سه شبه که پشتسرهم کابوس میبینم دوباره. از اون کابوسهایی که نصفه شب نفس زنان از خواب میپرم و نیمخیز میشم و دیگر خوابم نمیبره. نمیدونم این کابوسها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شبها خوابزده میشم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ میدیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. میترسم لندن هم بره توی اون لیست «دوستت دارم اما نمیخواهمت».
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...