سه شبه که پشتسرهم کابوس میبینم دوباره. از اون کابوسهایی که نصفه شب نفس زنان از خواب میپرم و نیمخیز میشم و دیگر خوابم نمیبره. نمیدونم این کابوسها چقدر به لندن اومدنم ربط داره. روزها توی لندن خوشحالم و شبها خوابزده میشم. این چند روز همون قدری مع توی شهر حس برگشتن به جای امن و اشنایم را داشتم، قشنگ میدیدم که چرا خواستم از اینجا برم و چرا هنوز آماده برگشتن بهش نیستم. میترسم لندن هم بره توی اون لیست «دوستت دارم اما نمیخواهمت».
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...