش را اما هنوز نمیدونم.
چرا وسوسه موندن؟
نوشتههایم را که مرور میکنم، از همین وبلاگ گرفته تا یادداشتهای آفلاین و نوشتههای قدیمی توی دفترچههام، هزاربار از رویای رفتن و رفتن، از رویای زندگی کوله بهدوشي، از آرزوی دل کندن از خانه و اصلا خانه نداشتن نوشتم. حالا که همه چیز همونی شده که میخواستم، حالا که یک سال و سه ماهه دارم شهر به شهر میرم و خوشحالم، چرا باید بزنم زیر میز و دوباره یکجا نشین بشم؟ خسته نشدم اما چی داره وسوسهام میکنه به موندن؟
پاهایم
توی دلم دارن رخت میشورن و هیچچیزی آرامش نمیکنه. چمدونم را بستم دوباره، یک بسته لباس دیگه گذاشتم که بدهم بیرون و باز هم قراره سبکتر بشم. شاید فقط همین سبکی رفتن را اسونتر کنه. رفتن، هر بار،از هرجایی برام سخته. همزمان با شوقی که برای رفتن به مقصد جدید دارم، ترک کردن اینجایی که هستم سخته. بعد از شش ماهی که بیشترش را برلین بودم و هرجا که رفتم برگشتم بهش، حالا ترک کردنش اصلا اسون نیست. شاید این اضطراب بیدلیل نباشه. اضطراب جدایی از جایی که میتونستم با شهر و آدمهایش ارتباطهای عمیق ایجاد کنم. میشد که یک چیزهای بسازم دوباره و من دارم میرم. چرا؟ چون مثل تیم توی رمان بینام، نمیتونم بمونم. پاهایم از ارادهای فراتر از خودم پیروی میکنن. از اراده خودشون برای رفتن. برای نموندن. برای دل نبستن. برای ریشه نکردن. چیزی شبیه همونی که خیلی وقت پیش نوشته بودم: ریشههایم نه در خاک، نه در آب، در دستهایم دویدهاند.
چرا مرگ ترس داره؟
چرا ادم از مرگ میترسه؟ از اینکه قلبش نزنه؟ که نتونه نفس بکشه؟
چرا ادمی مثل من که حداقل در تئوری و روی کاغذ، از مرگ نمیترسه و اون را هم یک مرحلهای میدونه که باید ازش رد شه و کار هیچکس هم توی دنیا لنگش نیست، اینطوری وحشتزده میشه وقتی که احساس میکنه نمیتونه نفس بکشه؟
یک ساعت پیش یک حمله وحشت ( پنیک اتک) شدیدی را پشت سرگذاشتم، اینقدر شدید که فکر کردم دارم سکته قلبی میکنم و زنگ زدم آمبولانس اومد. الان خوبم، پتو رو پیچیدم دورم، ماسک اکسیژن را برداشتم و تکیه دادم به شوفاز داغ. نمیترسم هم دیگه. دست و پام گرم شده، سرگیجه ندارم و قلبم هم مثل همیشه میزنه. درد قفسه سینه و شانه و دست چپم هم با مسکن ارام شده اما فکر اینکه چرا اونقدر ترسیده بودم از سرم بیرون نمیره. نه که چرا حمله وحشت داشتم که خب اون یک فرایند پیچیده است و میشناسمش. اما چرا بهخاطر همون چند ثانیه که نمیتونستم نفس بکشم یا فکر میکردم که نمیتونم نفس بکشم اون همه ترسیده بودم؟
اینقدر مضطرب بودم که حتی نمیتونستم ادرس و شماره تلفنم را به مامور اورژانس بدم و لکنت گرفته بودم، که وقتی رسیدن، جلوی در ایستاده بودم و نمیتونستم بازش کنم.
که فقط وقتی اروم شدم که نوار قلبم را گرفت و نشونم داد و گفت قلبت داره خوب کار میکنه و مشکل از قلبت نیست.
از چی ترسیده بودم واقعا؟ اون لحظهای که تاجایی که خودم بهش اگاهم به هیچ چیز فکر نمیکردم، چی اون همه مضطربم کرده بود؟
نفس و تپشی که اگه نباشن ارتباطم با این دنیا به عنوان تنها فضایی که برای بودن میشناسم و تجربه کردم قطع میشه؟ از مرگ یعنی؟ عجیبه. فکر میکردم از مرگ نمیترسم. فکر میکردم ترسی که مثلا موقع تکانهای شدید هواپیما یا افتادن از بلندی و تصادف و اینها خودش را نشون میده ترس از آسیب دیدن بدنه که خب طبیعی هم است. کل بدن یک ارگان بهم پیوسته است و اسیب دیدن یک بخشش کل این نظم را بهم میزنه. اما این ترسی که امشب تجربه کردم ترس مرگ بود. اون لحظه بهش اگاه نبودم اما حالا خوب میبینم چطور از ترس اینکه نفسم بالا نیاد وحشتزده شده بودم و بدنم که وجودش بند به همون نفس و تپشه داشت با اون واکنش شدید که مثل به صدا درامدن زنگ خطر بود .
کمک میخواست.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...