*توضیح دادن خودم سخت شده، از بیرون یک کلاف سردرگم به نظر میرسم که نمیدونه میخواد چی کار کنه. خودم که با خودم هستم، وسط این سردرگمی دارم چرت میزنم و سلانه سلانه جلو میرم و اون وسطها، اون وسطها که قرار نیست تصمیمی بگیرم بهترین روزها است.
*یک اتفاق خوب اینه که هرچی دلتنگیهام بیشتر میشه و اذیت میشم ازش، دلبستگیهام هم بیشتر میشن و خوشحالم میکنن. بعد از لندن و دوبلین، حالا برلین هم به یمن شش ماه زندگیای که اونجا داشتم، شده یکی از جاهای آشنایی که میتونم برای خودم و دیگران، توصیههای خوشگذرونی توی اون شهر را داشتم باشم. جایی که دوستی ساختم و وسط این دوستیها روزهای قشنگی را تجربه کردم. دلم برای برلین تنگ میشه و حالا میدونم کلی کار نکرده توی اون شهر دارم و باید حتمن بهش برگردم دوباره. کیاش را اما هنوز نمیدونم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر